تبليغاتX
کاکوتی

در جسم نحیف واژه ها جانی نیست

در پنجره ها امید پنهانی نیست

روی لب آسمان همیشه ابرست

اما دل قطره ها که بارانی نیست 

]

من خواب شدم تو عالم رويا باش

 من تور شدم تو ماهي دريا باش

 لطفاً به همين بهانه هاي واهي

 هم بازی يک عروسک تنها باش

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 15:57  توسط یواشکی  | 

نمی خواستم بنویسم... ولی انگار باید یه توضیح رو این فصل سرد بذارم.

فصلی از راه رسیده که منو از خودم و همه دور می کنه... یه فصل درونی که باعث شده روی رفتار های خودم و روابطم تجدید نظر کنم... فصلی که چشمامو باز تر کرده... زشتی ها و زیبایی هایی رو روبروم گذاشته که تعبیر و تفسیرشون کابوس مسخره ای شده که منو با بیداری مطلق و ندانستن ها آزار میده...

باید به خودم فرصت بدم. این فصل هیچ ربطی به فصل سرد معروف نداره... چون همه فصول زندگی گرمای خاص و دلمشغولی های خودشونو دارن...

عجالتاْ مثل درختی هستم که تمام برگ هاش ریخته ولی خوابش نمی بره... گاهی گنجشکای سرما زده رو شاخه هاش کز می کنن... گاهی یکریز بارون می باره... گاهی زیر لحاف لمه برف پنهون می شه... گاهی باد مهمون سر شاخه هاشه... گاهی مه، تو آغوشش پنهونش می کنه...

صبوره، می دونه فصل ها برای گذشتن هستن... این نیز بگذرد...

اما مهم اینه که تو همه شرایط دست هاش رو به آسمونه... و باید رو به آسمون بمونه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 6:0  توسط یواشکی  | 


نقطه ای می گذارم 
 
و آغاز می کنم...
 
این فصل دروغین
 
سرد تر از باور من است.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 23:6  توسط یواشکی  | 


* این قدر برف نباره تا بهمن بیاد زیرش بمونیم!
 
* تو این ده کوره مجازی همه دوستن... بعضیا دوست تر، همین.
 
* از بس بزرگ شدم کوه ها زیر پام له می شن... «غول خیابونی» شدم.
 
* دعا خریدم... اما تو بلد نبودی ببینیش!
 
* آینه ها چشم دیدن از ما بهترونو ندارن... از ما بهترونم مواد لازمو واسه مرئی شدن!
 
* قله ها زیادی خودشون دست بالا می گیرن... دقیقاً به همین دلیل واسه سرزدن بهشون کپسول اکسیژن لازم داری با کلی تجهیزات گرونقیمت کوهنوردی... تازه معلوم نیست بین راه با دره ای، آبشاری، صخره ای، ریزش سنگی... و از این قبیل بلایای طبیعی استادانه مفقود الاثرت نکنن!
 
* پا تو کفش بزرگان نکن... مهمونی شون تموم می شه میان کفشاشونو پاشون کنن به هوای تاریکی عمداً لهت می کنن... اثبات وجود نور افکن در محل هم بی فایده است چون له شدی رفته دیگه.
 
* باز چه نقشه ای کشیدی؟ اعتراف کن تا خدا دستتو رو نکرده!
 
* نگرفتم... می دونستم یه چیزی پشتش هست شیطان کوچک!
 
* قراره بازی کنیم حضرت هنر مفهومی؟! باشه هستم... راس میگی عنوان متنو حدس بزن!
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 22:16  توسط یواشکی  | 

 
آهوی رمیده از در و دیوارند

زخمی شدگان خنجر تکرارند

دل های غریبی که به قصد قربت

در تیر رس تو گام بر می دارند
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 20:23  توسط یواشکی  | 

 
آهوی رمیده دلم، درگاهت
 
باران نگاه من و روی ماهت
 
امروز روایت غریبی دارند...
 
چشمان کبوتران خاطر خواهت
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 18:23  توسط یواشکی  | 

 
* بابا با قیافه عصبانی و حق به جانب میگه: مورچه ها رو بد عادت کردی از بس خرده ریزاتو می ریزی تو تاقچه... اونا هم دور هم جمع می شن به هواش کنفرانس می ذارن! حالا بیا و به بابا بقبولون خورده ریزای من توی تاقچه هیچ کدومش خوراکی نیست!
 
* هزار پا شدی از بس کفش خریدی...
 
* قرار بود باد بیاد، هوا ابری بشه، بارون بباره، برف بیاد... اما باد اومد، ابرا رو برد... آفتاب دیروز و امروز یه ریز به ریشمون خندید بسکه هوا شناسیمون بیسته!
 
* شوفریت مزمن بد دردیه... مخصوصاً وقتی عاشق مسافر زدن باشی و غرورت اجازه نده!
 
* گرم ترین قسمت دنیا جیبای خودمه که بی هیچ توقعی هوای دستامو داره!
 
* پای بخاری کدو حلوایی می خورم و به هیچی فکر نمی کنم... آقا سگه پشت پنجره متفکر خیره شده تو چشمام و با دقت نگاهم می کنه... نمی دونم دلش کدو حلوایی می خواد... یا با خودش میگه: مردی بیا اینور نرده ها استخون به نیش بکش و عین من تو سرما بلرز به هوای مواظبت از چیزهایی که هیچ ربطی بهت نداره!
 
* آقا و خانم، کلمات مفیدی هستن که اگه دنبال اسم افراد گذاشته بشن به هیچ جای هیچ کس بر نمی خوره که هیچ... همه هم خوشحال می شن که ببینین سطح فرهنگ اجتماعی بشریت به موازات ادعا شون افزایش پیدا کرده...
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 23:49  توسط یواشکی  | 


من در طول زندگی خود دیده­ام چگونه حرکت آن چرخ دنده­ها برخی­ها را نابود می­کند، برخی­ها را رنج می­دهد و آنطور که مردم زادگاه من می­گویند برخی­ها را خیلی زود پیر می­کند. اجتماع که تک تک ما شکل دهنده آن هستیم با بی رحمی تمام آنها را که وسیله دفاعی در برابر آن ندارند، از بین می­برد. من همیشه می­خواستم روزی راوی این رنج­ها باشم تا شاید دیگر خواسته و ناخواسته کمتر آن چرخ دنده­های بیهوده لعنتی را بچرخانیم...
 
به نقل از وبلاگ «برف بهاری»... ( کلیک رنجه بفرمایید حتماْ )
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 17:55  توسط یواشکی  |