تبليغاتX
کاکوتی

قالب پرشین بلاگ


کاکوتی
بوستان
لینک های مفید

می خوام بنویسم... اما حال غریبی دارم...

همه چیز وسعت عجیبی پیدا کرده جوری که همش خودمو گم می کنم... انگار همه دغدغه ها بیهوده است و من تو یه زمین فوتبال سر سبز و وسیع هستم، که دور تا دورش دروازه است و قراره تمام پرتاب ها گل بشه... یه جوری که انگار تیم حریفی در کار نیست و هرچه و هر که در مقابلم بوده حالا کنارم ایستاده...
حس بی نظیری داره وقتی همه چیز به سپیدی صلح، به سبزی آرامش و به سرخی عشق باشه...

فقظ وقتی تو چشمهای آدم ها نگاه می کنم... لحظه ای خودمو می بینم... دلتنگی ها و دلواپسی های گذشته مو که انگار تو دل تمامشون تخس شده... نگاهشون می کنم و از دیدن خودم هم دلم می گیره هم لذت می برم... آدمایی که با تمامی غرور و آبروی من رو زمین گام برمی دارن... با تمام دغدغه هام برای حراست از بودن... به آدم ها نگاه می کنم... به ملقمه ای از عشق و نفرت... در واقع به خودم نگاه می کنم... تو آینه ای به وسعت دنیا... به منی که هست و نیست...

تو تاکسی نشستم... اما تو تاکسی نیستم... پیرمرد نورانی راننده رو با تمام وجود حس می کنم... با تمام حس خوبی که داره... با روشنی افکارش که به سپیدی موهاشه... 

پسر کوچولویی تو آغوش مادرش برام دست تکون میده... اندازه نخودچیه... اینقدر زیباست که نمی تونم وصفش کنم... اینقدر چشماش نافذ و مهربونه که نمی شه هیچ کلامی برای توصیفش پیدا کرد... دست کوچولو شو همچنان برام تکون میده و با عشق نگاهم می کنه... پنجره رو پایین می کشم... انگار سال هاست همو می شناسیم... یه چیزایی میگه... به زبون فرشته ها لابد... حرفاش اینقدر لطیفه که دستم بی اختیار به طرف دست کوچولوش میره و یه لحظه همو با تمام وجود لمس می کنیم... تاکسی حرکت می کنه و این بار هیچکس تو ماشین نیست... انگار من و راننده پیش اون پسر کوچولو کنار خیابون جا موندیم...

همیشه عاشق زندگی جادویی بودم... زندگی ای که هر لحظه اش سر شار از کشف و شهود باشه... تقصیر خودم بود که به جای دیدن واقعیت ها به دیدنی مجازی عادت کرده بودم... شایدم عادتم داده بودن...

با راننده خداحافظی می کنم... و از بین آدم هایی که خیره نگاهم می کنن و آشنا تر از کنارم می گذرن عبور می کنم... خودمو خیلی دوست دارم... چون می تونم تو رو از ته دل دوست داشته باشم... اینقدر که من و تویی نمونه... اینقدر که وقتی بهم می رسیم تو و من هامون یادمون بره... حال خوبیه که همه باشی و هیچکس نباشی...

به درد هایی فکر می کنم که مثل لایه های رسوبی درونمونو پر کرده... لایه های غیر قابل نفوذی که یه عالمه فسیل دایناسور و ماموت و جک و جونور ماقبل تاریخ لابلاشون واسه هم به یادگار گذاشتیم... به رسوبات کهنه ای که به صخره بدل مون کرده تا وقتی از کنار هم می گذریم جز کدورت چیزی نبینیم... به واژه هایی که بین لب های سنگی مون به چیزی بدل می شن که نیستن... به دوستت دارم هایی که نگفتیم... به عشق هایی که ندیدیم... به خدا همه چیزو اشتباه یادمون دادن... تا کی قراره پامونو جای پای اجدادمون بذاریم و این همه زیبایی و یگانگی رو نبینیم... حیفیم یه خدا... حیف!

