تبليغاتX
کاکوتی

* آتش خاکستر شد... تو دنبال دودش می گردی! ریختن اشکای ما بهانه نمی خواد...

* از چرا ها به خدا خسته شدم... بیا هیچ سوالی از هم نکنیم... شاید حرفی برای گفتن نمونه... اما مهم اینه که دنبال جوابای دروغ نمی گردیم...

* جهانو هی می چلونن... عصاره کلاغ می گیرن... شبکه خبری می زنن... که مردمو از بی خبری بکشن!

* گرگای واژه هات قلب چند تا آهو رو دریدن؟!

* سکه پنج تومنی قلبت مال خودت... تاکسی عشقت پول خرد لازم داره...

* تیله بازی تعطیله... هم بازیات نون بیار کباب ببر یاد گرفتن... 

** ت.و: دلم یه قلم جادویی می خواد تا یه واژه ظاهر کنه که بتونه تمام حرفا رو تو یه کلمه بزنه و یه نگاه جادویی که از این یک کلمه یه دریای مواج بسازه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 9:54  توسط یواشکی  | 

* امشب بدجوری بدجنسیم گل کرد... تقصیر من چیه نمی تونم همه چیزو اون جور که بقیه می بینن ببینم...


ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 5:39  توسط یواشکی  | 

دیروز دکتر اورژانس فرمودن: گوشتون ملتهبه و اینا... و یه نسخه بلند بالا مرقوم فرمودن که اینا رو باید حتما بخوری... من هرچی به گوشم توجه کردم دیدم درد نمی کنه که نمی کنه... گفتم دهتر جان این چه التهابیه که درد نداره... فرمودن: دهه من می فهمم یا تو... این شد که ما مشکوک با نسخه گوش درد روانه منزل شدیم...

امروز از دکتر "گوش  گلو بینی " قدیمی مون با التماس وقت گرفتم... قبل از شش راه افتادم و یه چیزی حدود سه ربع از فاطمی تا خیابون الوند تو راه بودم... وارد مطب که شدم گوش تا گوش ملت نشسته بودن... تا "ساعت هشت و نیم" مجبور شدم از هر ترفند ممکنی برای سر نرفتن حوصله ام استفاده کنم... بماند که منزل و اهلشم گذاشته بودم به امان خدا... نزدیک ساعت "نه" نوبتم شد و جناب دکتر با توجه به نسخه شب قبل با دقت تمام گوشین و گلو و بینی منو معاینه کردن و گفتن: هیچ التهابی مشاهده نمی شود... پرسیدم یعنی این همه آنتی بیوتیک و اینا الکی بود... گفت صدا شو در نیار دکتر فلانی دوست منه... بروت نیار... منم خوشحال و خندان "دیدو ندید" کردم از در مطب زدم بیرون... البته هشت هزار تومن ناقابل هم بابت اشتباه دکتر اورژانس ویزیت الکی دادم... کرایه ماشین و اینا هم که هیچی... چقدر عقل کردم نسخه رو نگرفتم وگرنه یه عالمه دارو هم باید به اضافه هزینه تهیه شون می ریختم دور... 

نمی دونم تا کی باید جرم بی سوادی یه عده رو پس داد اونم تو همچین پستای حساسی... اینم از اورژانس شعورستان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:39  توسط یواشکی  | 

* امروز تک و تنها تر زیر بارون راه رفتم... هیشکی همراهم نبود حتی خودم...

* تا خرخره رفته تو لجن ... زورم نمی رسه بیرون بکشمش...

* عشق یه مرحله تکامله برای گذشتن از خود...نه برای فنا شدن... نه فنا کردن...

* به تو چی بگم که هنوزم منی و  همه رو مقصر می دونی غیر از خودت... آدمی که اشتباهاتشو قبول نکنه بیدار نمی شه...

* می گن: گذر زمان همه چیزو حل می کنه و من می گم: حتی آدما رو...

*  آخرش چی؟! آرامش گم شده رو تو هیاهو نمی شه پیدا کرد...

*  گربه ی خونگی که سیرمونی نداشته باشه و سطل آشغالای همسایه ها رو بگرده آخرش یه چیز ناجور می خوره و خلاص...

* بیدار شو تا نمردی...

*  خسته شدم از نقش "گربه گلنداک"... این کارتون مسخره تمومی نداره...

*  با کفشای لنگه به لنگه تا سر کوچه هم نمی شه رفت... مخصوصا اگه یه پات چکمه باشه یه پات دمپایی لا انگشتی پاره...

* جز گرگ چه اسمی می شه روت گذاشت... گرگا وقتی گرسنه بمونن همو می درن...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 2:52  توسط یواشکی  | 

* خسته شدم از این همه مرده کشی... دلم تولد دوباره می خواد...

*  می گه ننه جون: یه قطره "گلاب به روتون" "سه نقطه" بریز تو چاییش خرت می شه!  می خندم و می گم: همینم مونده مابقی عمرمو با یه خر سر کنم! چه عاقبت به خیری عظیمی!

*  گوسفند دست پرورده گرگا درنده تر می شه... چون هم مظلوم نمایی بلده هم دریدن...

*  چقدر نگفتنی ها هر روز که می گذره نگفتنی تر می شه...

* کسی دست من و  من رو محکم  گرفته و رها نمی کنه مبادا لحظه ای بلغزیم...

* اینو خودت به تنهایی فهمیدی یا خرت هم کمکت کرد؟! "کارتون دن کیشوت"

* رود خونه که خسته... بشه ماهیا به دریا نمی رسن... ماهیا که خسته بشن... رودخونه فراموششون می کنه... رودخونه که به دریا برسه ماهیا رو گم  می کنه... ماهیا که یه دریا برسن... دلشون واسه آرامش رودخونه  تنگ می شه... بیچاره ماهیا...

* پسرم می پرسه سال اصلاح الگوی مصرف یعنی چی؟ بعد خودش بلا فاصله در جواب سوال می کنه: یعنی باید تا آخر سال سر مونو بتراشیم؟!

** سال نو مبارک** امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 3:8  توسط یواشکی  | 

* امان از مرغ های همسایه وقتی که هوس احیای عشقای زیر خاکی به سرشون بزنه!
* امان از وکلایی که حال می کنن برای رتق و فتق امور اداری از قانون مهر ورزی با نون اضافه استفاده کنن!
* امان از آقایونی که سر پیری فیلشون یاد هندوستان می کنه... البته خود خود فیله که نه... (به  نظرتون فیلی که بلیت "هن دوستان" نداشته باشه سر از کجا در میاره؟!)
* امان از آقا پلیسه وقتی کتاب قانونش "چیز نویس" باشه... "همون دست یا دل... دهه!"
* امان از نداشتن "آرم ترافیک و طرح زوج و فرد" که باعث می شه مردم با هر پست و مقامی فرت و فرت تاکسی سبز بخرن و فیسبیلالله هی "تاکسی مرسی" سوار کنن...
* امان از کسانی که واسه کنار اومدن با دلشون "دیلماج" لازم دارن اونم از هر قومی چند تا!
* امان از انسان دوپا و هزار جفت کفش لنگه به لنگه!
* امان از وجدان درد هایی که سر پوش اصرار به گناه می شن!
* امان از علم روانشناسی که واسه هر پدرسوختگی ایی یه توجیه علمی داره!
* امان از دروغ گو ها... وقتی به هم می افتن!
* امان از آشغالای قابل بازیافت!
* امان از پلنگ تیز دندان و مهارتش در کشتن گوسفندان... بدون خونریزی!
* امان از حماقت که واسه عشق آبرو نذاشته! 
* امان از دست این دل "دیونه" که واسه هر کس و ناکسی می سوزه جز خودش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 2:47  توسط یواشکی  | 

م ن اصلاً سواد ندارم، ولی می دانم که «گاهی» بد نیست آدم خواندن و نوشتن بلد باشد، مثلاً بلد باشد «غالی» رادر صورت لزوم با چه قافی می نویسند... یا بلد باشد روزنامه را با هر عنوان و در هر حالتی که جلویش گذاشتند بخواند، حتی سر و ته یا مچاله!

بتواند درک کند «غاز» را با قاف نمی نویسند و اصولاً «قاف» کوهی افسانه ای بوده که سیمرغ لانه اش را برای آرامش آنجا بنا می کرده، یک چیزی شبیه «پنت هاوس» امروزی که البته تعداد مرغ ها برای سکونت در آن مهم نیستد، اگر چه محدویتی هم برای آن وضع نشده و بفهمد که قاف را برای «قولباغه» که یک جور «غول» دوچشم دوستدار محیط زیست است و قلک و قیف و قاشق و قیمه و هم می شود استفاده کرد!
«قار» را هم می توان با قاف نوشت ولی کیفیت «غار» را ندارد و نمی شود خرس یا اژدهایی را در آن پنهان کرد یا بعنوان گیاه دارویی به خورد مردم داد، البته من شدیداً معتقد هستم که برای کلاغ ها نحوه نگارش «قار» چندان مهم نیست و تلفظ درست ارجحیت دارد و البته مثل همیشه حق با کلاغ هاست!
«غربت» را هم می شود به خاطر احترام به نهضت مثبت اندیشی با قاف نوشت. «غُر» را هم با حذف ضمه و اضافه کردن کسره می شود خیلی مثبت اندیشانه تر و ریتمیک با قاف نوشت!

در موارد نادری هم «غین» با «قاف» فرقی ندارد مثل: «قلیان یا غلیان» که هر طور نوشته شود از مضراتش کاسته نمی شود و همچنان دود می کند حتی اگر تنباکویش میوه ای نباشد!

«قاف حرف آخر عشق است» و جز در مواردی معدود، اغلب اول کلماتی است که به هیچ وجه عاشقانه نیستند، مثل* ق.... و ق.......... و ق.... و ق.....!

«قاف حرف اول قلم است» و اگر سواد داشته باشی می توانی بفهمی قلم چگونه قلم شده و می شود... خلاصه اگر «گاهی» سواد داشته باشی می توانی نگارش زبان فارسی را به سبکی که نمی نویسند بیاموزی یعنی: «بنویسی و بخوانی»!

* قصاب، قابض الارواح، قابیل، قابلمه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 8:40  توسط یواشکی  | 

البته ما که جرات نداشتیم از این رفتار های نابهنجار اجتماعی از خودمان بروز بدهیم... زمان ما مد نبود! «عاشقیت» را عرض می کنم... کسی جرات نمی کرد سرخود در ملاء عام عاشق بشود... جلف بازی در بیاورد و شش دنگ عقلش را بی اجازه بزرگتر ها به شیطان بسپارد! 

دختر تمام سرمایه آبرویی خانواده بود... و این کار نهایت «لاابالی گری و بی حیایی و... » یک دختر بود که رو در روی پدرش بایستد و بگوید: «من عاشق فلانی هستم!»... از «کشیده آبدار گرفته تا حبس و کتک مفصل با کمربند و بریدن سر لب باغچه» جزو تنبیهات معمولی بود که برای عاشقیت و زبان درازی در نظر گرفته می شد، اگر دختر بیچاره برادر هم داشت که «نور علی نور» بود و قوانین صد درجه سفت و سخت تر اجرا می شد.

قدیم تر ها باید یواشکی یا به قول سعدی: «دزدیده در شمایل خوب یار می نگریستیم» و دم بر نمی آوردیم و منتظر می نشستیم بلکه خداوند متعال مادر طرف را یک جوری «بوسیله الهام و مشتقاتش» سر راه ما قرار بدهد و در اثر دلبری و شیرین زبانی و خوب پاک کردن سبزی و گلدوزی و... مهر ما به دل مادر طرف بیفتد و زاغ سیاه ما را مدتی چوب بزند که خدای نکرده زبانم لال انگشت نمای محل نباشیم و بعد دوباره راپورت ما را از دوستان «جی جی باجی مان» بگیرد که کی به حمام محل تشریف می بریم تا ایشان بیاید و به هوای «لیف و غیره...» بر و رویمان را بر انداز کند و «دهانمان را ببوید» و اگر مقبول افتادیم... آدرس خانه مان را برای تحقیق بگیرد و یک شب با «دسته گل و شیرینی و عمه و عمو و دایی و خاله و خان باجی و همسایه دست چپ و راست و... » برای خواستگاری تشریف بیاورند... که اگر پدرمان دست به پشت داماد زد و از پشت کت لباس «پلو خوری» ایشان «گرد و خاک» بلند شد و تشخیص داده شد که مرد زندگی هستند و «مهر داماد» به دل مادرمان افتاد و فامیل طرفین چشم دیدن یکدیگر را داشتند... بعد از تحقیقات وسیع و معمولاً بی نتیجه از «در و همسایه و بقال و چقال... » بله را بگوییم و مادر داماد یک انگشتر طلا بچپاند توی دستمان که مثلاً ما را برای پسرش نشان کرده باشد تا کار های جنبی خواستگاری و عقد و عروسی برگزار شود و کسی جرات نکند نگاه چپ به ما بیاندازد که از این به بعد خودمان و دلمان شدیداً صاحاب داریم و الخ...

