|
کاکوتی | ||
|
می خوام بنویسم... اما حال غریبی دارم... همه چیز وسعت عجیبی پیدا کرده جوری که همش
خودمو گم می کنم... انگار همه دغدغه ها بیهوده است و من تو یه زمین فوتبال
سر سبز و وسیع هستم، که دور تا دورش دروازه است و قراره تمام پرتاب ها گل
بشه... یه جوری که انگار تیم حریفی در کار نیست و هرچه و هر که در مقابلم
بوده حالا کنارم ایستاده... پسر کوچولویی تو آغوش مادرش برام دست تکون
میده... اندازه نخودچیه... اینقدر زیباست که نمی تونم وصفش کنم... اینقدر
چشماش نافذ و مهربونه که نمی شه هیچ کلامی برای توصیفش پیدا کرد... دست
کوچولو شو همچنان برام تکون میده و با عشق نگاهم می کنه... پنجره رو پایین
می کشم... انگار سال هاست همو می شناسیم... یه چیزایی میگه... به زبون
فرشته ها لابد... حرفاش اینقدر لطیفه که دستم بی اختیار به طرف دست کوچولوش
میره و یه لحظه همو با تمام وجود لمس می کنیم... تاکسی حرکت می کنه و این
بار هیچکس تو ماشین نیست... انگار من و راننده پیش اون پسر کوچولو کنار
خیابون جا موندیم... همیشه عاشق زندگی جادویی بودم... زندگی ای
که هر لحظه اش سر شار از کشف و شهود باشه... تقصیر خودم بود که به جای
دیدن واقعیت ها به دیدنی مجازی عادت کرده بودم... شایدم عادتم داده بودن...
با راننده خداحافظی می کنم... و از بین
آدم هایی که خیره نگاهم می کنن و آشنا تر از کنارم می گذرن عبور می کنم...
خودمو خیلی دوست دارم... چون می تونم تو رو از ته دل دوست داشته باشم...
اینقدر که من و تویی نمونه... اینقدر که وقتی بهم می رسیم تو و من هامون
یادمون بره... حال خوبیه که همه باشی و هیچکس نباشی... به درد هایی فکر می کنم که مثل لایه های
رسوبی درونمونو پر کرده... لایه های غیر قابل نفوذی که یه عالمه فسیل
دایناسور و ماموت و جک و جونور ماقبل تاریخ لابلاشون واسه هم به یادگار
گذاشتیم... به رسوبات کهنه ای که به صخره بدل مون کرده تا وقتی از کنار هم می گذریم جز کدورت چیزی نبینیم... به واژه هایی که بین لب های سنگی مون به چیزی بدل می شن که نیستن... به دوستت دارم هایی که نگفتیم... به عشق هایی که ندیدیم...
به خدا همه چیزو اشتباه یادمون دادن... تا کی قراره پامونو جای پای
اجدادمون بذاریم و این همه زیبایی و یگانگی رو نبینیم... حیفیم یه خدا...