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 3:15 ] [ یواشکی ]

چقدر این کلمات زبون آدما رو نمی فهمن... معنی و یعنیا گیرمون انداختن و هر چی می خوایم بگیم هزار جور تو دهن واژها می چرخه و آخرشم اونی نمی شه که باید... بعد فکر می کنیم مهم اینه که حرفمونو زدیم... اما قضیه اینه که نزدیم... اصلاً قلم بدستمون نداد که حرف دل خودمو بزنیم...

گفت: تو سر کلاس حاضر باش، من دیکته میگم... هر چی تمرکزت بیشتر باشه و دلت باسواد تر بهتر و درست تر می نویسی و دیگران بهتر می فهمن من چی گفتم...

رفتیم و زمانو فراموش کردیم و نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و برگشتیم سر جای اولمون که هیچ جایی نیست... واژه هامونم به باد رفت... اینقدر که حالا دیکته می کنه و کلمات خیره می شن بهش و گیج و مبهوت نگاهش می کنن که... این همه جلال و جبروتو چه جوری بنویسیم...
حق مطلب در حریر فاصله بین واژه هاست که ادا می شه و هیچ حرارتی جز عشق این نوشته های نامرئی رو ظاهر نمی کنه و هیچ چشمی جز دل قادر به خوندنش نیس... گاهی چاره ای نداریم جز ننوشتن و همه تن چشم و گوش شدن... شاید واژه ها چیزی دستگیزشون بشه و زبون باز کنن...خون عشق باید تو رگ واژه ها جاری بشه تا پیش پا افتاده ترین جمله ها زبون باز کنن و با روح آدم حرف بزنن... چه نیاز به این همه معنی وقتی همه چیز یکی بیشتر نیست...

مبعوث شدیم تا پیامبری واژه خاتم نداشته باشه، تا کلام خدا هر لحظه به زبانی و لهجه ای، در قالبی نو، با طراوتی جاودانه جاری بشه... از زبون تک تک حروفی که تو غارهای دلتنگی چله نشینن...

قلم که بدستت بده غوغا می کنه و تو غافلی که کاتب عشق اونه و تو ابزاری بیش نیستی که مورد مرحمت قرار گرفتی... غرور می گیردت که ای بابا این منم که با واژه ها چنین و چنان می کنم و مستی عشق از سرت می پره... مهربونه... بروش نمیاره که پله پله بری و جایی برسی که زورت برسه خودتو حاشا کنی و جز اون چیزی نبینی... اونوقته که از شدت حیرت مهربانیش هیچ نمی مونه جز او و او و او... نه زمینی... نه آسمانی... تویی و خلا واژه ها و شدت پشیمانی و لذت تسلیم... 

ای وای که چقدر کوچکیم و بزرگمون می کنه... اونقدر که دیگه با تمام خودبینی قادر نباشیم خودمونو ببینیم... چقدر مستمون می کنه از شراب عشقی کهنه که تو پستو های وجودمون هزاران ساله شده و تلخی شیرینش ما رو از خودمون آنچنان جدا می کنه که کوله بارمونو فراموش کنیم و برهنه با بهار همراه بشیم...

اومدم چی برات بنویسم و چی شد... نمی تونم عاشقت نباشم... نمی تونی عاشقم نباشی... وقتی من و تویی نیست و همه اوییم!

* چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
   در من اثر سخت ترین زلزله ها را...


* شعر از ترانه وضعیت سفید علیرضا قربانی

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 19:42 ] [ یواشکی ]

*همه چی هیچی نیست و این هیچی ها همه چیز زندگی مون شده... اونوقت من که می گم بی خیال... همه شاکی می شن که برو بابا بیخود زیر آب زندگی رو نزن... و نمی دونن که این زندگی می باشد که با مهم جلوه دادن الکی هاش داره زیر آب بشریتو می زنه...

* هنوزم عاشق کارتون امپراطور نیوگورو و کوسکو هستم... و کسی نمی دونه براحتی می شه شکل شتر یا مابقی جانوران محترم شد... که فقط یکی از صفات انسانو که مولتی جانور غیر محترمیه دارن... و مضحک تر اینکه مثلا گرگ، گرگه و گرگ تر نمی شه، اما انسان عاشق صفات برتره... مخصوصاً وقتی جانور درونش تمایل به ظهور پیدا می کنه!

