با خواب خصومت اساسی دارم
با حکم همین چک سفید جعلی
واریــز حســاب جــاری تکــرارم
*بگذشت زمان و از خودم جا ماندم
نــام همــهء بلیــط ها را خـوانـدم
دنبــال خودم بروی ریلــی فرضی
یـک عمر فقط قطار خالی راندم
*... :از قفل نباید بهراسی هر دم
درهــا هــمه بــازنــد، کلید آوردم
از قفل و کلید و در چه می گویی تو؟!
با من که مسیر خانه را گم کردم
*گفتی: که بدون تو هــلاکم از غم!
در رفته حساب روز و شب از دستم
گفتم: به خدا برای تــو می میــرم!
القصه، تو هی دروغ گفتی... من هم...
*اسطوره عشقیم و در این افسانه
با عشق عمیقــاْ به خــدا بیگانه
بر طبق سناریوی فیلمی کــهنه
تو شــمع شدی، من مثلاْ پروانه
نذا غریبه بمونم
میون این خاطره ها
گم شده ها پیدا میشن؟
از تو می پرسم ای خدا
تو دل این شهر غریب
یه قصر کاغذی دارم
دشتای سبز واژه رو
پیشت امانت می ذارم
بذا برم جایی که نور
تو قلب سایه بشینه
جایی که چشم عاشقم
کبو ترا رو ببینه
کبوترایی که هنوز
رو بال هم سر میذارن
از زیر سنگم که شده
دونهء عشقو میارن
باغ دلم پر شده از
نعش گلای رازقی
غرق گناهم می دونم
سنگینه جرم عاشقی
دلم شکسته ای خدا
جز تو امیدی نداره
راضی نشو رو شونهء
کولی شب سر بذاره
***
*شب!
* کلیک رنجه بفرمایید روی لینک ها بی زحمت...
ای کاش به بعضی از نتایج نمی رسیدم... که این قدر از خودم و بشریت... اینا...
اگه "دور از جون" خودمو بزنم به گاویت و یه مدتی اصلا فکر نکنم، احتمال میدم حالم بهتر بشه...
*زیر سایه درختان،
تمام بعد از ظهر
نشخوار گاوها...
* از شاخ گاو ها،
بالا و پایین می پرند
گنجشک ها
*زوزهء گرگ ها...
گوش هایش را تیز کرده
گاو گرسنه
* مترسکی
در مزرعهء شبدر،
چریدن گاو ها...
سهم مون از خودمون چیه...
بچه که بودیم، باید مراقبت می کردیم مبادا مامان و بابا ازمون دلخور بشن و آق مون کنن... بزرگتر که شدیم، شش دنگ حواسمون جمع بود که مدیر و ناظم و معلم از دستمون عصبانی نشن و پرونده مون ندن زیر بغلمونو از مدرسه بیرونمون نکنن... یه خورده بزرگتر که شدیم، دانشگاه هم شد حکایت مدرسه... صم و بکم...
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... امروز هم که ارواح... بزرگ تر تر شدیم باید هوای همه رو داشته باشیم الا دل لامصب خودمون... یه بارم از خودمون سوال نکردیم چرا... حالم از این آخی گناه دارن ها بهم میخوره...
والا مام گناه داریم... مگه چند بار زندگی می کنیم...
ت.و: منظورم این نیست که نسبت به هم حس انسان دوستی نداشته باشیم... اونجوری که دنیا میشه خوکدونی... خودمونو یادمون نره وسط اهداف انسان دوستانه مون لطفاْ... همین... حافظ می فرماید: "سلامت همه آفاق در سلامت تست"
بیا عادت کنیم... به این همه تنهایی... به این همه شب... به این همه خواب... به این همه خیال... به ماه، که شبا سر میذاره رو بالش ابرای سیاه و تا لنگ ظهر خرناس می کشه... به این همه ستاره که از بس به زمین و زمان چشمک زدن، چشاشون از حدقه زده بیرون... به این همه خورشید، که هی بزک دوزک می کنن و برنزه برنزه دم غروب ولو می شن تو آسمون... به له له زدن ابرا...
بیا عادت کنیم... به سمباده زبون ها... که روح آدمو می تراشن و صیقل میدن تا ضد ضربه بشه و بدی ها رو عیناْ منعکس کنه... و... شاید... خوبی هارو...
به دلهایی که از کاغذ رنگی قرمز بریدنشون و عین بادبادک با یه نسیم این ور و انور میافتن... به آدمک هایی که مادر بزرگ با قیچی کُندش، از کاغذای خط دار و باطله بریده و دست تو دست هم با یه ضربه کوچولو پشت سینی استیل، می رقصن...
به پرنده هایی که از تو کویر آسمون قلوه سنگ می چینن، که سنگدونشون پر باشه یه وقت سوء هاضمه نگیرن...
بیا عادت کنیم... به دیدن خودمون تو آیینه ای که نیست... تو قابی که نساختیم...
خسته ام و خوابالو... یه عالمه کارای الکی کردم... یه عالمه چرندیات خوندم... چراش بماند... یه عالمه نتیجه گرفتم و یه عالمه از سطحی نگری بشریتی که از اقیانوس فقط امواج شو می بینن دلگیر شدم... نه که بگم متفاوتم ها... شایدم باشم... بذار من یه جور دیگه فکر کنم چه عیبی داره...
من اول سفره ماهی ها رو می بینم، بعد هشت پاها رو، که هروقت دلشون بخواد یه عالمه مرکب می پاشن تو آب تا چش چشو نبینه... صدف ها، که با ظاهری خزه بسته و بد ترکیب از مروارید با ارزش تو دلشون مراقبت می کنن... نهنگا و کوسه ها، که سیر مونی ندارن... دلفین ها، که دست آموزترن... بعد صخره های زیبا و سخت مرجانی رو می بینم با شقایق های دریایی و دلقک ماهی های جون دوست لابلای بازوهاشون... کرم ها و حلزون های خوش آب و رنگ... عروس هایی زیبا و زهر آلود دریایی، که خدا کنه برقشون کسی رو نگیره... پلانگتون ها و زئو پلانگتون ها که خوراک بقیه ماهیان، ولی بالاجبار جونور تک یاخته ای دریایی به حساب میان... و بالاخره ماهی های ریزی که مرغان دریایی رو با درخشش اندام نقره ای شون تو آب فیروزه ای رنگ اقیانوس، وسوسه می کنن که یه شکمی از عزا در بیارن... نگاهم وقتی به امواج میافته که خیلی از ساحل دور شدم و روی این امواج نا آرام، بدون این که بخوام، با یه قایق کاغذی بی خودی بالا و پایین میرم...