خلاصه اینکه... دانشگاه و کافی شاپ و اینترنت و پارتی و موبایل... این کوفت و زهر مارهای مدل جدید نبود که ما بتوانیم ارتباطات وسیع با «کل پسران کل مملکت» و «کل پسران کل ممالک خارجه» داشته باشیم... این بود که معمولاً به پسران فامیل یا همسایه یا نهایتاً همکاران پدرمان به ناچار اکتفا می کردیم و سر و ته قضیه عشق را آبرومندانه هم می آوردیم. گاهی کل ارتباطمان در دو خط نامه مودبانه که طی آن کتباً طبق رسوم رایج زمان قربان صدقه هم می رفتیم خلاصه می شد و این خودش جسارت و شهامتی بالا را می طلبید که معمولاً همه جگر اینجور خطر کردن ها را نداشتند...  

الغرض... این ها را حضور انورتان عرض کردم که چی؟ که یاد آوری کرده باشم... با این همه امکانات ارتباطی تا چشمتان به یک پسر آپ تو دیت با «مو های فشن و زیر ابروی برداشته تو دل برو با لباس های رو و زیر مارک دار» می افتد هول برتان ندارد و آب از لب و لو چه تان راه نیفتد... زمین و زمان را بهم ندوزید«یعنی از منزل همراه دوست پسرتان متواری نشوید و خود کشی نکنید!» و تن پدر و مادر طفلکتان را که به دیدن این صحنه ها «صور قبیحه» عادت ندارند نلرزانید... این همه امکانات مبارزه با ندید بدیدی هست... به حرف چهارتا «بازار پسر داغ کن» هم که می فرمایند: «تعداد دختر ها چهار برابر پسر هاست»گوش نکنید و تحت تاثیر این تبلیغات منفی و ترس از ترشیدگی به هر موجود در هیات پسری بله نگویید! کلاهتان را قاضی کنید و معقول تصمیم بگیرید که عشق با ازدواج «تومنی هفت سنار» توفیر دارد. به قول فلانی گفتنی... «بچه ها مواظب باشید» شدیداً!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 4:1  توسط یواشکی  | 

* تو تاریکی به قافیه های شعر های نا مرئیت فکر می کنم... دستامو رو چشمام می ذارم... بی فایده ست نمی تونم بخوابم... چراغو رو شن می کنم... اصلاً نمی شه تو تاریکی فکر کرد...

* خیلی ممنون که خوب می شی ان شا الله... دست شما درد نکنه!

* اگر می موندی شک می کردم... رفتن که عادیه...

* به جست و خیز فنچ های رنگ و وارنگ تو قفس نگاه می کنم... که قفسشونم طبق آخرین مد طراحی کردن براشون...

* یه سینی انگشتر نقره جلوم می ذاره... هر کدومو دستم می کنم تو انگشتم لق لق می زنه... یه خورده قد و هیکلمو نگاه می کنه و با خنده می گه: خانم شما جای خواهرمی... یه ذره ورزش کن...  می گم: آقا من کلی مدال طلا تو رشته ظرفشویی و گردگیری و موزاییک سابی دارم... شما واسه ورزش دست پیشنهاد دیگه ای داری؟! دوباره می خنده و می گه: ای بابا... من فکر کردم از این هنرمند «سوسولایی» که شعر می نویسن و ساز می زنن و آه می کشن! «البته من از طرف این آقا از تمام اهل هنر عذر خواهی می کنم... »

* اتوبوس سینه به سینه ام می ایسته... بهش می گم آخه مرد حسابی تو جای پدرمی بهت چی بگم... اگه ترمزت نمی گرفت چی؟!
لبخند عاقل اندر سفیهی تحویل میده و با غرور می گه: آبجی من پنجاه ساله راننده ام...
یاد نهضت ملی مبارزه با بی شعوری که جدیداً تو وبلاگستان راه افتاده می افتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 3:46  توسط یواشکی  | 

* هیچ اطمینانی به برگشتن کفتر جلد نیست... ممکنه قرقی و قوش بزندش... گربهه لب بوم منتظرش باشه... ممکنه تو آسمون گیر کنه به دنباله یه بادبادک... بچه ها با تیر و کمون نشونه اش بگیرن... یه صیاد با تفنگ بادی منتظرش باشه بابت ویار خانم پا بماهش... خوب خوبه اش اینه که پسر همسایه به دامش بندازه و پراشو قیچی کنه...

*فرق زمین بازی بچه ها با بزرگترا اینه که: تو زمین بازی بچه ها اسباب بازی ها رو رنگای شاد می زنن که راحت پیداشون کنی ولی تو زمین بازی بزرگترا اسباب بازی ها نامرئی هستن... ممکنه خودت اسباب بازی باشی و ندونی...

* این سرسره ای که داری از لیز خوردن روش لذت می بری... یه ذره دیگه ساییده بشه میخاش می زنه بیرون... اونوقت شلوار که هیچی... پر و پای سالمم برات نمی مونه...

* نمی دونم چرا آقا معلم، به مشق ناخوانای شب، این همه ستاره جایزه داده؟!

* فوتبال بازی می کنیم... تو زمینی که دروازه حریف «موال سر گشاده است»... همون گلاب به روتون«w.c open»...

* زمین پر از باد کنک هاییه که نخاشون پاره شده... همینه که بچه ها همش تو سر و کله هم می زنن بابت باز یافت بادکنک گم شده شون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 11:0  توسط یواشکی  | 


* خوبه والا... از دست پس می زنی... با پا پیش می کشی... ترسو یعنی این... یعنی آدمی که برای نفس کشیدنش هم به اذهان عمومی رجوع کنه... کم کم داری ندوستیدنی میشی ها...

* حکم عکس معلومه... نمی خواد فقط ماه رمضون عین اسب درشکه « دور از جون» چشم بند بزنی... ای کاش کل ماه ها رمضان بود...

* امشب دوباره سبیلمو از تو کمد در آوردم... چه گرد و خاکی روش گرفته بود... از زن هایی که در نهایت ظرافت و زنانگی... یه مرد جدی، قوی، سیاستمدار و با هوش تو وجودشون دارن خیلی خوشم میاد...

* عاشقی کار هر کسی نیست... فکر می کنی عشق یه بشقاب غذای چرب و چیلیه که یه قاشق دستت بگیری و یه نفس تا تهشو بخوری... لابد آخرشم ظفر مندانه یه «گلاب به روتون» باد گلو ما فوق صوت تحویل جماعت بدی... البته به اسم شعر!

* اشتباهی تو جیبت پیر هنت یه گل رازقی گذاشتم... بندازش بیرون... تا از بوی عرق خفه نشده...

* جهود بازی در نیار... حالا که قراره زخماتو بخیه بزنن... اونم با نخ روده گوسفند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:48  توسط یواشکی  | 

دیشب طی یه خیابون گردی نصفه شبی همین جور که از هوای خنک و خیابونای بدون ترافیک شهر لذت می بردم... با خودم فکر می کردم: چه چیز تهرون اینقد وسوسه انگیزه که مردمو از اقصی نقاط کشور می کشه تو این شلوغ بازار... که یهو یه موش چاق و چله اندازه یه گربه از سر خیابون رد شد... پشتشم صدای ذوق و جیغ بچه ها که از دیدن موشی به این عظمت به وجد اومده بودن... البته خودمم بدم نیومده بود از دیدن همچی صحنه جالبی... واسه همین چش گردوندم تو جو ی های خیابون ولی عصر و موشایی رو که شادمانه و پر انرژی دنبال هم می دویدن نگاه کردم... خیلی جالب بود... اونوقت شهرداری می پرسه:« خانه موش کجاست؟!» که سهراب طفلک بره رو ویبره...

گربه ها سگ کی باشن که بخوان همچین موشایی رو بگیرن... گمون کنم چند وقت دیگه به سلامتی تهرونو قبضه کنن... یاد قصه موش و گربه عبید زاکانی افتادم نمی دونم چرا...

به هر حال فکر کنم تو این موزه حیات وحش تا چند سال دیگه باید از دیدن آدما تعجب کرد... گوش «جان اشتاین بک» صدا کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 4:13  توسط یواشکی  | 

* زندگی خنده داره... بعد از یه عمر بازی تو زمینش می فهمی... برد و باخت هم یه جور بازیه... یعنی برنده ها می بازن و بازنده ها می برن... ولی در نهایت هم می تونن بازنده تر باشن هم برنده تر...

* ظرفا ازتوی ظرفشویی زل زدن به من... با اینکه با تمام قوا وجودشو نو انکار می کنم... حداقل امروز...

* آخی حیف شد دو بند این لایحه حذف شد... طفلک آقایون حالا با این همه اوقات فراغت و اضافه در آمد چه کار خدا پسندانه تری می تونن انجام بدن...

* آسمون شبیه ماشین رختشویی های خشک کن دار شده... ابرا رو نچلونده خشک می کنه!

* یادته شبای ماه رمضون تو ایوون می خوابیدیم و تا سحر واسه هم فیلمای وحشتناک تعریف می کردیم که خوابمون نبره... ترسناک ترین فیلما هم وقتی کنار هم بودیم خنده دار به نظر میومد...

* مترسک آروم نشسته... حق داره حالا که فصل درو کشک گذشته... بذاره جک و جونورا جولون بدن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 14:40  توسط یواشکی  | 

*دستم به شعر موزون نمیره این روزا... "آدم فضایی" شدم رفته... فقط کی سوار "موشک" شدم یادم نمیاد...
حرف راستش هر چی این بنده خدایی رو که تو آینه است نگاه می کنم کمتر می شناسمش... خرجشو با من سوا کرده زده به سیم آخر... هر کاری دلش میخواد می کنه... البته طبق معمول منم هر کاری دلم نمیخواد می کنم... اینه که بد جوری بینمون شکر آبه...

*امشب زیر یه درخت نارون تو پارک نشسته بودیم... پرنده ها مانتو من و روسری بقیه حضار رو بد جوری نشونه گرفته بودن... اونم ساعت یازده و بیست دقیقه شب! جالبه که نمی دونستم پرندگان تو خواب هم... چقدر جانوران به موازات بشریت پیشرفت کردن... از نظر علمی و فرهنگی و هنری و اجتماعی و اینا... واقعاً که...

*روز آقایون... عطر فروشی ها غلغله بود... البته پیراهن مردانه و کراوات و کمر بند های جینگیل مستون گرونقیمت هم مورد توجه بودن... هر چی نگاه کردم هیچکس لباس زیر و جوراب نمی خرید... قابل توجه اون دسته از آقایون که صدای آه و ناله شون (منظوم و منثور) تا هفتاد تا ولایت مجازی و حقیقی اونور ترو برداشته... البته قیمت لباس زیر های مردانه مارک دار هم دست کمی از طلا نداره...

*خدا ریشه این نژاد پرستی رو بخشکونه... چرا یه روز رو به عنوان روز "مرد و زن" اعلام نمی کنن... مثلاً روز ازدواج حضرت علی(ع) و فاطمه(س)...

*اما... مرد؟! همیشه برام سوال بر انگیز ترین واژه ست... وقتی اسم مرد میاد... یاد پوریای ولی می افتم... یاد امیر کبیر... میرزا کوچک خان و... یاد جنگ می افتم... یاد مردان جان بر کف و عاشق... و رشادت های موندگارشون... خلاصه یه لیست طویل از مردان تاریخی و غیر تاریخی جلوی چشمم نقش می بنده... این روزا دلم میسوزه واسه تعریف مردونگی... وقتی از نظر عامه مرد کسیه که اسم و رسمی داشته باشه و دستش به دهنش برسه و بتونه امورات یه خانواده دونفره و رتق و فتق کنه... زیادی تحریف شدیم نه؟! روزتون مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 4:36  توسط یواشکی  | 


ـ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود همین کافی است که وقتی به آن ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد. چنین کسی با خود می گوید:(( گل من در یکی از این ستاره هاست...)) ولی اگر گوسفند گل را بخورد برای آن شخص در حکم این است که تمام آن ستاره ها یک دفعه خاموش شده باشند. خوب... این مهم نیست؟!

