سلام: دوستان عزیزی که شماره همراه منو داشتن... باید خدمتشون عرض کنم من شماره قبلی مو که با۰۹۱۲۷۰۱۶۱... شروع می شد مدت زیادیه واگذار کردم... اگر مزاحمت و تماسی از این شماره داشتین به هیچ وجه از طرف من نیست.
پ.ن: این شماره به نام من نبوده و به صاحب اصلیش تحویل داده شده.
+
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 23:52  توسط یواشکی
|
کوه یخی شبیه دل، تو سینه تو پنهونه
باید فراموشت کنم، تا قلبم آروم بمونه
دلم دیگه نمی تونه، همیشه منتظر باشه
بپرسه امروز دوباره، دس کی توی دساشه؟
پشت کدوم بیت غزل، غرورشو جا می ذاره؟
روی کدوم ترانه ی عاشقونه پا می ذاره؟
تو قاب قلبش هوس کی داره پرپر می زنه؟
کی یادگاری رو دل سیاه سنگیش می کنه؟
کسی که فرقی نداره، اسم کی روی لبشه
صدای کی لالایی بی انتهای شبشه
دروغا راسشو می گن، دربدر ویرونه ای
دنبال یه نمایش تازه عاشقونه ای
کهنه شده بازی تو، من اشتیاقی ندارم
تنگ بلور دلمو، رو صخره ها جا بذارم
بسه باهام بازی نکن، برای رفتن حاضرم
کاسه ی صبرم پر شده، نگو بمونم یا برم
+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 0:45  توسط یواشکی
|
خشکیده سیب قلبمون رو شاخه های بی کسی
تاریکه روز و شبمون از درد بی هم نفسی
خالی شدن پنجره ها از یه نگاه مهربون
پرنده ها بدون پر نه عاشقن نه هم زبون
توی دلای خودمون زندونی ابد شدیم
نگو که خوبه این روزا دیگه زیادی بد شدیم
درد آشناییم و همش درمونو پنهون می کنیم
سقوط مونو از پل عاشقی آسون می کنیم
نمی تونیم تو آسمون عکس کبوتر بکشیم
دنیا اگه جهنمه ما شعله های آتشیم
نقابی مونده ازمون تو قاب سرد زندگی
تو غربت آسون نمی شه حرفاتو به کسی بگی
بیا من و تو بگذریم از سایه ها رها بشیم
نقاب مونو برداریم دوباره آشنا بشیم
قانون خوابو بشکنیم حصار و آتیش بزنیم
آیینه های سنگیو از سینه هامون بکنیم
من و تو بازم می تونیم قلبامونو صدا کنیم
چرا دلامونو به شب بیهوده مبتلا کنیم؟
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 3:4  توسط یواشکی
|
دلم می خواد بنویسم... اما هیچیش نوشتنی نیست... هیچیش!
اینو نوشتم که امروز یادم بمونه...
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:29  توسط یواشکی
|
بی گناها مثه هیزم جهنم می سوزن
لبای عدالتو با نخ قانون می دوزن
این مرام دنیاس انگار ظالما رو دوس داره
نوبت پرونده شونو ته لیستش می ذاره
زندگی با درد و کینه نفسی نمی کشه
می دونم قاضی کل تمومه جرما یادشه
دردُ می شناسه چرا دلارو سامون نمی ده؟
به نگاه تیره مون زلال بارون نمی ده؟
چرا دل هامونو تو سینه هم نمی ذاره؟
آخه تاکی باید از نگاهمون خون بباره؟
مرگ شیطون و فرشته توی آغوش همه
چه حقیقت دروغی... دنیا جای آدمه!
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:35  توسط یواشکی
|
* چقدر به دل کندن عادت کردم... کاش دل بستنو یادم می دادی...
* «پرنده را به خاطر بسپار»... این روزا باهمه چی می شه پرواز کرد!
* قلم وحشی من،
رام یک لحظه نگاه بکر است
تازیانه نکن این باد هوا پیما را!