حیف! [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 3:15 ] [ یواشکی ]
چقدر این کلمات زبون آدما رو نمی فهمن... معنی و یعنیا گیرمون انداختن و هر چی می خوایم بگیم هزار جور تو دهن واژها می چرخه و آخرشم اونی نمی شه که باید... بعد فکر می کنیم مهم اینه که حرفمونو زدیم... اما قضیه اینه که نزدیم... اصلاً قلم بدستمون نداد که حرف دل خودمو بزنیم... قلم که بدستت بده غوغا می کنه و تو غافلی که کاتب عشق اونه و تو ابزاری بیش نیستی که مورد مرحمت قرار گرفتی... غرور می گیردت که ای بابا این منم که با واژه ها چنین و چنان می کنم و مستی عشق از سرت می پره... مهربونه... بروش نمیاره که پله پله بری و جایی برسی که زورت برسه خودتو حاشا کنی و جز اون چیزی نبینی... اونوقته که از شدت حیرت مهربانیش هیچ نمی مونه جز او و او و او... نه زمینی... نه آسمانی... تویی و خلا واژه ها و شدت پشیمانی و لذت تسلیم... ای وای که چقدر کوچکیم و بزرگمون می کنه... اونقدر که دیگه با تمام خودبینی قادر نباشیم خودمونو ببینیم... چقدر مستمون می کنه از شراب عشقی کهنه که تو پستو های وجودمون هزاران ساله شده و تلخی شیرینش ما رو از خودمون آنچنان جدا می کنه که کوله بارمونو فراموش کنیم و برهنه با بهار همراه بشیم... اومدم چی برات بنویسم و چی شد... نمی تونم عاشقت نباشم... نمی تونی عاشقم نباشی... وقتی من و تویی نیست و همه اوییم! * چون آینه پیش تو نشستم که ببینی * شعر از ترانه وضعیت سفید علیرضا قربانی [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 19:42 ] [ یواشکی ]
*همه چی هیچی نیست و این هیچی ها همه چیز زندگی مون شده... اونوقت من که می گم بی خیال... همه شاکی می شن که برو بابا بیخود زیر آب زندگی رو نزن... و نمی دونن که این زندگی می باشد که با مهم جلوه دادن الکی هاش داره زیر آب بشریتو می زنه... * هنوزم عاشق کارتون امپراطور نیوگورو و کوسکو هستم... و کسی نمی دونه براحتی می شه شکل شتر یا مابقی جانوران محترم شد... که فقط یکی از صفات انسانو که مولتی جانور غیر محترمیه دارن... و مضحک تر اینکه مثلا گرگ، گرگه و گرگ تر نمی شه، اما انسان عاشق صفات برتره... مخصوصاً وقتی جانور درونش تمایل به ظهور پیدا می کنه! * دیروز خیلی علفانی تر بودیم بقول یکی... در پوستین خلق افتادیم و دسته جمعی تا دلتون بخواد غیبت کردیم و آخرش قرار دَدَر دسته جمعی به صرف جوجه کباب و ما بقی اسمشو نبر ها... همینه طرفدار های علفان بسیار بسیار رو به انفجارن! * منو چپ چپ نگاه می کنه... یه جوری که انگار از مریخ اومدم... خب بابا چه کنم که اشتباهی شاعر از آب در اومدم... با دود خفه می شم و نمی تونم با ژست متفکرانه و شیک سیگار و قلیون بکشم و مزه تلخ قاقالی لی رو دوست ندارم و اصلاً نمی تونم قورت بدم چه برسه اینا... بابا ما نخورده مستیم... شما هم موفق باشید ایشالا... ما از نظاره جماعت پروازی لذت می بریم کلاً و هیچ خطری از جانب من بچه مثبت هیشکیو تهدید نمی کنه! * زندگی زیباست و زیباتر هم می شه، من می دونم و اصولاً گلامپ مثبتی هستم و دوس دارم همه رو خوب ببینم که خجالت بکشن بد بشن... * مثه غول حسن و خانم حنا همش حرفای بد بد می زنه که حال و انرژی آدمو بگیره... بعد من که بی تفاوت نگاهش می کنم عصبانی تر می شه و هی خصوصیات خودشو به همه نسبت میده و من فک می کنم که خدا عمر مازیارو زیاد و پر برکت کنه ایشالا که