" از کتاب شازده کوچولو"

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 2:53  توسط یواشکی  | 


* بی مقدمه و طول و تفصیل... غر زدن کار خوبیه... حداقل فایده اش اینه که طرفت می فهمه از یه چیزی ناراضی هستی و اگه خیلی عزیز باشی چند روزی میره سر کار تا علت دلخوری تو کشف کنه... نباشی هم که هیچی راحت می زنه یه کانال دیگه... اونوقت تو به یه عالمه نتایج عالی می رسی که در شرایط معمولی به هیچ وجه در دسترس نیستن...

* گم شدن کار بدیه... چه معنی داره یه آدم هزار ساله گم بشه... ولی... پیدا شدن اسفناک تره...

* اگه از گلایه و غصه پرم/ فقط از خودم زیادی دلخورم

* بهش می گم: گریه نکن... می گه: از آدمی که یه عمره پیاز رنده می کنه چه توقعی داری؟!

* ما نفهمیدیم بالاخره ملت چرا و به چه علت عاشق می شن... البته اگه بشه اسم این احساسو عشق گذاشت با این همه مصلحت اندیشی...

* کفش تنگو روزی یه ساعتم که پات کنی... پاهاتو زخم و زیلی می کنه....

* بسکه ابرا  آروم رو سینه آسمون سر می خورن... آسمون ملتفت نمی شه کی اومدن و کی رفتن...

* اصلاً خوراکی نیستی با اون گوشت تلخ... تازه باشی هم من رژیم دارم...

* بدی (...)ها  اینه که همه رو مریض می بینن الا خودشون...

* این قضیه چهار حالت داره:

۱/ همه خوبن! من بدم...
۲/ همه بدن! من خوبم...
۳/ همه خوبن... منم خوبم!
۴/ همه بدن... منم بدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 4:18  توسط یواشکی  | 


* وارفتگی یا وارستگی... مسئله این ست عجالتاً...

* خودم اینجام... دلم یه جای دیگه که نمی دونم کجاست... از کجا بفهمم اونجا کجاست؟

دوست عزیزی برام پیغام گذاشتن که با خوندن دومین ستاره یاد شعر بیدل افتادن...

عمري است سراغ دل گمگشته ندارم            يارب! به کجا اين ورق از دفتر من ريخت

* راه ها برای رفتن می باشند...اما یه راه هایی هستن، که آدمو از خودش دور می کنن... اونوقت تو این کلاف سر در گم، بعیده بتونی دوباره خودتو به سادگی پیدا کنی...

* عنان مال خودت را به دست غیر مده/ که مال خود طلبیدن کم از گدایی نیست... ای لاک پشت...

* فعلاً دلم دهکده متروکیه خالی از سکنه... نباید تو سلول های قلبم... کسانی رو زندانی کنم که فکر می کنم دوستم دارن...

* الان دلم یه درخت سبز میخواد کنار رود خونه تو یه مرتع پر گل... یه نی لبک... جایی که هیچ گوسفندی نباشه...

* تو اون نگاه معصوم یه گرگ درنده خوابیده... که تحمل بیدار شدنش رو ندارم... وقتی نمی تونم وجودشو اثبات کنم... وقتی فقط منم که تمام هیکل و هیبت نخراشیده شو دیدم...

* این اشک های احمق بی آبرو هم قدرت زمان و مکان یابی شونو از دست دادن این روز ها...

* خدایا خوبه نمی دونم تقدیرم چیه... چون می تونم اونقدر بهت امیدوار باشم و اونقدر بهت اطمینان کنم که خودت با همه مهربونیت... فصلای تاریکُ نورانی کنی...

* دلم میخواد مثه بچگی ها یه قل دو قل بازی کنم... سر بستنی قیفی با طعم توت فرنگی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 21:35  توسط یواشکی  | 

خسته ام و خوابالو... یه عالمه کارای الکی کردم... یه عالمه چرندیات خوندم... چراش بماند... یه عالمه نتیجه گرفتم و یه عالمه از سطحی نگری بشریتی که از اقیانوس فقط امواج شو می بینن دلگیر شدم... نه که بگم متفاوتم ها... شایدم باشم... بذار من یه جور دیگه فکر کنم چه عیبی داره...

من اول سفره ماهی ها رو می بینم، بعد هشت پاها رو، که هروقت دلشون بخواد یه عالمه مرکب می پاشن تو آب تا چش چشو نبینه... صدف ها، که با ظاهری خزه بسته و بد ترکیب از مروارید با ارزش تو دلشون مراقبت می کنن... نهنگا و کوسه ها، که سیر مونی ندارن... دلفین ها، که دست آموزترن... بعد صخره های زیبا و سخت مرجانی رو می بینم با شقایق های دریایی و دلقک ماهی های جون دوست لابلای بازوهاشون... کرم ها و حلزون های خوش آب و رنگ... عروس هایی زیبا و زهر آلود دریایی، که خدا کنه برقشون کسی رو نگیره... پلانگتون ها و زئو پلانگتون ها که خوراک بقیه ماهیان، ولی بالاجبار جونور تک یاخته ای دریایی به حساب میان... و بالاخره ماهی های ریزی که مرغان دریایی رو با درخشش اندام نقره ای شون تو آب فیروزه ای رنگ اقیانوس، وسوسه می کنن که یه شکمی از عزا در بیارن... نگاهم وقتی به امواج می افته که خیلی از ساحل دور شدم و روی این امواج نا آرام، بدون اینکه بخوام، با یه قایق کاغذی بی خودی بالا و پایین می رم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 2:29  توسط یواشکی  | 

*جالبه! چی؟معلومه همه چی... وقتی همه چی وارونه باشه و تو بلد نباشی بالانس بزنی و بقول بچه همسایه "ژیملاستیکت" بد باشه... همه چیز در عین غم انگیز و گریه دار بودن خنده ناک به نظر می رسه... تعجب هم نداره...

*...انه ترین کار اینه که واسه خلوت کردن با خودت، بری یواشکی یه جایی بشینی که همه بشناسنت...

*خوبه آدم ها رو تو قابلمه بذاری و پختمان کنی... به شرط اینکه حس آدم خوریت تقویت نشه...

*برات یه بلیط کشتی یخ شکن بخرم اسکی مو... از قطب شمال بیای بیرون سرما خوردگیت خوب شه... قول میدم اگه هوس سرما کردی برات بستنی بخرم...

*مجبوری پشت تریلی بشینی وقتی از رانندگی می ترسی... ترمز کن قبل از اینکه بارون بزنه...

*از بس این روزا راز بقا می بینم یادم رفته آداب زندگی بشریت چه جوری بود... هر کانالی که می زنی... روش قورت دادن موشُ توسط مار نشون میده... یا خوردن یه گاو رو توسط تمساح... یا اثرات نیش عنکبوت... یا روش ذخیره غذا توسط سوسک های سرگین غلطان... 

*کوچولوی ساده کی قراره بزرگ بشی... زمین بازی آدم بزرگا کفش فوم نیست که اگه زمین بخوری صدمه نبینی...

*هوا غبار آلوده... مثه دل تو که تکلیفش با خودش روشن نیست... پس بمون تو خونه تا گرد و غبار بخوابه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 13:56  توسط یواشکی  | 

* در اینکه من از داستان بدم میاد شکی نیست... ولی داستان داریم تا داستان... بعضیها داستان راستانند و بعضی ها داستان...

* خدا اگه می دونست وسعت دید بشریت تا تو نوک دماغش خواهد بود... علم جراحی پلاستیک رو به بشر اعطاء نمی کرد...

* علاج حشرات قدیما که "پیف پاف" بود... حالا نمی دونم بهترین مارک این حشره کش های جدید چیه...

* این همه دل ویروونه... اما، "مهر" گنجیه که خدا توفیق بهره برداری شو به همه کس نمیده...

* گلو بند، دست بند، پابند، سر بند... در بند بند هاست بند بند وجودمون... یاد "خر خاکی" افتادم... خوش به حالش که شگون داره عین ما نحس نیست با این همه بند...

* دلا خو کن به تنهایی / که از تن ها بلا خیزد... یادم نیست مال کی بود...

* هر پدیده جدید اگر درست استفاده بشه می تونه دریچه تازه ای باشه برای شناخت خدا... گاهی فکر می کنم هیچ چیز مسخره تر از پافشاری برای رد کردن چیزی که درست و غلطشو نمی دونی نیست... چشم ها را باید شست... اما نه با چنگ زدن تو تشت مسی اعتقادات و چوبک و صابون برگردون... این همه وسایل شوینده جدید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 16:37  توسط یواشکی  | 

دارم نخود چی و کشمش می خورم و حسابی حوصله ام سر رفته... این یاهو هم که به درد "ریسایکله بین" می خوره با این محتویات هوشمندش...

کلی اظهار نظر های فیلسوفانه درمورد گلاب به روتون "تاپاله" و بی ادبی نشه "گاو" خوندم و نمی دونم چرا یاد  "پاتال" آرزو ها افتادم و یاد بخاری های پهن سوز دهات اطراف مشهد... و فیلم کارتون" خانه در مزرعه" دوباره جلوی چشمم و فقط به افتخار افکار معطر و خاطرات "گاوآلودم" اکران شد... و یاد اون گوساله ای افتادم که هولشتاین بود و اسمشو به خاطر همکلاسیم "ناهید" گذاشتن... تو مرکز نمونه کشاورزی طرق... ( زندگی شهر نشینی داشت باعث می شد یادم بره گاوها همه جا سایه به سایه دنبالمون میان و  آرام و با وقار... نن به زندگی مون)...

کیف می کنم از اینکه مثه خودم فکر می کنم... بلند بلند... تازه نتایج بررسی های در و گهر بارمم به جهان بشریت ارائه میدم...

گرفتی خوابیدی که چی؟ اگه بدونی من چقدر حوصله ام سر تر رفته... البته می دونم که تو هم... ولی بی خیال... تو فکر کن که می نمی دونم ... منم نقش بازی می کنم... خوبه فیلم مونو نمایش نمیدن واسه این ستاره های لال... شایدم دادن...

احساس می کنم تو یه قایق روی یه دریای زلال شناورم و همه موجودات کره زمین زیر آب دریا هستن و می بینم که دارن سعی می کنن حرف بزنن... اما از حلقومشون به جای صدا حباب میاد بیرون... یاد کلاغ خونه مادربزرگه افتادم که صابون عطری خورده بود و چند روز صداش در نمیومد...

فکر کنم به اندازه کافی خزعبلات گفتم... پاشم برم بخوابم... تا گم نشدم تو این دهکوره جهانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 2:24  توسط یواشکی  | 

* طلسم شد رفت... از بس کشش دادن... همه کش ها بعد از کشیدن بر نمی گردن سر جای اولشون... گاهی هم در میرن...

* عطر عید و بینی های نو نوار چسب مالو... هر چی اعتماد به نفس بده خوبه...

* داشت از جا می کندمون... کاری هم به حفظ ارزش های اسلامی و... نداشت... باد بهاری...

* برف که نمی باره... گرگ ها هم دور هم جمع نمیشن دسته جمعی زوزه بکشن... به جاش یه کلینیک تناسب اندام زدن... با صدای خاله بزغاله و دست و پای آردی گوسفندا رو وزن می کنن بعد از چریدن تو چراگاه های بهاری...

* ماهی قرمزا عزیز شدن... یکی دو ساله البته... حالا یا خونشون قرمز تره یا فلساشون رنگین تره از دیگر آبزیان... تبعیض نژادیه دیگه... یکی لطفا به یه چیزی توجه کنه! آهای بشریت نو دوست دوستدار محیط زیست... (نو عین ندارد)

* به چی فکر می کنی؟ به امراض لاعلاج خودت... یا داروهای گیاهی من... اسب حیوونکی...

* نگو! نگو نگو سرم نمیشه... حرفای یواشکی رو باید گفت...

* سایه تون روزای ابری غیب میشه... بقیه مواقع هم با ورجه ورجه آفتاب جا عوض می کنه... من که نمی تونم بابت برخورداری از یه اپسیلون سایه مدام تغییر موضع بدم...