* عشق طوفانی ست
بر خاکستر افسانه مخدوش؛
تشنه هرم نفس های تو است
این شعله خاموش
* جز چک تنهایی
ته جیب واژه چیزی نیست،
جمله ها را نتکان!
* از درختان پیر
میوه حوصله چید
باغبان تقدیر،
سبد فاصله را
با زمستان پر کرد.
* می تپد دگمه پیراهن تو در مشتم،
من دلم را کشتم!
* اصل مطلب، شب خوش!
عاقبت می پرد از پنجره
گنجشک نگاه گرمت...
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:7  توسط یواشکی
|
پا به پای من نمی تونی بیای
من دارم از یه بیابون می گذرم
پا برهنه از دیار بی کسی
دلمو تا آرزو ها می برم
پا می ذارم رو دل شنای داغ
تو یه صحرا که پره مترسکه
رو زمین پوک و داغ بی کسی
که سرابش چوب چرخ فلکه
پا به پای من نیا عزیز من
می دونم طاقت کندن نداری
نمی خوام بسوزی و فنا بشی
لازمه بمونی و کم نیاری
راه هرکسی برای خودشه
دلشو بایس تا مقصد ببره
راه من تو دل این ویرونه هاس
راه تو شاید یه راه بهتره
دس تو دس من به جاده می زنی
پا به پای من نمی تونی بیای
تو واسه رسیدنت به عاشقی
سرزمین سبز رویایی می خوای
** ت.و: عیدتون مبارک و التماس دعا! 
+
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 2:56  توسط یواشکی
|
اين جا هوا خيلي سرده... دارم سعي مي کنم به سرما محل نذارم... کار سختي نيست، يه عمر همين کارو کردم... ساق پاهامو و نوک انگشتام يخ کردن... خيره شدم به اين پنجره بسته که اين روزا بهترين همدم منه... به صفحه پست مطلب جديد که قراره واژه هامو تو سينه اش حفظ کنه....
خوشحالي و عشق غريبي بعد از مدت ها مثه همين سرماي زودرس داره يواش يواش تو دلم رخنه مي کنه... از شناخت هام خوشحال مي شم... از نتيجه گيري هام و از اين که تحت هر شرايطي خودمو به نديدن نزدم... از اين که به خدا توکل کردم... از اين که ترسو کنار گذاشتم و براي شناختن حقيقت جلو رفتم... هر چند که هيچ حقيقتي مطلق نيست...
چقدر شناختن آدمو بزرگ مي کنه... دروغ نيست... نمي تونم به هيچ کس دل ببندم... آدم ها رو که نگاه مي کنم حس مي کنم هر کدومشون يه تکه از يه جورچين بزرگ هستن که نبايد از سر جاي واقعي شون تکون بخورن... وگرنه زندگي مختل مي شه... يعني همون قدر که يه ديونه يه قطعه ارزشمنده... يه فيلسوف يا هر کس ديگه اي مي تونه ارزشمند باشه... ارزش آدما برابر همه... نه چيزي بيشتر نه چيزي کمتر... ولي نمي دونم همه مون چه اصراري در جابجايي اين قطعات مطابق سليقه مون داريم... انتخاب ها... عزل ها... جابجايي ها... اگه درست بود دنيا اين قدر قاراشميش نمي شد... اين قدر سر شکسته و دل شکسته نداشتيم...
ولي يه جايي تو قرآن خوندم که خدا نام کساني رو که دوست داره زنده نگه مي داره... و اين عشق به خداست که جايگاه ارزشي آدما رو رفيع تر مي کنه... وقتي عاشق خدا باشي عاشق تمام هستي مي شي... و اين آرزوي بزرگيه که رسيدن بهش خيلي چيزا مي خواد...