کتاب "سایه" دبی فوردو به من معرفی کرد که هم خودم حواسم باشه هم از قضاوت های قاطع دیگران خنده ام بگیره! * بخشش خوبه... چون اگه نبخشی باید یه کوله بار سنگینو یه عمر بدوش بکشی که تو شو با ناله نفرین به آدمای غیر مهربون پر کردی... که اصلاً هم تقصیر ندارن که هوس کردن تو رو آزار بدن... چون تو مثه مورچه ها کشتنی و ضعیف بودی... و خودت اجازه دادی هر بلایی دلشون می خواد سرت بیارن... پس دستتو بذار تو دست خدا و از هیچی و هیشکی نترس... خودت باش با تمام قدرت... * این همه درس خوندم... بچه خوب و حرف گوش کنی شدم... و سعی کردم نمره انظباطم خوب باشه تا جایی که عقلم می رسید و دلم می فهمید... کو مدرک پرفسوریم جناب خدا؟! * صدو نود و نه سالشه... اما چش چرونی امون نمی ده که... می میره از از کنار آدم رد بشه و چیزی نگه! * میگه: این روزا رو بنویس... اما نمی دونه این منم که یه خورده چیز یاد گرفتم و دنیا همونیه که بود و هست.... فقط چون عینک و سیبیلمو و مابقی خرت و پرتا رو ریختم دور خوشگل تر می بینمش... همه داراییم یه نمکدون پر دونه های طلایی عشقه که مثه تینکر بل بپاشم رو دل آدمای سنگی و سبکتر بشم... اونا که بکشی یه اپسیلون از موضعشون تکون نمی خورن... * اشو هی خودشو کشت که مشکل بشریت کلاً اسمشو نبر می باشد... هی همه می گن اعتقادات اشو اشکال داره ... خب راست گفته دیگه... همین اسمشو نبرو از شاعرا و نویسنده و مابقی هنرمند جماعت بگیرین ببینین همشون لال می شن یا نه... ما بقی مردمم که دپرس می شن... کلاً دنیا تعطیل می شه... اما یه نکته ظریفم گفته که هیشکی حواسش نیست... هی کتابا رو با عینک معلومات و محفوظات خودمون نخونیم پیلیز! * وقتی عاشق باشی تمام شعر های عاشقانه جهان برای تو سروده شده می باشد... و خوندنشون یه لذتی داره که نگو... چون همه شو نو مو به مو می فهمی... اونوقت صاحب اثر تعجب می کنه از کجا... اینا! :دی [ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 20:48 ] [ یواشکی ]
صدایت... سیراب نمی شوم این چشمه را برای عطش آفریده اند * دور تر شدم * حروف فاصله بهم می ریزد * طعم آسمانی زمین را * آینه نگاهت عریانم می کند * سرد شدم. * بگدار طغیان کند... [ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 23:12 ] [ یواشکی ]
من و تو همیشه یگانه بودیم اگر... فاصله ما را می فهمیدیم * رسیدیم. * نوازشم کن! * تو بهانه می شوی * دست هایم * واژه هایمان قد کشیده اند [ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 12:54 ] [ یواشکی ]
به هم چشم می دوزیم... یه حلقه اشک پیوندمون می زنه... زندگی امروزه... همین الان که تو طعم تلخ قهوه رو با شیرینی بستنی قابل تحمل می کنی و من شکلاتمو بدون شیر سر می کشم... همین الان که شعرای دلنشین تو می خونم و تو... تو کتابای هدیه برام یادگاری می نویسی... همین الان که سرمای دستامو با دستای گرمت تقسیم می کنم تا یادمون نره خدا ما رو فرستاده تا آرام جان هم باشیم... همین الان که این همه دوریم و این همه نزدیک... [ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 2:2 ] [ یواشکی ]