* صندوق هم صندوق مادر بزرگ... درش که باز میشد... با ارزش ترین دارایی های اهل منزلو توش می دیدی... معطر و شسته و رفته...

* دویدم و دویدم... سر جای اولم هم نرسیدم... چه برسه کله کوه... بزی هم که طبق روال قدیم ارادت خاص داره به انواع و اقسام علف...

* خدا جونم خیلی مخلصیم مطابق سنوات قبل... نمیشه همیشه بهار باشه...

* ستاره ها از آسمون خسته شدن انگار... دیشب نه ابر بود نه ستاره... ماه هم خیلی وقته که افتاده تو حوض نقاشی...

* یه چارک آسمون بذار کنار... کارم که سبک شد میام می برم... آبی باشه لطفآْ مثه گیلاس های بار فتن مادر بزرگ که شربت گلاب توش مزه آسمون میداد ... ارزونم حساب کن... مشتری بشم...

* عید پشت دره... قفلو باز کن دعوتش کنیم بیاد تو... تا یه تیکه کاغذ لای در نذاشته که...( برای عرض تبریک خدمت رسیدم تشریف نداشتید!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 13:26  توسط یواشکی  | 

* خطوط موازی بهم میرسن... به شرطی که پرسپکتیو بلد باشی...

* ماهی های قرمز برن خدا رو شکر کنن که سرخ شون نمی کنن بذارن کنار سبزی پلو... تنگ هر چقدر هم تنگ باشه بهتر از ماهی تابه و فره...

* مرد یعنی: م:موجود ،  ر: ریلکس ،  د: دورو...  البته دور از جون!

* چرا نمیذارن یه دل سیر بخندیم به ریش پرفسوری خودمون...

* بهار با کفشای پاشنه بلند سبز داره از راه میرسه... صدای تلق تلوق پاشنه ها شو می شنفی؟

* پرده های نو... پنجره ها ذوق می کنن به نظرت؟

* بزغاله ها مستن... از عطر بهاری علف های کنار پیاده رو...

* بهار آدرس باغچه رو بلد نیست... پاشو بریم بنفشه بخریم از گل فروشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:22  توسط یواشکی  | 

*جای مرغ یا تو قفسه یا تو مطبخ حالت سوم هم نداره مگه آزادی شو محکم حفظ کنه...

*وقتی پروژکتور نداری باید با سایه های مزاحم کنار بیای...

*بزرگی یا کوچکی سرقت ارتباط مستقیم با حجم ثروت نداره... نمی شه از آقا پلیسه ها و قاضی توقع داشت بفهمن که ما چی رو از دست دادیم...

*شناخت ابزار خیلی مهمه... اگر چه آچار فرانسه تو چنگ و دندونه...

*لوبیا هایی که خریدی بپز... کشتن غول ها آسون نیست... با اون دل نازکی که تو داری... 

*کلید در حیاط رو که گم کنی باغچه خشک می شه...

*تو تاریکی همون چیز هایی هست که تو روشنایی... فقط فرقش اینه که تو تاریکی یا پات گیر می کنه بهشون و با کله میافتی زمین یا از سایه هاشون ترس برت می داره...

*عشق بدون شرافت می شه...عق...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 3:17  توسط یواشکی  | 

 

حتما"برایتان پیش آمده که چیزی را اشتباه بخوانید و یا اشتباه بفهمید یا غلط بشنوید و این اشتباه و غلط در ذهن شما بماند... این فرموده صاحب فرزامنامه و مخترع بازی ست...ولی من معتقدم هیچ ربطی به سن و سال و هوش حافظه و سواد و اینا نداره... بشریت طفلکی جایز الخطاست... و این قسم خطاهای بانمک بدون عارضه جانبی اشکالی نداره که هیچ با نمک هم هست. خنگولیت هم یه جور بیماری دوره ای می باشد که ابتلا به آن نه تنها باعث سرشکستگی و خجالت نمی شود بلکه گاهی اوقات بسیار مفید هم می باشد.

 

نخ سوزن: ابزار دوخت و دوز... یا همون "مخصوصن" خودمون که من این جوری می شنیدم و همش از خودم می پرسیدم مگه درز جملات و سوتی ها را هم می شه با دوخت و دوز گرفت؟ وقتی جملات به اسامی اشخاص ختم می شد بامزه تر هم بود... نخ سوزن دکتر فلانی! تصور کنین از فرط تفلون بودن دکتر" فلانی" را کوک بزنن به جمله خالی بندی قبلش...

 

لامَسگ: همون "لا مذهب" خودمون که چون عامیانه "لا مصب" تلفظ می شد من کلاس دومی "لامسگ" می شنیدم و همونجوری هم استفاده می کردم چون سگ از نظر من خیلی فحش بود و جالب این که بزرگترها هم توجه نمی کردن که درست می گم یا غلط... از بس به حرف بچه ها گوش می دن این بزرگترهای گرامی!

 

حیاط: یا "حیات"... آقایی که محبتش قلمبه شده بود و می خواست قطعه زمینی رو در دوقوز آباد علیا به نام من بچه فینگیلی بزنه ازم پرسید: پدرتون "حیات" دارن و من که فکر می کردم منظورشون "حیاط" گفتم: بعله دوتا هم دارن... یادمه وقتی به لغت "هیات" برخوردم به پدرم گفتم: چه خبره بابا چرا اینقدر حیاط داریم! اندازه هاش فرق می کنه یا جاهاش...

 

بیجامه: همون "پیژامه" خودمون یا "پیژاما فرنگی". البته هنوز هم به شدت معتقدم پوشیدنش با بی جامگی هیچ فرقی نمی کنه. بی آبرویی ترین مدل شلواره مخصوصن وقتی کش شو می کشن تا زیر سینه شون...

 

خپل های سرخ: در اصل "خمر های سرخ". همیشه با خودم فکر می کردم این "خپل های سرخ" چه کسانی هستن که اینقدر بی رحمن و مردمو می کشن...(یکی نبود بگه بچه تو رو چه به گوش کردن اخبار سیاسی)تا مدت ها از آدم های توپولی که لپ های گلی داشتن یا لباس قرمز پوشیده بودن می ترسیدم... یادمه به عقل بچگی خودم روی دیوار خونمون نوشته بودم مرگ بر "خپل های سرخ" که بابتش یه کتک جانانه از مادرم خوردم که وروجک دیگه نبینم حرف سیاسی بزنی ها! جالب اینکه مادرم هم به املای نادرست لغت تو جهی نکرده بودن!

 

و نام فامیل یک آقای همسایه وبلاگی که من نمی دونم چه اصراری در اشتباه تلفظ کردنش دارم... نمی نویسم که اینا... (این بندش هم پارتی بازی مال دوست و آشنا ها)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 5:13  توسط یواشکی  | 

۱/ یه توپ دارم قلقلیه... مصرع خبری می باشد یعنی اینکه توپم هنوز باد دارد و پنچر نشده و قل می خورد و قل قلیه یعنی اینکه هنوز توانایی حرکت آرام و مطمئن را روی زمین را دارد مهم نیست حتمن شوت بشود یا پاس داده بشود یعنی به هد و ضربات غیر قابل کنترل هوایی نیازی نیست... در نهایت نوعی دعوت غیر مستقیم... یعنی: عصر میای سر کوچه گل کوچیک بازی کنیم...

2/ سرخ و سفید و آبیه هم خبری است... اگر نگوید خدای نکرده فکر می کنید تو پش را از جای دیگری برایش خریده اند...

3/ می زنم زمین هوا می ره... یعنی توپ مودبیست به سر و کله یا شیشه کسی نمی خورد و بازی با ان عواقبی در پی ندارد، در ضمن اشاره به حالت الاستیکی توپ دارد یعنی نیازی نیست مثل فیل به سختی هوایش کنیم... کافیست یک بار به زمین کوبیده شود... خودش بقیه کار ها را بلد است...

4/ نمی دونی تا کجا می ره... دو حالت دارد... یا مصرع سوالی ست یا غیر سوالی... اگر سوالی باشد یعنی تو نمی دانی برد توپ قلقلی سرخ و سفید و آبی چقدر است؟ اگر غیر سوالی باشد یعنی درس اقلیم شناسی شما ضعیف است لطفن جغرافی بخوانید و ایضن بیو گرافی بعضی ها را...

5/ من این توپو نداشتم یعنی حتمن توپ دیگری داشتم قبلن تر ها که یک رنگ دیگر بوده و احتمالن پنچر...

6/ مشقامو خوب نوشتم... یعنی صد صفحه اضافی نوشتم به اضافه انشایی با موضوع تعطیلات را چگونه گذراندید... برای معلم هم یک عیدی توپ خریدم...

7/ بابام بهم عیدی داد... اینجا شعر بصورت آشکار تحریف شده در اثر مرور زمان... و کلمه منحوس و غریب "پری " یا همان پرایز به عیدی مبدل شده البته مطمئن نیستم از پیشنهادات فرهنگستان ادب و هنر بوده یا نه... چون آنها با توجه به سطح سواد و اگاهی از ساختار کلمات احتمالن پیشنهاد دیگری می دادند... مثلن: چیز سر کاری نوروزی" ... البته بیشتر به نظر می آید این واژه در سنوات خیلی دور توسط افراد مادیگرای جامعه از قبیل بچه ها و کارگران و کارمندان و ... اختراع شده باشد...
در ضمن باز هم مصرع خبری است... یعنی پدرم با دادن یک چیز الکی و ارزان کل ایام تعطیلات به جای مسافرت دبی و کیش.... ما را سر کار گذاشت و کلی صرفه جویی ارزی کرد...

7/یه توپ قلقلی داد یعنی : این توپ کماکان به قل خوردن خود ادامه می دهد ماهم کماکان به دویدن خود به دنبالش... شاید تاعید سال دیگر... بلکه هم بیشتر...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 11:42  توسط یواشکی  | 

*صدام در نمیاد... بیاد هم فرقی نمی کنه با این همه عایق کاری و اینا... یه عالمه حرف واسه نگفتن هست...

*از بس خوابیدم خواب زده شدم... آسمونو که نگاه می کنم از بس هوا صافه انگار یکی میخ برداشته و تن شبو عین آبکش سوراخ کرده... ستاره ای در کار نیست...

*اینروزا شدم عین سیب زمینی پشندی... خالص و اصیل...

*چه مستعدن مزارع پرورش دروغ... با شتر مرغ های پرواری که از دست قصاب محل در می رن...

*مردان مقوایی با سبیل های الصاقی بهتر از این نمی شن...

*این گالش های لاستیکی رو باید بندازم دور پاهام خفه شدن...

*کشف مهم اینکه انسان اولیه و ثانویه نداره... این امکانات هستن که رشد می کنن...

*خلاصه اینکه ما نفهمیدیم مبارزه با اشرار بد حجاب و صیغه و شب شیشه ای و کارت بنزین و... بالاخره پس چند تا... هر چند به ما خیلی هم مربوطی نداشت، همون بهتر که نفهمیدیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 19:26  توسط یواشکی  | 


* این روز ها باغچه ها از بس بوی گند می دن آدم از خیر گل ها می گذره...
* باغبان آدم خوبی بود فقط بلد نبود باغچه را هرس کند... باغچه جنگل شد...
* اگه نترسی و لولو ها رو بوس کنی... یادشون می ره که ترسناکن...
* قبلن ها فقط تو راز بقا و باغ وحش می تونستی جوجه تیغی ببینی... اینروزا همه جای دنیا... حتی تو بقالی سر کوچه...
* من همونم که بودم... تو الآن کی هستی دقیقاً ؟
* نسل های بعد زیر دریایی اتمی تر می سازن دوبار کشفش می کنن، غصه نخورین...
* تا الان ذرات وجودش در خاک... بود، از حالا به بعد در آب های... هست البته اگه...
* اصلآ چه معنی داره... آرامگاه یه پادشاه باید کله ی کوه باشه... دهه...
* آه کشید آه اومد... گفت بگیر بخواب آزار داری این ساعت شب من بدبختو بیدار می کنی...
* زنها در ایران قدیم مورد احترام تر بودن... گمونم یعنی یواش تر سرشونو لب باغچه می بریدن...
**بسه دیگه پاشو بخواب اصلاً به تو چه مربوطی داره...
* همون روزگار نجیبی ست ناظنین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 3:14  توسط یواشکی  | 

*نادانی احساس مربع مستطیلی دارد... می فهمی در عین نفهمی... یا برعکس...