نمي دونم پيدا کردن چيزي که سال هاست دنبالشم چقدر طول مي کشه... ولي اميدوارم وقتي بهش مي رسم حس نکنم اين همه عمرو بيهوده تلف کردم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 3:32  توسط یواشکی
|
کاش سادگی سرش بشه
حرفای صادقونه باورش بشه
یه لحظه از من خودش رها بشه
دوباره مبتلا بشه
به درد عاشقی که درمون نداره
حسرت سامون نداره
از توی زندون چشاش کفتر خوابا بپره
دلم هنوز واسه نگاه محرمش در به دره
کاش دوباره حرف دلش با زبونش یکی بشه
بفهمه قلب خسته ی من دور از اون چی می کشه
اون که جهنم صداش بهشت آرامشمه
رسیدنم به باورش خواهشمه
پل صراط بین مون
به مویی بنده ای خدا
راضی نشو دلای ما
بمونه تا ابد جدا
کاش سادگی سرش بشه
حرفای صادقونه باورش بشه
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 2:12  توسط یواشکی
|
دختر کوچولويي کنار من
پشت پنجره به صحرا زل زده
کتاب کلاس اول دسشه
دلخوشه درسای اونو بلده
چشامون خيره شده به دل شب
به چراغ روشن دهکده ها
به ستاره ها که آروم می ریزن
رو نگاه زخمي شب زده ها
ترسشو تو سینه پنهون می کنه
تیرگی رو دوس نداره مثه من
جا گذاشتنش توي قطاري که
پره از مسافراي بي وطن
سرشو روي کتابش مي ذاره
گوشه يه کوپه خوابش مي بره
کاش خدا بازم براي هر دومون
يه بليط واسه يه مقصد بخره
دسامونو بگيره تا برسيم
به همون دياري که صلاحشه
شهری که بهار عشق و زندگي
سهم پاییز دلای ما بشه
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:0  توسط یواشکی
|
نگو حرفی واسه گفتن نداریم
وقتشه پنجره رو گل بگیریم
زندگی یه قوطی تو خالیه
که مثه پشه تو دامش اسیریم
نا امیدی تار عنکبوتیه
که پیچیده دور دست و پای دل
مثه مردابه داریم فرو می ریم
توی این روزای شرجی کسل
بسه دیگه حرفای تیره نزن
من بازم پنجره رُ وا می کنم
تو دریای سیاه بی کسی
باز نهنگ نورُ پیدا می کنم
تو بمون با پریای قصه ها
با یه جادوی قدیمی محال
نقشه گنج جزیره ی کتاب
تو رُ داره می بره رو به زوال
یه کف دسته تمام پنجره
که دلش قد یه دنیا جا داره
می دونم میرسه روز خوبی که
توی قابش گل حسرت نذاره
+
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 6:58  توسط یواشکی
|
* آتش خاکستر شد... تو دنبال دودش می گردی! ریختن اشکای ما بهانه نمی خواد...
* از چرا ها به خدا خسته شدم... بیا هیچ سوالی از هم نکنیم... شاید حرفی برای گفتن نمونه... اما مهم اینه که دنبال جوابای دروغ نمی گردیم...
* جهانو هی می چلونن... عصاره کلاغ می گیرن... شبکه خبری می زنن... که مردمو از بی خبری بکشن!
* گرگای واژه هات قلب چند تا آهو رو دریدن؟!
* سکه پنج تومنی قلبت مال خودت... تاکسی عشقت پول خرد لازم داره...
* تیله بازی تعطیله... هم بازیات نون بیار کباب ببر یاد گرفتن...
** ت.و: دلم یه قلم جادویی می خواد تا یه واژه ظاهر کنه که بتونه تمام حرفا رو تو یه کلمه بزنه و یه نگاه جادویی که از این یک کلمه یه دریای مواج بسازه...
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 9:54  توسط یواشکی
|
اون روزی که تصمیم به نوشتن گرفتم... فکر نمی کردم با دست خالی بتونم این همه سال بنویسم... اما این جا همه شاگردن و همه معلم... گاهی وقتا یه جمله شون یه دنیا حرف داره... گاهی وقتا حرفاشون زلزله است... زلزله ای که قصر اعتقادات آدمو تو سه سوت زمین آسفالته می کنه...