* دیروز خیلی علفانی تر بودیم بقول یکی... در پوستین خلق افتادیم و دسته جمعی تا دلتون بخواد غیبت کردیم و آخرش قرار دَدَر دسته جمعی به صرف جوجه کباب و ما بقی اسمشو نبر ها... همینه طرفدار های علفان بسیار بسیار رو به انفجارن!

* منو چپ چپ نگاه می کنه... یه جوری که انگار از مریخ اومدم... خب بابا چه کنم که اشتباهی شاعر از آب در اومدم... با دود خفه می شم و نمی تونم با ژست متفکرانه و شیک سیگار و قلیون بکشم و مزه تلخ قاقالی لی رو دوست ندارم و اصلاً نمی تونم قورت بدم چه برسه اینا... بابا ما نخورده مستیم... شما هم موفق باشید ایشالا... ما از نظاره جماعت پروازی لذت می بریم کلاً و هیچ خطری از جانب من بچه مثبت هیشکیو تهدید نمی کنه!

* زندگی زیباست و زیباتر هم می شه، من می دونم و اصولاً گلامپ مثبتی هستم و دوس دارم همه رو خوب ببینم که خجالت بکشن بد بشن...
میگه: تو آدما رو می شناسی، سر خودت کلاه می ذاری...
می خندم و میگم: بذا حال کنن نمی شناسمشون و نمی دونم چی تو کلشونه... بعد برن پشت سرم بگن یارو عجب بیق بود! :دی

* مثه غول حسن و خانم حنا همش حرفای بد بد می زنه که حال و انرژی آدمو بگیره...  بعد من که بی تفاوت نگاهش می کنم عصبانی تر می شه و هی خصوصیات خودشو به همه نسبت میده و من فک می کنم که خدا عمر مازیارو زیاد و پر برکت کنه ایشالا که کتاب "سایه" دبی فوردو به من معرفی کرد که هم خودم حواسم باشه هم از قضاوت های قاطع دیگران خنده ام بگیره!

* بخشش خوبه... چون اگه نبخشی باید یه کوله بار سنگینو یه عمر بدوش بکشی که تو شو با ناله نفرین به آدمای غیر مهربون پر کردی... که اصلاً هم تقصیر ندارن که هوس کردن تو رو آزار بدن... چون تو مثه مورچه ها کشتنی و ضعیف بودی... و خودت اجازه دادی هر بلایی دلشون می خواد سرت بیارن... پس دستتو بذار تو دست خدا و از هیچی و هیشکی نترس... خودت باش با تمام قدرت...

* این همه درس خوندم... بچه خوب و حرف گوش کنی شدم... و سعی کردم نمره انظباطم خوب باشه تا جایی که عقلم می رسید و دلم می فهمید... کو مدرک پرفسوریم جناب خدا؟!
اعتراض نکن لطفاً خداجونم... اینجا زمینه و واسه آب خوردنم از آدم مدرک می خوان... البته با این دانشگاهی که شما آفریدی با مدرک پرفسوری هم باید شاگردی کرد!

* صدو نود و نه سالشه... اما چش چرونی امون نمی ده که... می میره از از کنار آدم رد بشه و چیزی نگه!

* میگه: این روزا رو بنویس... اما نمی دونه این منم که یه خورده چیز یاد گرفتم و دنیا همونیه که بود و هست.... فقط چون عینک و سیبیلمو و مابقی خرت و پرتا رو ریختم دور خوشگل تر می بینمش... همه داراییم یه نمکدون پر دونه های طلایی عشقه که مثه تینکر بل بپاشم رو دل آدمای سنگی و سبکتر بشم... اونا که بکشی یه اپسیلون از موضعشون تکون نمی خورن...
نگو چرا اینقدر کارتون می بینی... کودک درونم عاشق کارتونه... کجا حبسش کنم که زورش به من نرسه؟

* اشو هی خودشو کشت که مشکل بشریت کلاً اسمشو نبر می باشد... هی همه می گن اعتقادات اشو اشکال داره ... خب راست گفته دیگه... همین اسمشو نبرو از شاعرا و نویسنده و مابقی هنرمند جماعت بگیرین ببینین همشون لال می شن یا نه... ما بقی مردمم که دپرس می شن... کلاً دنیا تعطیل می شه... اما یه نکته ظریفم گفته که هیشکی حواسش نیست... هی کتابا رو با عینک معلومات و محفوظات خودمون نخونیم پیلیز!