*از تاریکی به روشنایی می رسم... نور چشمهایم را می زند...

*خوابیده با دهان باز... در اتاقی پر از مگس...

*جامدات منتشر نمی شوند تا شکسته نشوند...

*زندگی توپیست در خلاء مانده...

*از شدت بی وزنی ست که این همه سنگینم...

*نور هم در گذر از شیشه های قطور می شکند...

*جرعه ای آب و این همه تشنه...

*ابر می سازم سیاه سیاه، هر چقدر دلت خواست گریه کن...

*زوزهء ممتد گرگ...

گوسفندان غمگین

پس چرا نی لبک چوپان نیست...

*آزادی یعنی: حد و حدود قفست را بشناس...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 21:55  توسط یواشکی  | 

* من به تو حساسم... شایدم به تمام موجودات شاخدار عالم... خاصه در فصل بهار...
* کفش های سوراخ ما ریگش کجا بود؟
* تا آسمون زار نزنه زمین سبز نمی شه...
* علفو کی می خوره... بزه و گوسفند و اسبه و گاوه و ...
* همه میوه ها خورده شدن جز سیبای سرخ خجالتی...
* آسمون یه فصل از بس گریه می کنه... گر می گیره، یه فصل از بس گریه می کنه... یخ می زنه... اما دلش همیشه آبی می مونه... بی خیال فصلا...
* هر گلی یه بویی داره... ولی گل خر زهره رو که بو کنی دیونه می شی...
* بارون میاد محکم، باد می وزه محکم... چقد این بهار خشنه...
* زور باد هم نمی رسه ابرا رو ببره...
* باغچه دلش بنفشه می خواد...
* مردم چرا یه گیره نمی زنن که رخت و لباسای مخفی شون نیفته تو حیاط همسایه، رو می خواد پس گرفتنش...
* قدیما دزدا چیزای خوب خوب می دزدیدن... اینروزا آشغال می دزدن...دزد هم دزدهای قدیم...
* باید یه ننه موریس بخرم ظرفا رو بشوره... اونوقت... مدرن می شه مطبخ خونه مون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 0:14  توسط یواشکی  | 

{چهارشنبه زوری: نارنجک، موشک، منور... با این لشکر قرتی... جایی فتح نمی شه جز...
{بیست وسوم اسفند: با زمستون مچ ننداز،لباس گرم بپوش...
{بیست و چهارم: باغچه سردشه با این لباس سبز پر پری...
{
بیست و پنجم: درختا تو هر فصلی دستاشون رو به آسمونه ریشه شون تو زمین... هر چی ریشه شون تو زمین قرص تر می شه دستاشون رو به آسمون بلند تر...
{
بیست و ششم: سبیل من زیر درخت آلبالو گم شده...
{
بیست و هفتم: مثل نسیمی بهاری از خواب برهوت گذشت...
* ابر ها سنگینن، زورم نمی رسه جا به جاشون کنم...
*برات گل مصنوعی بخرم که همیشه یادت بمونه دوستم داری...

{بیست و هشتم: به نظرم ناظر چاپ نداشته این کتاب فکاهی... از هر صفحه توش چند تا چاپ شده...
{
بیست ونهم : اینقدر تو خواب راه نرو می ترسم ها...
*ظرفها لک دارند،
شستنی ها کم نیست...

{
اول فروردین:
*آمد بهار خرم و آمد رسول یار...
تر خدا سربه سرم نذار... بالاخره پس چند تا؟
*خرده اشکا رو سرانگشتای سبز بهار پاک کرد... خرده شیشه ها رو سرانگشتای نازک من...

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 22:3  توسط یواشکی  | 

 

* چرا خورشیدا این جورین؟؟؟؟

* دیوارم پر آفتاب شده...

* من فقط،
با خودم بد قولم
مثل خیاط سر کوچهء صبر...

 
* بعد فصل باران
شیشه را باید شست...
پنجره می داند

* وه،
چه خوب است
همسایگی ابر و نسیم

* این همه تقویم رومیزی واسه اینه که یادت بمونه این همه، روزای مچاله نشده داری...

* عید چشماشو چبسونده پشت ویترین مغازه ها و زبون درمیاره... گمونم واسه همینه همه می خندن...

* این یه کلاه تازه است... مال کدوم مغازه است...؟ (یه شعر بچه بونه قدیمی)

* بعضی لغت ها بار معنایی زیادی دارن... حالا اگه تو فقط دوتا شو بلتی تقصیر من نیست...

* هوش... گوش... موش... خرگوش... کوش؟

* بهار لم داده توی باغچه و خورو پف می کنه...

* عید آمد و ما اینقدر لباس داریم نمی دونیم کدومشو بپوشیم.... خوش به حال...

* آقای فضول، آقای شلخته،آقای گیج، آقای پر سرو صدا، آقای با شخصیت، آقای با کلاه، آقای بی کلاه...آقای آقا...

* من موندم واسه چی رو لباس ها جیب می دوزن؟
مامان می گه واسه گذاشتن دسته کلید... بابا می گه واسه اعتماد به نفس...می گه واسه قشنگی... واسه در دسترس بودن مدارک لازم... واسه وقت سرما که محکم دستاتو تا ته بچپونی تو جیبت... واسه سکه های پنجاه تومنی که سوراخش کنن... واسه برگ جریمه که یادت بره به موقع پرداختش کنی... واسه گذاشتن تسبیح... گذاشتن خودکار... واسه نخودچی کشمش... واسه شکلات و تغذیه زنگ تفریح...  واسه اینکه بفهمی محفظه های خالی چقدر سنگینن... واسه قایم کردن دستای علاف... وقتی نباشه می مونی با دستات چه کار باید بکنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 9:42  توسط یواشکی  | 

** آفرین... واقعیت همینه... خیلی آقایی...**
*پنجره های خفه شده... با پرده های رنگ و وارنگ و گل من گلی و تصاویر الک شده... هی بگو می بینم..هی بگو می بینن...
*زندگی کردن تو بن بستی که انتهاش اتوبان باشه مضحکه...
از پس یه دو دو تای ساده که می شه یکی برنمیای، اونوقت دنبال حل معادله چند مجهولی هستی... ادعاتم گوش فلکو کر کرده...

داستانچهک:
ته سیگارشو پرت می کنه روی زمین... دستای باریک و ظریفشو می چپونه تو جیباش، با غیض ته سیگارو زیر پاش له می کنه... با نوک کفش پرتش می کنه پای ستون سنگی...
قاطی جماعت میاد تو حیاط ، ولی... بینشون نیست...
سوز میاد... با یه لا پیرهن وایستاده... دیگه سرما و گرما هم حالیش نیست...
آروم آروم میاد طرف در... چه عجله ای...
سردم می شه... از پالتو هم کاری برنمیاد... می لرزم... به اولین  ماشین می گم: همین خیابون پشتی...
سوار می شم... تر خدا بخاری بزنین خیلی سردمه...
شیشه ها بخار می گیره... با نوک انگشتم روشون شکلک می کشم... یه چش چش دو ابرو که زبونشو در آورده...
می خندم... از تو خطوط شفاف شکلک بیرونو نگاه می کنم... تکیه می کنم به صندلی... خوابم می
گیره...دستمو می کشم روی شیشه، چشمامو می بندم... 
دنیا همونیه که بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 5:8  توسط یواشکی  | 

۷. حسود نباش دلبندم... بعضی ها بواسطه خوشرفتاری با مادر فولاد زره روزگار ماه پیشونی می شن... بعضی ها هم که بلد نیستن نازشو بخرن مجبورن دست و روشونو تو چشمه سیاهه بشورن و دم خر از پیشونی شون در بیاد... حالا می شه این داستانو ریتمیک خوند... می شه کلاسیک خوند یا پست مدرنتر چه فرقی داره... مهم مادر فولاد زره است که در نهایت طرف دیوه رو می گیره چه ماه پیشونی باشی چه...
۶. ستاره ها رو که بریزی تو یه دیگ مسی و هم بزنی بهتر از این نمی شه... یا برقشون چش همو کور می کنه، یا دست و پاشون می ره تو چش و چار هم... چه توقعی داری دست و پای به این تیزی خب زخم و زیلی می شن آخر کار... یه عده هم از روی ناچاری لبخندشون می گیره...
۵. جوایز بلورینی که دنیا اینقدر از پشتشون تیره و تار به نظر بیاد به چه دردی می خورن؟
۴. یه دونه از این خرس های قلبمالو دو منظوره دادم به کسی که اصلن دوستم نداشت... البته بابت رو کم کنی...
۳. سیبیلپیچ ترین اخمناک دنیا، تا الان حتماً زیر آوار خرس های پشمالو و قلب های مخملی مدفون شدی... زنگ بزنم آتش نشانی؟
۲. خورشید تنبل که دم غروب خوابش می گیره... ماه هم که از شدت کهولت آلمایزر گرفته روزا درمیاد...این همه ستارهء خاموش... خب معلومه شبا چش چشو نمی بینه...
۱. وقتی تمام گزارش های هوا شناسی قروقاطی از آب دربیاد و معلوم نباشه دقیقاً کی قراره بارون بباره...مبرهن است که به محض شروع شدن بارون مجبوری زیر اولین سقفی که گیر میاری وایستی...
البته... تبصره هم داره... ممکنه خیلی شاعر باشی و از زیر تمام سقف ها رد شی... ممکنه هیچ سقفی گیر نیاری و موش آب کشیده بشی... ممکنه از شانس بد زیر یه سقف زهوار درفته وایستی که در اثر بارندگی خراب شه رو سرت... به هر حال این تقصیر وضعیت نا بسامان هواست که حتی سازمان هوا شناسی از پیش بینی درستش عاجزه...چه برسه به من و تو... همینکه توی جوی های موش آلود غرق نمی شیم هنر کردیم... ( از خیر چتر هم بگذر، اونم این چترهای چینی...
)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 17:39  توسط یواشکی  | 

* چه روز هایی خوبی... خوبتر هم می شه...
* باد نمیاد که بارون نباره... میای مثه نهنگا دسته جمعی خفه شیم...
* خودتو خودکشی کن که وقتی بزرگ شدی با جیب خالی بزهکار نشی...
* گوجه فرهنگی که داشتیم... دم دانشگاه می فروختن... توت و نخود و تره و...هویج
هم امروز به لیست اضافه شد... رشته فرهنگی می خری سوپ مریضی بار بذارم آنفولانزا نگیریم از کتابا؟
* یه تلویزیون بخریم خوابمون ببره، قرصای آرامپز که قلابی در اومدن... اون آقا تمیز مهمه گفت...
* هی جدی جدی شوخی می کنن... شوخی شوخی جدی می شن...
* چون پرده برافتد... چشماتو محکم ببند... تو که ه.. ...، بودی؟
* شورش نکنین... اصلن گور بابای نمک، فشارخون در میارین درکهن سالی...
* آلزایمرش عود می کنه وقتی منو می شناسه...
* لبات از بس زیر چتر موندن خشک شدن...
* یه هفت یه هشت ضربدر صفر می شه آدم... می گی نه حساب کن...
* گلاب به روتون، یه نفر توالت اوپن ساخته بود... روش نمی شد سیفون بکشه...
* تبسم کن بی زحمت... هی دندونا تو نشون میدی که چی؟ همه جورشو دیده بودیم جز لبخند بابت حفظ آبرو...
  میای صادقانه دشمن تر باشیم...
 
+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 17:12  توسط یواشکی  | 


*موش ها و آدم ها... یاد رمان جان اشتاین بک افتادم...
*از بعضی اتفاقات بهتر بود هیچ نتیجه ای نمی گرفتیم، ولی می گیریم که...
*انگار یه لیوان آبو رو یه آینه خالی کرده باشن اونم نصفه شب... چراغ ها که خاموش... بود؟ نبود؟ همه چی زیر سر این
بود و نبوده...
*هنوز هم معتقدم سبیل چیز مفیدیه... بازم سیبیلم گم شد... حالا چکار کنم...
*حسنی نه دردی داشت نه دوردی... امیدوارم بقیه شو بلد باشی...
*شکلات های تلخ و سرد با زرورق مشکی تو زمستون نمی چسبن... 
*یه استیک با گوشت ببعی های وطنی مثه سنگ و چهار تا دونه نخود فرهنگی... 
*یه ته سیگار لگد شدهء نیمه خاموش و... یه دیو... که هنوزم بلده تنوره چهچه بزنه... اونم تو مایه بیات...
*چشم چشم دو ابرو... دماغ و دهن... کو؟
*خیلی فکر کردم پیدا کردن یه جعبهء سیاه به چه درد یه هواپیمای سقوط کرده می خوره... بعد دیدم راه حل مناسبیه برای رفع کنجکاوی بعضیا...
*از کاسه بشقابی یه قیچی خریدم... بهتر ببری، سوزنت که خیلی وقته شکسته...
*یه گرامافون مجبوره صفحه های قدیمی رو بخونه...
*پرتره هایی که لب هاشون پاک شدن اصلن تصاویر گویایی نیستن...