یه نفس راحت می کشی یعنی تموم شد... چه ذوقی داره تموم شدن... چه دلشوره ای داره شروع دوباره... هی نقطه سرخط... نقطه سرخط... تا بی نهایت، تا یه جایی که نمی دونی کجاست... تموم می شی... شروع می شی... شروع می شی... تموم می شی... اسمش می شه زندگی اما... تو همه ای... همه تو هستن... تو کی هستی... همه کی هستن... تو اگه هیچگس نباشی تکلیف همه چی می شه؟! یه فال حافظ بر می داری... یه نگاه مهربون و نافذ... یه لحظه فکر می کنم... یعنی این منم که کنار پیاده رو نشستم و دارم فال می فروشم و به تک تک عابرا با چشمای منتظر نگاه می کنم تا شاید یکی دلش به رحم بیاد و یه فال ازم بخره... سردمه... میگه: تو همه جان جهانی، به خود آ... [ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 2:51 ] [ یواشکی ]
چراغا تو دل مه دود سو سو می زنن... نارنجی غروب رو تن خاکستری شهر قهوه ای غم انگیزی پاشیده... پیرهنای رو بند رخت مثل آدمای تو خالی با هر نسیم لا جونی چرخی می زنن... چند تا کلاغ رو خر پشته ساختمون رو برویی می شینن و چند لحظه بعد پر می کشن و دور می شن... اما هیچ تصویر کدری زیبایی رمز آلود غروبو مخدوش نمی کنه... همه تصاویر دست به دست هم دادن و معنی غریبی رو تو گوش زمان زمزمه می کنن که هیچ واژه ای توان شرحشو نداره... انگار این روز ها بی هیچ معنی و یعنی فقط باید دید و شنید... [ جمعه 9 دی1390 ] [ 1:12 ] [ یواشکی ]
جدام کن از همه دلواپسی ها می خوام بی دلهره مال تو باشم کنار من بمون تا زنده هستم بذا از بی کسی با تو رها شم بذا لمست کنم با تار و پودم زمین و آسمون پر نورن امشب بیا با من بمون ای آسمونی [ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 12:35 ] [ یواشکی ]
]بابا این روزا بیست و چهار ساعته اخبار می بینه و التماس ما واسه این که بذاریم یه کانال دیگه تا نفهمیم تو دنیا چه خبره معمولاٌ به جایی نمی رسه. ]شعر عنوان: ابولفضل زرویی نصر آباد [ چهارشنبه 13 مهر1390 ] [ 9:20 ] [ یواشکی ]
انگار ته دلم یه چیزایی عوض شده... یه حس خیلی خوب اومده... مثل قدیما بازم دوستت دارم... مثه اونوقتا که هیچی نمی دونستم... گفتی: باید فرمت شی... من می گم: باید دلبخواه همه چیزو بریزی دور... وگرنه دوباره می شه ریکاوری شون کرد... باید وابسته هیچکدومش نباشی، نگاه کنی و بگذری... نگاه کنی و بگذرن... دلم عطر سبز جاده های شمالو می خواد... طعم جنگلی بارونو... دریا می خواد... دریای گل آلود و مرموز پاییز... غروبشو که دست آدمو می گیره و با خودش می بره تا افق، تا جایی که موجا بی معنی می شن و دریا و آسمون دلشون یکی می شه... دلم یه پرنده می خواد که بلد آسمون باشه... پرنده ای که واسه پرواز بال نخواد... مناظر دنبال نگاهش باشن و موج ها دنبال صداش... یه پرنده که بشه تو نگاهش چیزی دید که تو چشمای هیچکس پیدا نمی شه... حسی منو پیدا کرده که امیدوارم دلش بخواد تا ابد پیشم بمونه... باید حواسم باشه مبادا همینجوری که بی خبر اومده، بی هوا هم بره... باید رهاش کنم تا کنارم احساس آزادی کنه و دستمو بگیره و هر جا دلش خواست ببره... ** نمی دونم شاعر عنوان متن کیه! [ سه شنبه 12 مهر1390 ] [ 15:45 ] [ یواشکی ]
دوباره رسته از میان خاکسترش بوته اسپند ] ] ] ] ] ] ] ] [ شنبه 9 مهر1390 ] [ 13:9 ] [ یواشکی ]