* وقتی عاشق باشی تمام شعر های عاشقانه جهان برای تو سروده شده می باشد... و خوندنشون یه لذتی داره که نگو... چون همه شو نو مو به مو می فهمی... اونوقت صاحب اثر تعجب می کنه از کجا... اینا! :دی


[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 20:48 ] [ یواشکی ]
صدایت...
سیراب نمی شوم
این چشمه را
برای عطش آفریده اند

*

دور تر شدم
تا خودم را به تمامی ببینم
نزدیک تر شدی
تا تصویری باشی
از منی که نمی شناسم،
همه چیز
از تو شروع می شود
و در تو پایان می پذیرد
تو سرانجامی
مقصد تمام مسیر های فرضی ام

*

حروف فاصله بهم می ریزد
وقتی در آینه نگاه تو
به خودم خیره می شوم

*

طعم آسمانی زمین را
تنها
از لب های تو
می توان چشید

*

آینه نگاهت عریانم می کند
از جسمی تکراری
که پوشش تمام فصل های قرضی ام بوده
چقدر آشنا می شویم
بی این بالا پوش عاریتی
که ما را در پنجره ها حبس می کند،
برهنه شو و بیا
ابن همه غربت را
برای این پیراهن بافته اند

*

سرد شدم.
آخرین شعله را به باد نسپار
تا گاهی در گرمای خاطره اش
به تماشای چشمانت بنشینم...

*

بگدار طغیان کند...
تا پل ها فرو بریزند
تا دشت های بایر
از عطر آب دیوانه شوند
و درختان دور دست سیراب،
ناظر باش
که چگونه مطیع تر و زلال تر
به سر چشمه باز می گردد!

[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 23:12 ] [ یواشکی ]
من و تو
همیشه یگانه بودیم
اگر...
فاصله ما را می فهمیدیم

*

رسیدیم.
اما همهمه شک هایمان نگذاشتند
فریاد قلب هایمان را بشنویم
که تنها بخاطر هم...

*

نوازشم کن!
لطافت سر انگشتانت
بیگانه ام می کند با منی که می شناسم
و
آشنایم می کند با من غریبی
که تنها در آینه عشق تو می تواند
غبار غربت را
از چهره اش بزداید

*

تو بهانه می شوی
تا در پی یافتن دفینه عشق
جغدی از ویرانه دلم
تا آسمان پر بکشد
تن به روز بسپارد
و
فرشته بازگردد...

*

دست هایم
واژه ای بیش نیست...
بال هایت را به بال هایم بسپار
چه زیباست پروازی بلورین
بر فراز کدورت دلبستگی ها...

*

واژه هایمان قد کشیده اند
مثل من و تو
دیگر
در هیچ شعری جا نمی شویم.

[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 12:54 ] [ یواشکی ]

به هم چشم می دوزیم... یه حلقه اشک پیوندمون می زنه... زندگی امروزه... همین الان که تو طعم تلخ قهوه رو با شیرینی بستنی قابل تحمل می کنی و من شکلاتمو بدون شیر سر می کشم... همین الان که شعرای دلنشین تو می خونم و تو... تو کتابای هدیه برام یادگاری می نویسی... همین الان که سرمای دستامو با دستای گرمت تقسیم می کنم تا یادمون نره خدا ما رو فرستاده تا آرام جان هم باشیم... همین الان که این همه دوریم و این همه نزدیک...