*اما... دوست دارم، با تمام وجود... لبخند نازنینی ... که چین های عمیق کنار چشم های چهره های خسته رو واضح تر می
کنه... تا بعضی ها بهتر ببینن که برای این لبخند های کوتاه، بهای غیر قابل محاسبه ای پرداخته شده...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 1:35  توسط یواشکی  | 


یه روزی روزگاری یه کلاغه بود که عاشق یه روباهه شده بود...
هی از بقالی های دور وبر پنیر می دزدید می پرید سر درخت و یه دهن عاشقانه و سوزناک غار غار می کرد... روباهه هم میومد و طبق رسوم قربون صدقهء دست و پای بلوری کلاغه می رفت و پنیر بر می داشت و می خورد...
بالاخره یه روز کلاغه به خیال اینکه روباهه بعد از این همه مدت نمک گیر شده پای درخت نشست و پنیر به دهن از گوشهء نوکش غار غار عاشقانه سر داد، اونم با چشم بسته که شاعرانه تر باشه...
روباهه که این وضعو دید دوزاریش افتاد و خواست ثابت کنه روباه ها اونقدر ها هم که می گن... اونوقت پنیره رو عاشقانه از نوک کلاغه گرفت و نصف کرد و گفت: بیا امروز با هم صبحانه بخوریم...
کلاغه گفت: نه عشق من، تو بخور من برات آواز بخونم که این پنیره گوشت بشه بچسبه به  تنت...
القصه روباهه می خورد کلاغه هم غار غار گمونم می خوند...
چشمتون روز بد نبینه،  وسط کار اعصاب روباهه خط خطی شد و گفت:( کلاس ملاسو بی خیال ) و کلاغه رو یه لقمهء چپش کرد...
نتیجهء روباهانه: یک عمر بی صبحانه به سر کردن بهتر ازیک دم همسفرهء کلاغ بودن...
نتیجهء کلاغانه: روبا ها رو جون به جونشون کنی بی چشم و رو هستن...
نتیجه عاشقانه: نیش عقرب نه از ره کین است...
نتیجهء بقالانه: باید پنیر رو جای مطمئن گذاشت...
نتیجه عاقلانه:کبوتر با کبوتر باز با باز...
نتیجهء بی طرفانه:آخی...
نتیجهء خانمانه: وا... چه بی احساس...
نتیجهء مشکو کانه: پنیره تراریخته بوده... عواقب خوردنشم نا معلوم...
نتیجه ی ادیبانه: بسه دیگه مگه نمی دونی نباید آخر داستان نتیجه گیری کرد، دهه...
 
+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 3:6  توسط یواشکی  | 

 
عده ای در این عالم احتمالا بشریت دار عادت کرده اند برای تمام موجودات در دسترس تکلیف تایین کنند، کسی هم نیست بفرماید اصلا به شما چه مربوطی دارد... مگر شما اینهمه عشقولیات آبگوشتی در پیتی تان را روی اینترنت ولو می کنید ما چیزی فرموده ایم... سر جدتون دست از این زلف چلیپای ما بردارید... این همه کلاه گیس فرنگی خب... 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 1:11  توسط یواشکی  | 


 باید باور کرد... چی رو؟ معلومه اینکه نمی شه با یه قلوه سنگ تا ابد حرف زد...
نمی شه صخره ها رو با این ابزار ابتدایی جابجا کرد، منظورم مداد اتود و پاک کنه...
نمی شه وقتی برای غولی حکم مورچه رو داری خودتو لگد نشده فرض کنی...
اگه از آسمون بارون بیاد یا برف یا قلوه سنگ... نمی شه از کسی که خونه نیست انتظار باز کردن در رو داشته باشی...
نمی شه جایی که هنوز برق رو کشف نکردن  دنبال چراغ روشن بگردی...
نمی شه باور کنی که یه جایی تو سینه آدم ها یه چیزی به اسم دل هست...
نمی شه پا برهنه راه بری و کف پاهات زخم و زیلی نشه...
نمی شه قور باغه ها رو توی تنگ بندازی و بذاری سر تاقچه به امید اینکه تو نور آفتاب قرمز بشن...
می گن: قورباغه هه اومد قرو قمیش ماهی رو یاد بگیره ورجه ورجه خودشم یادش رفت...
نمی شه وقتی قورباغه ها رو تو دستت می گیری... واسه فرار سه نقطه نکنن، سلاحشونه خب طفلکی ها.....
نمی شه تصور کنی سبیل همهء موجودات آنتنه...
نمی شه فکر کنی که همهء آنتن ها همهء سیگنال ها رو می گیرن...
نمی شه وقتی طوفانه کلاهتو محکم نگه داری...
نمی شه کلاهتو از باد پس بگیری...
نمی شه برای کسی که خوابه قصه بخونی...
نمی شه وقتی خواب زده به سرت گرگا رو بشمری...
نمی شه شمارش معکوس کنی چون موشک نداری که بره کرهء مریخ...
...
خلاصه نمیشه که نمیشه، بحث هم نداریم ...
 
***
دیشب فهمیدم یا باید شب پره باشی یا پروانه...
پروانه ای که شبا پرواز کنه مشکوکه...
هیچ کس هم نمی بینتش حتی تو نور چراغ...
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 0:49  توسط یواشکی  | 

تازگی ها شبا دیرتر تر می خوابم... صبح ها شش پامی شم...
از تخت که پایین میام شبیه رباتی هستم که صد ساله روغن کاریش نکردن...
مردم ایران سلام نگاه می کنم و همراهش یا مثه مامان بزرگ ها بافتنی می کنم یا شبیه فیلسوف ها چیز می نویسم و در فواصل منظم یه لیوان چایی رو تلخ تلخ  سر می کشم...

از بوی مایع ظرفشویی به عطسه میافتم... حوصلهء آشپزی ندارم، یه چیزی سمبل می کنم واسه رفع تمایلات شکمویی...
به کار هام و زمان تحویلشون توجهی نمی کنم... هیچ چیز به نظرم جالب نمیاد... هیچ چیز خوشحالم نمی کنه... از هیچ چیز واقعاٌ ناراحت نمی شم... هی سوء تفاهم  در میارم بعد خنده ام می گیره...
بعد به این نتیجه می رسم: تا نباشد چیزکی/ مردم که دهنشون عین غار بازه...
بعد فکر می کنم آدم ها شبیه مکعب هایی هستن که می شه راحت زیر پا بذاریشون تا دستت به گنجه ها برسه...
بعد فکر می کنم که چقدر گنجه ها خالی هستن...
بعدش باز فکر می کنم که چقدر فکر می کنم... اونوقت واسه اینکه فکر نکنم به مامانم تلفن می زنم... اونم طبق معمول همهء سوالای عقب افتاده شو در مورد فامیل ردیف کرده که از من بپرسه...
کلاٌهیچ کار به درد خوری نمی کنم...
الان شورای پزشکی اطبای اینترنتی تشخیص بی برو برگرد افسردگی میده...
البته نه از نوع حادش چون در مورد خود کشی چیزی ننوشتم... ولی سر جدتون این جور زندگی کردن خود کشی مزمن نیست؟
ولی... اشتباهه... مرضم یه جور "کت باناتیس" دوره ای می باشد... از این مرض ها که تو کارتون ها می گیرن، البته از عوارض جانبیه یه جور معنویت گرایی عاشقانهء حاده که همهء اعتقادات آدمو سرند می کنه و درشتاشو دور می ریزه  و ریزه هاشو به باد می ده... اونوقت کفشای پات هم به نظرت اضافی میان...
تازه یاد برگه های هویت تو بوتیک ها می افتم که مجبور شدم یه دونه شونو برای حفظ آبروی عروس و اثبات فامیل شیک درجه اول بودن، اونم تو یه عروسی قاراشمیش که دور از جونتون سگ صاحبشو نمی شناخت بخرم... تازه دستور رسیده بود که لطفاٌ مشکی هم نباشه...
اینقدر هی همه رو نشناختم که بهم مشکوک شدن که من خودم می باشم یا نه...
خدا پدر این آرایشگاه ها رو بیامرزه... چه لعبت هایی تحویل جامعهء بشریت میدن هی...
حالا تو این وضع قرو قاطی یه عالمه فکر های سخت سخت دیگه هم رو هم تلمبار شده که باید بنا بر اولویت بریزمشون دور...
خدا هم اون بالا از دست سادگی های من هم عصبانیه هم از خنده غش کرده، گاهی صداشو می شنوم، باورکن...
چه خدای خوبیه، خیلی می دوستمش، خودشم می دونه واسه همین بهم محل نمی ذاره...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 3:10  توسط یواشکی  | 

 دو سه شبه سعی می کنم بنویسم ولی دستم به نوشتن نمی ره... چرا؟ دقیقاْ آی دونت نو...
چی بنویسم دلمون وا بشه / یه دنیا حرف تو جمله هاش جا بشه
مسئله این است... شاید هم یه چیز دیگه س... مهم نیست، چه اهمیتی داره وقتی همه چیز های این دنیا غیر مهمن...

یه ماژیک برداشتم و رو آینه تصویرمو راه راه کردم... از بسکه آینه لیز بود خط ها سر خوردن و ریختن رو هم... باز من موندم و موجودی که خطوط هم ازش فراری هستن...
حالا: من هی همه رو بدوستم که چی؟
این همه موجود خزنده ای که توهم پرواز دارن، نمی دونن بال آدمیزاد فکرشه که وقتی رفت تو قوطی اعتقادات مسخره و کنسرو شد...  دیگه از دست رفته، به درد مواقع قحطی و رفع گرسنگی های اضطراری هم نمی خوره...

اما تو... همچنان برای من همونی که بودی... یه قلوه سنگ  کج کوله ده تنی فسیل شده در دریایی مواج... یه کت و شلوار بخر سر جدت...

دوساله شد این نوشتن ها... بعضی وقتا فکر می کنم واقعاْ این من بودم... طفلک مداد اتودم باید تقاضای باز نشستگی کنه... این درخت گردوی دو ساله، هشت سال دیگه وقت می خواد تا گردو بده... حالا ریزه خدا کنه ملت ببیننش و تو تاریکی لگدش نکنن... خودم ازش قول با شرفی می گیرم با گردوهاش نزنه سر عابران احتمالی رو بشکنه... البته به سایهء درخت گردو اعتمادی نیست...  

*در ضمن من باب تذکر به دوستی نازنین عرض کنم که: قسم به اون سیبیل نامرئی تون من از سیاست هیچی سرم نمی شه... خب نگرفتم چی نوشتین... لب ورچین نداره...