سلام: سیل، زلزله، طوفان، گردباد و هزار نهصد جور بلایای طبیعی و غیر طبیعی دیگه یعنی زمین و زمان از آدمیزاد خسته شده... از این موجودی که خودش با دستای خودش زندگی شو به نابودی می کشه... موجود بی رحمی که حتی به همنوعان خودشم رحم نمی کنه... تا مغز استخوان مسلحه بر علیه خودش... دیشب تو اخبار یه ماشین مرصع ساخت هندوستان نشون می داد که چهار میلیون دلار ارزش داشت و قرار نبود فروخته بشه و ساخته شده بود واسه قشنگی، اونم تو کشوری که فقر بیداد می کنه... دنیای غریبی شده... هر روز که می گذره بیشتر احساس غربت می کنم... خدا رو شکر کنار این همه تیرگی... هنوزم آدمایی هم هستن که شاید روزی زمین مال اونا بشه... آدمای انگشت شماری که به سعادت هم فکر می کنن و از خوشبختی هم لذت می برن... برای هم وقت می ذارن به درد دل هم گوش می دن و بار سنگین زندگی رو بین شونه هاشون تقسیم می کنن... آدمایی که به علوم و فرقه های اختراعی جدید کاری ندارن و همه چیز بین خودشون و خداست... همه اخبار غم و غصه است... عاشقا معشوق شونو می کشن بعد یه عالمه آدم می رن تماشای قصاص که عبرتی بشود برای سایرین... آدمایی که برای آزادی شون تلاش می کنن و جونشونو سرش می ذارن، می شن خوراک خبرگزاریا و مانورای خبری شون... تو آروم ترین جای دنیا یه نفر اسلحه بدست با ژست حق به جانب یه عده رو به خاک و خون می کشه... بیخ گوشمون میلیاردها ثروت مردمو بالا می کشن... چی به سر آدمیزاد اومده... یعنی هیچ اتفاق خوبی هیچ کجای این دنیا نمی افته؟! عجب صبری خدا دارد... دریغ از یه قدم با همدلی برداشتن... درمون دردمون عشقه که بهره برداری از منبعش سلیقه ای و شخصی شده... یکی هم که بخواد به اشتراک بذارتش بهش مشکوک می شیم... زندگیه داریم... [ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 18:31 ] [ یواشکی ]
سبز و سرخ در محاصره کوه ها با درختانی برهنه در دور دست بی آسمان بی آینه وطنم! ] بس است ] رد چکمه های احساست ] عطر قهوه ] مرا چه می فهمند ] من و تو، ] مرا، ] اشتباه شد؟ ] تا عریان نباشی [ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 10:8 ] [ یواشکی ]
یه عالمه صدای دریا و یه دونه بشریت که قابلیت انسانیت داشته باشه بقل دست آدم بشینه، که آدم فقط بتونه فکر کنه غیر از خودش و خدا هم کسی روی زمین زندگی می کنه گاهی وقتا... ] لباتو به خنده وا کن/ نذا غصه جون بگیره/ نذا دلخوشی دوباره/ تو نگاهمون بمیره/ نذا غم لونه بسازه/ کنج ایون رفاقت/ نذا گم بشیم دوباره/ توی جاده های عادت/ من اسیرم تو حصاری/ که درو پیکر نداره/ اما پرچینشو انگار/ یکی پا به پا میاره/ تو اسیر قصه هاتی/ تو غبار خاطراتی/ مثل یه سایه زخمی/ پشت شیشه های ماتی/ لباتو به خنده وا کن/ می دونم بهانه ای نیس/ می دونم ته دلامون/ شوق عاشقانه ای نیس/ اما حیفه این یه ذره/ روشنی بازم سیا شه/ حیفه روزی که تو راهه/ گرم و آفتابی نباشه... ] همین! [ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 0:36 ] [ یواشکی ]
زمان... کویری بی انتهاست و زندگی، سراب بناچار پژمرده می شویم در پی واحه ای که نیست ] عقربه ها ] ] کلاغ ها... ] کنج کوچه ] متولد می شوم [ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 15:58 ] [ یواشکی ]
کنار باغچه می ایستم شعری... بر شانه ام می نشیند که تنها گنجشکی بر شاخه انار زبانش را می فهمد! ] سر هر گذر ] عمری ست آینه ها ] باد می رقصد [ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 18:55 ] [ یواشکی ]
گنجشک چقدر گنجشک است آسمان چقدر آسمان و من چقدر... چیستم؟ نمی دانم! ] ماکیان خاک را ] امروز همه چیز ] باد لابلای برگ های نارنج...
[ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 18:27 ] [ یواشکی ]
|
||