[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 2:2 ] [ یواشکی ]

یه نفس راحت می کشی یعنی تموم شد... چه ذوقی داره تموم شدن... چه دلشوره ای داره شروع دوباره... هی نقطه سرخط... نقطه سرخط... تا بی نهایت، تا یه جایی که نمی دونی کجاست... تموم می شی... شروع می شی... شروع می شی... تموم می شی... اسمش می شه زندگی اما...

تو همه ای... همه تو هستن... تو کی هستی... همه کی هستن... تو اگه هیچگس نباشی تکلیف همه چی می شه؟!

یه فال حافظ بر می داری... یه نگاه مهربون و نافذ... یه لحظه فکر می کنم... یعنی این منم که کنار پیاده رو نشستم و دارم فال می فروشم و به تک تک عابرا با چشمای منتظر نگاه می کنم تا شاید یکی دلش به رحم بیاد و یه فال ازم بخره... سردمه...

میگه: تو همه جان جهانی، به خود آ...

[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 2:51 ] [ یواشکی ]
چراغا تو دل مه دود سو سو می زنن... نارنجی غروب رو تن خاکستری شهر قهوه ای غم انگیزی پاشیده... پیرهنای رو بند رخت مثل آدمای تو خالی با هر نسیم لا جونی چرخی می زنن... چند تا کلاغ رو خر پشته ساختمون رو برویی می شینن و چند لحظه بعد پر می کشن و دور می شن...

اما هیچ تصویر کدری زیبایی رمز آلود غروبو مخدوش نمی کنه... همه تصاویر دست به دست هم دادن و معنی غریبی رو تو گوش زمان زمزمه می کنن که هیچ واژه ای توان شرحشو نداره... انگار این روز ها بی هیچ معنی و یعنی فقط باید دید و شنید...

[ جمعه 9 دی1390 ] [ 1:12 ] [ یواشکی ]
جدام کن از همه دلواپسی ها
می خوام بی دلهره مال تو باشم
کنار من بمون تا زنده هستم
بذا از بی کسی با تو رها شم

بذا لمست کنم با تار و پودم
بذا حست کنم مثه قدیما
دوباره سر بذارم روی شونت
تا رو ایوون نشستن یا کریما

زمین و آسمون پر نورن امشب
چه ساعت خوبه واسه با تو بودن
چه خوبه از نگاه تو نوشتن
چه خوبه از حضور تو سرودن

بیا با من بمون ای آسمونی
دل کوچیک خستم چش براهه
رهام کن از قفس های خیالی
که با تو تو قفس بودن گناهه

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 12:35 ] [ یواشکی ]

]بابا این روزا بیست و چهار ساعته اخبار می بینه و التماس ما واسه این که بذاریم یه کانال دیگه تا نفهمیم تو دنیا چه خبره معمولاٌ به جایی نمی رسه.

]جای مورچه خوار خالی... خونمون شده عین فیلم مورچگان... همینکه چراغا خاموش می شه یه عالمه مورچه قوی هیکل می افتن به جون قندون و خوراکیای روی میز که تا همین الان تحقیقاتمون در مورد یافتن مکان نفوذشون بی نتیجه بوده... جالبتر از همه مامانه که حضورشونو با "بو" شون تشخیص میده و میگه: واه واه چه بوی مورچه ای میاد!

]تازگیا غیر محافظه کار تر شدم... حرفامو رک و پوست کنده می زنم برامم مهم نیست کسی خوشش نیاد، البته قبلنم هویچوری بودم ها ولی الان بدتر شدم... ولی یه خوبی داره آدما یاد می گیرن حد شونو رعایت کنن و تو نیاز به توضیحات اضافی نداری چون حرفتو مفید و مختصر زدی!

]تو خیابون که راه می رم همه آدما آدمن... اما تعدادی از این آدما اصرار دارن مرد بودنشونو اثبات کنن که من جدی نمی گیرم و تو نگاهشون می بینم طفلکا بدجوری به خودشون مشکوک می شن... اینم هم علامت خوبیه واسه این که گاهی یکم تردید کمک می کنه حس کنی همچی موجود مهمی هم نیستی و بادت بخوابه!