اینم فقط بخاطر تو:
دیوار های تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند
*قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 20:59  توسط یواشکی  | 

*چه روز پر سر وصدایی بود ... کلاغا محکم گوشاشونو گرفته بودن و...ها اصلن گوش نداشتن...
*چقدر حرفی ندارم که دلم بخواد بدونی... داری غریبه می شی یواش یواش...
*اینقدر حرفهای بد پشت آدم ها هست که وقتی از در میرم بیرون احساس می کنم وارد زندان مخوفی شدم و قراره بین یه عالمه مجرم و جانی و مشکوک به کار های روزانه ام رسیدگی کنم... کاش روز نامه ها صفحه ی حوادث نداشت...
*از اون خیابون کذایی که به قنات ختم می شد گذشتم... هنوز رد پای ما روش بود ولی به جای قنات... یه دیو هفت سر توش نعره می کشید...
*امروز یه آقاهه ازم پرسید : مانتو تونو از کجا خریدین؟ منم بدون اینکه برام مهم باشه چرا می پرسه جوابشو دادم، وقتی دیدم انور خیابون با شونصد تا خانم دیگه اس، که همشون طفلکی ها خیلی کمرو به نظر می رسیدن تا آخر ماجرا رو فهمیدم... چه آقای شجاعی... خوشحالم که  هنوز به همه خوشبینم...
*یه قلمو برداشتم دنیا رو سبز می کنم... اصلن هم دوست ندارم کسی برام پیش کشی رنگ بیاره، اونم هر رنگی دلش می خواد...
*وقتی شعر می خونی... انگار داری سر کلاس دیکته میگی... ولی دوباره که شعراتو خوندم به نظرم قشنگ اومدن..
*دعوا، زنبور گاوی، شعر، دود ، رادیو جوان، بوق، علیرضا افتخاری، ایتس ایتس، سیب زمینی سرخ کرده باسس، دلکش، گاز، مغازه، سهیل محمودی ، ساعت، کفش کتونی قهوه ای، آب معدنی، گوجه فرهنگی، تخفیف، زیبلون ، نت و اقای رفته گر نازنینی که نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 4:4  توسط یواشکی  | 

امروز چه روز خنده داریه... در عین اشکمالو بودنش و من هی می خوام بنویسم که امروز یادم بمونه...
دیشب عکستو دیدم و الآن خوندم... چقدر حرف زده بودی... ازت بعیده این کار ها... ولی خودمونیم ها... چشم نخوری... زبون واکردی... شکر، ما که بخیل نیستیم...
چقدم حرفای سخت سخت خارجکی، خب سواته دیگه... ما که تا سولقون هم نرفتیم... چه برسه بدونیم
انور آب چه خبره... راستی اونور آب چه خبره؟
من فقط می دونم اگر آدم بره انور آب حتمن لباسش خیس می شه... مجبوره واسه اینکه نچاد  لباسشو
عوض کنه و خب واضح و مبرهنه که لباسش بعد اینهمه تو آب موندن آب می ره و تنگ می شه و نسبتش رو با طرف حاشا می کنه... دیوار حاشا هم که بلنده... اصلن کی گفته این لباس منه؟ حالا جرات داری بیا و ثابت کن....
اگر دو کلوم حرف خودمونی اساسی نزنی ذوق شعرم فرو کش می کنه... راستی اطلاعات جامعی درمورد خر ها از یکی از این جلسات فرهنگی بدست آوردم که نگو و نپرس... فهمیدم
که کلمه الاغ از خر هم خنده دار تره هم فحشناک تره... خرها(بلا نسبت) از پل سخت رد می شن و از گردنه ها حتی المقدور بالا نمیرن مگه زورشون به خرک چی نرسه...
تازه بلدن چه کلکی بزنن... که میخ طویله شون شل شه و از تو خاک در بیاد تا بتونن به سایه برسن... دور از جون  ولی... نگم بهتره باز به حرام می افته...
فکر کن خیلی گرسنه ای... سفره رو می چینی باتمام مخلفاتش... اونوقت در قابلمه رو که بازمی کنی یه
اسمشو نبر وسط پلو تمرگیده... خب واضح و مبرهنه اگر یخچالت خیلی خود کفا باشه یا کم توقع باشی دو تا نیمرو یا نون و پنیر و روبراه می کنی و از خیر غذای مفصل می گذری...یا می پری سر کوچه یه پیتزا می خری... هم از چلو کباب ارزونتره، هم زودتر حاضر می شه، هم خوشمزه است... مخالفی...

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 15:59  توسط یواشکی  | 


اصل مطلب روایت دل بود... رعایتش کردیم و نشد... نگاشتیم و نگاشتیم و قلوه سنگ عزیز تر از جانمان زیر رسوب کلمات آبرفتی فسیل شد و فی الواقع به هیچ ترفندی دستمان به پر شالش هم نرسید و نمی رسد و نخواهد رسید...
در ذوقستان هم تخته شد و عاشقیتمان معقول... عشق معقول هم که مقبول در گاه حق نمی افتد و از درجه اعتبار ساقط است...
از علی و حوضش هم مطلقاً خبری نیست... بنا بر اخبار واصله طفلک بالاجبار به خاطر نجات جان کودکان سمج وآتش پارهء مستقر بر پاشویه، تصمیم بر خشکاندن حوض گرفت و درونش را از بالش  پر کرد تا از شکستن سر و کله اطفال و دست و پای آبروی خویش ممانعت به عمل آورد و از جیغ و نفرین خانم والده های محترمه در امان بماند...
اما شایعه سازان شکر شکن شیرین گفتار فرموده اند که: در شمال و جنوب و مغرب و مشرق بلاد مریخ شپش محکم اپیدمی شده و به جان کل طبقات اجتماعی فضایی افتاده آنچنانکه شپش ها مخیرند هر کجا میلشان کشید معلق بزنند و آمار طاس ها تصاعدی بالا رفته و کسی در فکر شمردن نقطه ای این نیست...
و اما... در این که مرغ همسایه آنجلینا جولی است شکی نیست و تلاش بر بی مقدار جلوه دادن ما کیان همسایه بی ثمر...
جالب اینکه... فراموش می کنند حکم مرغ هسایه در مورد اندرونی خودشان هم به شدت قابل اجراست...
کنه ها دراکولا های مینیاتوری قانع و مهربانی هستند که قلپی خون بیشتر نمی مکند و با سگ ها قرابت دیرینه دارند...  برای خلاصی از شرشان چاره ای نیست فقط بایستی زاد و ولدشان تحت کنترل باشد... هرکه سگ خواهد  جور کنه ها را هم حکماً باید بکشد...
تا نهنگ نباشی نمی توانی طول و عرض اقیانوس را بپیمایی... ولی نهنگ بد طینتی که مدام با ضربات دمش کشتی ها و قایق ها را خرد و خمیر کند بناچار سراز سرخاب سپیداب نسوان محترمه  در می آورد...
سکوت سنگ ها عقرب ها را متواری نمی کند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 18:49  توسط یواشکی  | 

«چقدر بی خودی تراشیدن، حالا که می خواد بنویسه یه بند انگشت بیشتر نیست...
«تازگی ها مارمولک ها رو با بی رحمی  بدون توجه به قد و اندازه شون می کشم...
«هی می ره پرده های ضخیم تر می خره... گفتم: پشت پنجره ها پتو بزن، خیال من وخودتو راحت کن... خورشید هر روز  بهم سر می زنه... وقتی تو خوابی...
«با این همه موش های تریپ ورزشکاری، گربه ها سگ کی باشن عرض اندام کنن...
«بیا یه قالب صابون بذاریم پشت پنجره... کلاغا دلشون واشه... برامون قارقار کنن... بلکه سحر بیدار شیم این چراغای لعنتی رو روشن کنیم...
«من آشنا، تو آشنا ترتر... اونوقت غریبه تر از من و تو، تو این دیار *قربت نیست...
«می میری در راه جلب رضایت خدا یه احوالپرس از من بکنی... بابت... راستی تو چرا به من بدهکاری نداری... ولی انصافن، نمی میری که...
«دلم واسه خنده هات تنگ شده... اصلن اینروزا می خندی چشات اشک بیاد... بزغاله نداره فیلم مون براش آواز بخونیم... حیف...

*(جایی که همه با هم سه سوت پسر خاله، یا پسر عمو و دختر عمومی شوند.)

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 3:31  توسط یواشکی  | 


*تمام حیوانات باهم برابر هستن... اما بعضی هاشون برابر ترن... اینو تو یه کتاب نوشته بود...
*دلم نمی خواست تکیه گاهم یه دیوارسنگی  باشه که همه بتونن کنارش خستگی در کنن یا...
*دستم به نوشتن نمی ره... از این همه گفتن چه فایده...
*حیوانات راحت همو می کشن، انسان ها مودبانه... یعنی اول از هم می پرسن ببخشین تشنه تون نیست؟ گرسنه نباشین یه وقت؟ بعد می پرسن آخرین آرزوتون چیه؟... چرا هیچوقت آخرین آرزو زندگی نیست؟
*ما تن ها هایی هستیم که موقع تولید، برچسب زندگی اجتماعی رو پیشونیمون زدن... البته از لحاظ راز بقا... که این روز ها اصلن هم راز نیست...
*می پرسم وبلاگتونو آپ تو دیت نمی فرمایین... اخمالو و فحشناک می پرسن: باید بکنم؟ بدون اینکه فکر کنه شاید یکی نگران... از حقوقمون مطابق قانون جنگل دفاع نکنیم لطفن... ببخشین مزاحم مطالعه...
*من از زد و بند ها و قوانین حاکم بین گروه های انسانها مطلقن سر در نمیارم... پس همینجور تهنایی بهترم...
*من و این مداد اتود پنج دهم استدلر زرشکیه متالیک و این پاک کن گاز زده و سر رسید قدیمی مدت هاست که بهترین دوستان هستیم... بدون توقع خیلی به هم کمک می کنیم... پاک کن از همه بیشتر هوامونو داره...


*تکیه نمی کنم
به کوهی
که
از لابلای ابرها
دره ای نمی بیند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 20:40  توسط یواشکی  | 


*این روز ها هی دور عکس های دسته جمعی رو قیچی می کنن، من خوش بین تصاویر جدا رو به سی سال قبل می برم و باسریش بهم می چسبونم، خب معلومه تا  یه نمه بارون روشون بباره یا یه باد الکی بوزه دوباره از هم سوا می شن، سریش هم شد چسب؟
*تو چیکاره شون می شی؟ راست می گه خب، خنگ خدا خاله هم شد نسبت فامیلی؟ هی بی خودی احساس آشنایی می کنی غریبه که چی؟
*تو این مدت کوتاه خیلی بزرگ شدم، ولی هنوز حضور یه کوچولوی سمج رو که دستمو ول نمی کنه و منو به زور دنبال خودش هر جایی که دلش می خواد می کشه باید تحمل کنم، کوچولویی که پفک دوست نداره، آبنبات چوبی نمی خوره که دندوناش خراب نشه، از چرخ و فلک می ترسه، گرگم به هوا دوست نداره،  بادکنک نمی خواد،  یه قل دو قل بلد نیست... خلاصه هیچ جور نمی شه فرستادش دنبال نخود سیاه...
*بین عقل و دیوانگی هیچ مرزی نیست اگر بخوای همه چیز رو با عقل حل کنی یه دیوانه به تمام معنایی و اگر خودتو به دیونگی بزنی یه عاقل تمام عیار...
*به آسمون چنگ بزن، ابر و باد رو بگیر و پهن کن روی کاغذت، تمام خط هاش محو می شن... اونوقت قلم نی رو بگیر  تو دستات و میخی بنویس، یه قرن بعد آدم فضایی ها  خطت رو رمز گشایی می کنن... اونم اشتباه.
*باغ فرانسوی، باغ انگلیسی، باغ ژاپنی، باغ... اونوقتا که اینقدر باغ نداشتیم دنیا سرسبز تر بود با همون یه وجب باغچه سنتی خودمون و پرچین ساده آجریش.
*راستی کارتون خرس برادر رو ببینین با موسیقی عالی و صدای فوق العاده فیل کالینز...
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 20:36  توسط یواشکی  | 

عجب بادي مي بارد از هرسو و كلاه آدم رامثل باد بادك مي بردبه جاهايي كه ديگر پس نمي دهند و كاري هم به اين ندارند كه ممكن است آفتاب زده شوي يا سردت باشد...

*عجب سوسكمارهاي خوبي خدا را شكر شنا بلد نيستند ، فقط مواظب حاشيه روخانه باشيم لابلاي علفها را می گوییم...

*عجب گرماي خفه ناكي ...عرق نكنيم كه عرقچا نشويم ، كسي هم نيست پيشانيمان را پاك كند ... مسئله این است...

*عجب قوقولي قوقو محكمي مي كند اين خروس همسايه.مواظب لنگه كفش ها باشيد. آن هم كفشهاي پابزرگها، كه اگر مثل تگرگ نبارند مثل صاعقه خاكستر مي كنند...

*عجب خود نويس هاي قلابي اي. هي جوهر پس مي دهند آنهم جوهر مشكي ضد آب...