ادامه مطلب*
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 1:21  توسط یواشکی
|
پشت پنجره نشستم و کوچه رو نگاه می کنم... کوچه ای که در محاصره پنجره های خاموشه... پنجره هایی که انگار یکی از پشتششون چهار چشمی مواظب آدمه...
به آسمون شب نگاه می کنم... به ستاره هایی که تند تند چشمک می زنن... که خیال کنی همون ستاره گم شده تو هستن... بعد که نگاهشون کردی، زل می زنن تو چشمات یه جوری که نتونی چشم از چشمشون برداری...
دلم می خواد بزنم بیرون... تا من با خودم کل کل کنم که کدوم عاقلی این ساعت شب هوس کوچه گردی می کنه... دل دیوونه ام شال و کلاه کرده و راهی شده...
منم نشستم این جا... پشت پنجره رو به دیوار و می نویسم... مشق عشق که نه! جریمه مشقای ننوشته... هزار بار از هزار "کلمه سخت" درسای قدیمی... هزار تا لغت بی معنی... هزار تا جمله بد ترکیب از درسای تازه که نوشتنشون روح آدمو می سابه...
به تو فکر می کنم... به مو های نقره ای لخت ابریشمینی که از هر نوازشی گریزانن... به زیباییه درخششون زیر نور کدر مهتاب... به رایحه سحر آمیزشون... به دست های بی رمقت... به نگاه سردت... به سکوت هزار لایه ات تو اضطراب یه شب تشنه...
چه قصه هایی که به نام مون رقم نزدن تو این کتاب هزار و یک شب... اما ما موندیم و یک شب و هزار قصه نخونده...
** قصه گو... « بشنوید »
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 4:47  توسط یواشکی
|
جای خوبیه برای گــم شــدن
وسعت نجــیب آغــوش شما
جایی که به حرمت نگاهتون
شادی می شه غمای کهنه ما
قلبامون غریبــی یادشون می ره
تپشــای دلمــون یکــی می شـه
اشکمون رو گونه ها سُر می خوره
مثــه بارون بهــاری رو شــیشه
جایی که بدون واژه می تونیــم
واســه هم حرفــای تازه بزنیم
ساده باور می کنیم هر دوی ما
دوتا روح گم شده توی یه تنیم
جایی که نفس نفس عبــادته
گــم شــدن تو وادی مقدسش
حرم امنــی کــه کفتــر دلــم
پر می گیره به هــوای قفسش
پر عطر وحشی گلپونه هاس
مثــه حسه مبــهم روییــدنه
واســه رهــایی آهــویی که
عمریه تــو دل غمگین منه
بتا رو می شکنم و رها می شم
می گذرم از یه بیابون خار و خس
پا می ذارم تــوی بــاغ آتشــی
که پر از گلای سرخ عاطــفه س
+
نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 8:38  توسط یواشکی
|
* امشب بدجوری بدجنسیم گل کرد... تقصیر من چیه نمی تونم همه چیزو اون جور که بقیه می بینن ببینم...
ادامه مطلب*
+
نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 5:39  توسط یواشکی
|
عاشق گلاي اطلسي شدي
ساکن کوچه بي کسي شدي
توی مه گم شدي مثه خاطره
وقتشــه اسم تو از يادم بره
پرشده جاي تو با يه پنجره
با سکوتی که کلام آخره
رفتنت روشني آورده برام
برو ديگه سايه بوني نمي خوام
منم و آرامــش گلاي ناز
يه نگاه خالي اما بي نياز
منم و دنياي سبز روبرو
از گذشته ها دیگه برام نگو
سیرم از تلخیه با تو بودنم
اونی که آینه رو می شکنه منم
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 22:14  توسط یواشکی
|
* امروز خودمو از یه مسافرت بی نظیر محروم کردم... بر پدر ترس لعنت! اما دلم اونجاست خودش قبول کنه...
ادامه مطلب*
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 4:6  توسط یواشکی
|