]خوب شد این آقا دزده ها اختلاس بازی راه انداختن تا سر مردم به یه چیزایی گرم بشه و قلم شعرا و نویسندگان گرم تر... کسی هم کاری نداره بابا سوژه نخ نماست... در تمام جهان و مملکت عزیز خودمون طی قرون و اعصار متمادی این عمل شریف با رعایت نکات ایمنی به خیر و خوشی انجام شده... حالا این مورد یکم صفراش بیشتره که بانک مرکزی زحمت می کشه صفراشو حذف می کنه... وگرنه وضعیت خیلی عادیه باور کنین!

]همه جا شلوغ و پلوغه و مردم آزادی خواه تر شدن و دیکتاتور کش تر و نترس تر... از لولو ها هم کاری برنمیاد... این علامت خوبیه به شرط این که سر نخ جاهایی که نباید نباشه... این عادت بدیه که موقع دیدن اخبار "مادام مارپل" خونت تصاعدی بالا بره!

]زنگ دو هزار و دوازده زده شده و همه جوگیر افزایش انرژی و قدرت هاشونن، اما من دوس دارم با تمام قوا همون آدم ساده قبلی باشم که دنیا موارد انگشت شماری ازش داره... به من چه!

]شعر عنوان: ابولفضل زرویی نصر آباد

[ چهارشنبه 13 مهر1390 ] [ 9:20 ] [ یواشکی ]

انگار ته دلم یه چیزایی عوض شده... یه حس خیلی خوب اومده... مثل قدیما بازم دوستت دارم... مثه اونوقتا که هیچی نمی دونستم...

گفتی: باید فرمت شی... من می گم: باید دلبخواه همه چیزو بریزی دور... وگرنه دوباره می شه ریکاوری شون کرد... باید وابسته هیچکدومش نباشی، نگاه کنی و بگذری... نگاه کنی و بگذرن...

اینجایی که من زندگی می کنم بالای بیشتر خونه ها یه دسته کفتر می چرخه... بعضیاشون از زور سپیدی تو آسمون می درخشن، بعضیاشون سیاه و سپیدن و بعضیاشون قهوه ای و خاکستری و...
مثه فکرایی که هی تو ذهن آدم می چرخن... کفتر باز نباشی بهتره... حواست نمیره به پرواز بی هدف کفترایی که به شوق دونه جلد بومت شدن... بهتره بذاری آسمون خالی باشه تا واسه عبور هر پرنده ای جا داشته باشه... تا چشمات بتونن پروازو تا بی نهایت دنبال کنن... تا روحت بتونه آسمونو بفهمه...

دلم عطر سبز جاده های شمالو می خواد... طعم جنگلی بارونو... دریا می خواد... دریای گل آلود و مرموز پاییز... غروبشو که دست آدمو می گیره و با خودش می بره تا افق، تا جایی که موجا بی معنی می شن و دریا و آسمون دلشون یکی می شه... دلم یه پرنده می خواد که بلد آسمون باشه... پرنده ای که واسه پرواز بال نخواد... مناظر دنبال نگاهش باشن و موج ها دنبال صداش... یه پرنده که بشه تو نگاهش چیزی دید که تو چشمای هیچکس پیدا نمی شه... 

حسی منو پیدا کرده که امیدوارم دلش بخواد تا ابد پیشم بمونه... باید حواسم باشه مبادا همینجوری که بی خبر اومده، بی هوا هم بره... باید رهاش کنم تا کنارم احساس آزادی کنه و دستمو بگیره و هر جا دلش خواست ببره...

** نمی دونم شاعر عنوان متن کیه!

[ سه شنبه 12 مهر1390 ] [ 15:45 ] [ یواشکی ]

دوباره رسته
از میان خاکسترش
بوته اسپند

]

بر کاج سوزنی
پروانه ای سپید،
چقدر دلتنگم

]

بر بال پروانه
خال های سرخ و سیاه،
چادر نمازم

]

ورزش صبحگاهی،
متوقفم می کند
پروانه ای سپید

]

آرام گرفته
بر برگ غبار آلود توت
پروانه ای سپید

]

در هم می پیچد
خط پرواز دو پروانه،
رقصی سه نفره

]

پنهان می شود
میان برگ های ریخته
پروانه ای نارنجی

]

حیاط پر از
پروانه های سپید،
شعفی کودکانه

]

غروب پاییز
مرا به خود باز می گرداند
آواز گنجشک ها

]]غزل اولو خیلی دوس دارم... کلیک رنجه بفرمایین بی زحمت!

[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 13:9 ] [ یواشکی ]

سلام:
داشتم طنزامو می خوندم... تعجب کردم، چه جوری این همه می خندیدم به همه چیز... تنها چیزی که این روزا یکم منو خندوند، عکس یه شهروند لیبی بود با کلاه قذافی... که زیادی معنی ناک بود... یاد لشکر جن قذافی افتادم که ازشون کاری برنیومد و این که انقلاب ها بناچار در مسیری که نباید می افتن، اما نباید نا امید بود، ولی بنا به رسم دنیا یاد این شعر افتادم... ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری...

سیل، زلزله، طوفان، گردباد و هزار نهصد جور بلایای طبیعی و غیر طبیعی دیگه یعنی زمین و زمان از آدمیزاد خسته شده... از این موجودی که خودش با دستای خودش زندگی شو به نابودی می کشه... موجود بی رحمی که حتی به همنوعان خودشم رحم نمی کنه... تا مغز استخوان مسلحه بر علیه خودش...

دیشب تو اخبار یه ماشین مرصع ساخت هندوستان نشون می داد که چهار میلیون دلار ارزش داشت و قرار نبود فروخته بشه و ساخته شده بود واسه قشنگی، اونم تو کشوری که فقر بیداد می کنه... 

دنیای غریبی شده... هر روز که می گذره بیشتر احساس غربت می کنم... خدا رو شکر کنار این همه تیرگی... هنوزم آدمایی هم هستن که شاید روزی زمین مال اونا بشه... آدمای انگشت شماری که به سعادت هم فکر می کنن و از خوشبختی هم لذت می برن... برای هم وقت می ذارن به درد دل هم گوش می دن و بار سنگین زندگی رو بین شونه هاشون تقسیم می کنن... آدمایی که به علوم و فرقه های اختراعی جدید کاری ندارن و همه چیز بین خودشون و خداست...

همه اخبار غم و غصه است... عاشقا معشوق شونو می کشن بعد یه عالمه آدم می رن تماشای قصاص که عبرتی بشود برای سایرین... آدمایی که برای آزادی شون تلاش می کنن و جونشونو سرش می ذارن، می شن خوراک خبرگزاریا و مانورای خبری شون... تو آروم ترین جای دنیا یه نفر اسلحه بدست با ژست حق به جانب یه عده رو به خاک و خون می کشه... بیخ گوشمون میلیاردها ثروت مردمو بالا می کشن... چی به سر آدمیزاد اومده... یعنی هیچ اتفاق خوبی هیچ کجای این دنیا نمی افته؟! عجب صبری خدا دارد...

دریغ از یه قدم با همدلی برداشتن... درمون دردمون عشقه که بهره برداری از منبعش سلیقه ای و شخصی شده... یکی هم که بخواد به اشتراک بذارتش بهش مشکوک می شیم... زندگیه داریم...

[ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 18:31 ] [ یواشکی ]

سبز و سرخ
در محاصره کوه ها
با درختانی برهنه در دور دست
بی آسمان
بی آینه
وطنم!

]

بس است
خون دل خوردن
بر خوان گستره جنگ،
لقمه کوچکی صلح
از سفره ساده شعرهای من بردار

]

رد چکمه های احساست
روی خاک نرم باورم...
عاشقانه به جنگ می اندیشیم

]

عطر قهوه
حتی در خواب هایم می پیچد،
در تقدیرمان بدام افتاده
طعم تعبیر تکراری
فالی که نگرفته ایم

]

مرا چه می فهمند
مشتی واژه عاریتی
با معانی قرار دادی
بگذار در شعرهای من
برگ، برگ باشد
و پرنده، پرنده
و تو
کسی که نیست!

]

من و تو،
جا مانده ایم بر نیمکتی
رو به دریا

]

مرا،
هر روز عاشقانه صدا می زند
در بازوان سرخ و سردش می فشارد
و در آغوش تاریکش پنهان می کند
غروب کیست؟

]

اشتباه شد؟
نه از اول اشتباه بود
ضرب و تقسیم های کسی
که حساب نمی دانست

]

تا عریان نباشی
باز نمی گردد
عشق گریز پا

[ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 10:8 ] [ یواشکی ]


]
الان دلم چی می خواد به نظرت؟
یه عالمه صدای دریا و یه دونه بشریت که قابلیت انسانیت داشته باشه بقل دست آدم بشینه، که آدم فقط بتونه فکر کنه غیر از خودش و خدا هم کسی روی زمین زندگی می کنه گاهی وقتا...

] لباتو به خنده وا کن/ نذا غصه جون بگیره/ نذا دلخوشی دوباره/ تو نگاهمون بمیره/ نذا غم لونه بسازه/ کنج ایون رفاقت/ نذا گم بشیم دوباره/ توی جاده های عادت/ من اسیرم تو حصاری/ که درو پیکر نداره/ اما پرچینشو انگار/ یکی پا به پا میاره/ تو اسیر قصه هاتی/ تو غبار خاطراتی/ مثل یه سایه زخمی/ پشت شیشه های ماتی/ لباتو به خنده وا کن/ می دونم بهانه ای نیس/ می دونم ته دلامون/ شوق عاشقانه ای نیس/ اما حیفه این یه ذره/ روشنی بازم سیا شه/ حیفه روزی که تو راهه/ گرم و آفتابی نباشه...

] همین!

[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 0:36 ] [ یواشکی ]

زمان...
کویری بی انتهاست
و زندگی، سراب
بناچار پژمرده می شویم
در پی واحه ای که نیست

]

عقربه ها
زمان را فراموش می کنند،
وقتی
به امید دیدن رویت
راهی می شوم

]

قصه نگو،
خوابزده شده ایم!

]

کلاغ ها...
از شعر هایم پر کشیده اند،
تیر و کمانت را بردار
شاخه های شعرم
به گنجشک ها عادت ندارند

]

کنج کوچه
به فراموشی سپرده می شود
توپی که ساعتی پیش
بچه ها را
به جان هم انداخته بود

]

متولد می شوم
در قفسی چدنی
که میله هایش
تاب تپش دلم را ندارند

[ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 15:58 ] [ یواشکی ]

کنار باغچه می ایستم
شعری...
بر شانه ام می نشیند
که تنها گنجشکی
بر شاخه انار
زبانش را می فهمد!

]

سر هر گذر
نگهبانی است
عطری،
نگاهی،
لبخندی،
نوازشی،
بوسه ای،
شهر در تسخیر توست...

]

عمری ست آینه ها
پلک نمی زنند،
چشم در چشم هم
دنبال تو می گردیم!

]

باد می رقصد
گنجشک ها می خوانند
برگ ها کف می زنند
و من با شوق
نظاره گر جشن تولد لحظاتی هستم
که تو در عزایشان
سوگواری می کنی!

[ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 18:55 ] [ یواشکی ]

گنجشک چقدر گنجشک است
آسمان چقدر آسمان
و من چقدر...
چیستم؟ نمی دانم!

]

ماکیان خاک را
درپی دانه ای زیر رو می کنند
ومن واژه ها را
در پی شعری...

]

امروز همه چیز
شعر می شود...
حتی
مورچه ای که با دانه اش
از پایم بالا می آید!

]

باد لابلای برگ های نارنج...
باد لابلای برگ های دفترم...
و عطر شعری که نیست!


 

[ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 18:27 ] [ یواشکی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نشان عاشق آن باشد كه شب با روز پيوندد / ترا گر خواب مي گيرد نه صاحب درد عشاقي(سعدی)

مرمر الفت هستم... همین!
امکانات وب