*هيولايي در كار نيست اگر ذره بين را از جلوي چشمت برداري مي بيني فقط يك مورچه است كه دارد با احتياط از خط كشي رد مي شود . همين.(عجبش مستتر بود.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 2:9  توسط یواشکی  | 

من غولها رو دوست ندارم چون... از پس خورد و خوراكشون بر نميام.
از كوتوله ها هم خسته ام...چون حوض رو دريا مي بينن ، غول ها رو نردبان ، ديوار رو سد ، پنجره ها رو آسمون ، باغچه رو بهشت و...
قَدمو تاحالا با هيچكس مقايسه نكردم.چه اهميتي داره كي بلند تره كي كوتاه تر. مهم اينه كه تو آينه جا بگيرم ...حالا چه اهميتي داره تو دست ها چه آينه اي باشه ، محدب ، مقعر ، موجدار يا تخت.
گوش هامو نمي گيرم كه صداهاي كلاغها رو وقتي قناري ها به زور تو قفس مي خونن بشنوم. تخمه هاي طوطي ها رو از جلوشون برنمي دارم كه سرشون گرم باشه حرفاي بد ياد نگيرن.
تو قابلمه قرضي آش نمي پزم كه صاحب قابلمه آش رو پخته نپخته بريزه دور و قابلمه شو ببره.
كاسه بشقاب اضافي هم نمي خرم...كه بعد بدم به كت شلواري دم در و جاش سبد پلاستيكي بگيرم.
دنبال ستاره هم نيستم، داغه دستم مي سوزه و اونقدر نوراني نيست كه تو تاريكي راهمو گم نكنم .
با كلمات هم باغ گل مصنوعي نمي سازم كه نه بو داشته باشه نه خاصيت...
بهتره خودم باشم .كسي كه مثل هيچكس نيست...
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 2:10  توسط یواشکی  | 

*ساعتم خوابه... بذار بخوابه... این همه ساعت بیدار...
*چشماتو ببند خواب تو چشمات نره... حواسشون هست به نظرت؟
*قدیما روز اول عید رشته پلو می خوردن که سررشته کار دستشون بیاد البته به نظر من اسپاگتی مجرب تره....
بیا بابت نداشتن فضای سبز به میزان کافی سبزی پلو بخوریم... برای ریشه کن کردن گرسنگی تو غذامون سیر بریزیم...  برای در رفتن از زیر بار مشکلات به میزان کافی ماهی مصرف کنیم... البته خورش بامیه هم بعنوان جایگزین بد نیست...
برای بی توجهی به کلیه امور لاینحل: کوفته زرشک بخوریم... برای جبران کمبود منابع... عدس پلو با کشمش...
برای رتق و فتق کلیه امور: شامی نخود چی... برای راه افتادن کارها:خورش آلو... مواقع اینورژن: لوبیا پلو... آش رشته هم نافع است...
برای رفع کمبود محبت و بی توجهی: آبگوشت... برای رفع کم رویی: خوراک مرغ با سس کاری یا املتِ...؟ هنگام بروز مصائب: شیرین پلو... (هپي ميل) هم بد نيست مخصوصاً اگه توش سي دي كارتون جايزه داشته باشه...
برای رفع توفان های احتمالی: زیره پلو... مقاومت در برابر زلزله: ژله... براي دفع دشمنان احتمالي: قيمه و قورمه...
برای حل معضل بی آبی: انواع و اقام سوپ... هنگام هجوم مشکلات مالی: مرصع پلو...
برای مبارزه باتهاجم فرهنگی: خورش مهاراجه با بیف استروگانف و پیتزای پپرونی با سس کاردینال... حالا كه سرشته همه كارها دست اين اشكم مباركه، يه سال وقت داريم حسابي بخوريم. قديمي ها لابد يه چيزي سرشون مي شده كه مي گفتن...
*برداشتن ذره بین خوب است البته نه برای خود بزرگ بینی...
 
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 0:31  توسط یواشکی  | 

اين روزا تو آسمون ترافيكه ! يعني اينكه الكي نمي شه پرواز كني بايد بليت بخري، بليتت اوكي شه تا بتوني سوار هواپيما شي بري اون بالا بالا ها ، بال كه ديگه از مد افتاده. بعد هم بايد مواظب هواپيما ها باشي  توپولوف موپولوف نباشه كه از ترس و تكون چاه هاي هوايي قيد هرچي پروازه بزني...

كاش دوباره بچه مي شديم...يادته ِددا جونم... عيد اون موقع ها چقدر مزه مي كرد لباس نو ها مونو بغل مي كرديم كفش نو ها مونم  هم مي ذاشتيم زير سرمون خواباي خوش مي ديديم... دل خوش سيري چند؟

امسال فقط لپامو نو چسبونديم به هم چلپ چلپ صداي ماچ درآورديم مبادا ماتيكمون پاك شه... اِ اِ ماتيك حرف بده ببخشيد آرايش !!!!

چقدر همون آدما رو ديدم اما چقدر لباساشونو نديده بودم !
چقدر اون آدمهايي رو كه دلم ميخواست نديدم !

ما پرتقال مي خوريم كه افتخار مي كنيم... گوجه فرنگي با وزن شعر جور در نمياد وگرنه خوردن اونهم  جزو افتخاراته اينروزا...

واي به حال روزي كه باغبون بزنه زير همه چي . گل خونه آبرو داره خوب . مردم چي مي گن ؟! اينم آخر عاقبت گياه پاستوريزه !!!!!!!

بعضي ها چه راحت عشق در ميارن خوش به حالشون اونم در اعماق زمين !!!!!

آقاي رفته گر نازنين هم اومد...دقيقا راس ساعت 3:13 صداي جاروش از آواز قناري دلنشين تره.

"از اينهمه پرنده زيبا دلم گرفت     بيا به سرزمين كلاغها هم سفر كنيم "

يعني چي تو بهاربه اين قشنگي آدم تيك تيك از سرما بلرزه فصل ها هم قاط زدن !!

يه سفر رفتم ژاپن... بابا فارسي بنگاريد بفهميم.

عشق زميني و هوايي داره بستگي داره كجا باشي ، نيروي زميني به پستت بخوره يا لشكر هوانيروز...
عشق زميني يه زنجير مي بنده به پات از اون زنجير ها كه سرش يه وزنه فلزيه ، عمرا بتوني تكون بخوري ولي عشق هوايي بهت جرات پرواز مي ده ، اين دوتا نه مخلوط مي شه نه محلول نه تركيب دنبال درصدش نباش .

قرار نيست تلافي اين مدت رو سر شما در بيارم ، بخشيد طولاني شد .

يك هزار و سيصد و بيست وسه بيت .....
ولي گفتني ها كم نيست...
هر روز ديوارها را مرور مي كنم 
به اميد پنجره اي
يا
پنجره اميدي
اونم با ميكروسكوپ الكتروني...

دشمني رشادت نيست! دوستي دل و جرات مي خواد.
اينقده حرفاي بد بد نزن!تو رو كه مي بينم ياد صحراي كالاهاري مي افتم بسكه عقرب و خار داري !!!!

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 2:11  توسط یواشکی  | 

*فكرشو بكن... يه عنکبوت عاشق بشه... اونوقت مثه همه عاشقا از خواب و خورد و خوراك بيفته... تورش مي شه كلكسيون حشرات نيم خورده يا خورده نشده...

*مهم نيست كجا متولد شديم... مهم اينه كجا زندگي مي كنيم.

*من عمراً بتونم پست مدرن بشم چون نه سيگار مي كشم نه قهوه دوست دارم، نه... تكليف چيه؟
*... برای يه نقاشي دقيق و زيبا علاوه بر تمام رنگها به قلم ها و ابزارهاي مختلف هم نياز هست.

*خاله مي گفت بچه ها به قطار در حال حركت سنگ مي زنن نه قطار ايستاده...حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم خيلي بده چون پنجره هاي شكسته تصاوير دنيا رو شكسته تر نشون ميدن .

**نه دوست خودشه نه دشمن من... پس كيه؟

*يه استكان كمر باريك چاي كه هنوزم ازش بخار بلند مي شه... يه پنجره باز... يه ساعت كه عقربه هاش رو 8:20 خواب رفته... يه در بسته... منو ياد چي مي اندازه؟ يادم رفته...

*آگر آدم ها مي فهميدن بعد مردن چقدر معروف مي شن حتما زود تر مي مرديدن...

*طفلي زنده ها واسه يه قطره مودت و مشهوريت همينجوري چشم به آسمون دوختن اونم با دهن باز.

*از فصل پاييز بدم مياد طفلكي آقاي رفته گر مهربون كارش صد برابر مي شه...درخت هاي شلخته...

*يه نمه بارون روي اسفالت نو كافيه تا همه سر بخورن...

*از ميزو صندلي دل خوشي ندارم... از هرچي كه آدمو مقيد به نشستن كنه...
 
+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 22:21  توسط یواشکی  | 

چراغ هاي سبز، چراغ هاي زرد، چراغ هاي قرمز، دور زدن ممنوع، جاده دست انداز دارد، پل، ارتفاع مجاز يک متر، گردش به... ممنوع، ورود ممنوع، سبقت... ممنوع، حداکثر سرعت مجاز با احتساب سرعت گير ها، چاله چوله ها و عابران يهويي... ويراژهاي احتمالي، مسافر کش ها، ايستگاه اتوبوس، نمکي ها و آشغال دزد ها و گربه هايي كه اونور خيابون كار دارن و راه بندان در اثر اسمشو نبر...

همون صفر کليومتر، بشين سرجات کي بتو گفته رانندگي کني ... اونم با گواهي نامه پسر همسايه. (اصلاً هم سياسي نيست... قابل توجه بعضي ها كه دنبال... اينا... بسيار هم اجتماعي مي باشد.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1384ساعت 3:56  توسط یواشکی  | 

*پرده ها رو كنار نزن آفتاب زمستون كه گرمي نداره...
*بايدعكس تكي دو نفره بگيريم او نوقت هيچكس نمي فهمه قهريم...
*اينقدر ستاره چيدم دستم سوخت...ريختم شون زمین...
*كتاب ها رو پختم... زیادی خام بودن رودل کردم...
*عروسكها يه بار مصرف اند بشوري رنگشون ميره نامرئی می شن...
*پنجره ها رو كيپ كن سوز ميآد...
*ميوه زمستون كلاغه... مي گي نه درختا رو نگاه كن...
*روز ولنتاينه هزار وهفتصد و چهل تا گل خريدم، يكيشم مال تو...
*سگ همسايه چه پارسي مي كنه... غریبه دیده گمونم...
*صندليش پشتي نداشت افتادته چاه...
*چشمامون آب رفت... جانمازمون آب رفت... بيا گناه هامونو بشوريم بلكه آب بره...
*تشنمه....سقا نميشي؟در این کویر...
*كفشام پا مو زده كجا در شون بیارم خستگي در كنم؟
*صداي اذون مياد كليد داري نكنه فرشته ها خوابشون ببره دراي آسمون بسته بمونه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1383ساعت 2:12  توسط یواشکی  | 

*چه هواي خوبي... اين قدر سرده مي شه محكم يخ زد...
*چي پختي چه بوي خوبي مي ده دماغمو گرفت.الآن دلم مي خواد قابلمه رو درسته بخورم...
*هزار دفعه لال موني گرفتم آخرشم يه چيز هچل هفتي از آب درآمد كه نگو...تحريف شده و مودبانه!!

بيا كه بذر مان نذر باغ خاطره هاست
نيومدي هم نيومدي خبري نيست

*يه بنده خدايي نوشته بود به بچه هاتون واكسن عشق بزنين!!
طفلي نمي دونست ويروس عشق يه چيزي تو مايه هاي اچ آي وي كه سيستم دفاعي عقل رو تضعيف مي كنه آنتي ويروسش هم بايد يه چيزي تو مايه هاي نورتون5000باشه! كه ....بازم بي فايده است همون...
عاشقي هنگش خوبه
واكسن سرنگش خوبه

*هنوز هم از خودم مي پرسم زمستان پشه ها به كجا مي روند؟ مي رن قشلاق استوا... اهالي اونجا رو نيش مي زنن ما كه سردمونه...
*رو پشت بوم مون هم يه متر و نيم برف تلمبار شده... عوضش تابستون خوبي مي شه!!!
با آب هاي ذخيره شده دريا مي سازيم نهنگ پرورش مي ديم.
*پاشيم بريم فيل سواري... اين قدر دلم عكس مي خواد با فيل!!! سر راه يه سوسمار هم بخريم؟ مي چسبه...
*واسه گنجشكا ته مونده سفره رو ريختم تو ايوون نمي دوني طفلكي ها تو اين سرما چه ذوقي مي كردن...
*راستي مياي رئيس جمهور شيم؟ چيه مگه چه مونه من به اين قشنگي توقشنگترتر... ولي ولش كن او نوقت نمي تونيم بشينيم رو سكوي پارك بلال گاز بزنيم كلاسمو ن مياد پايين...
*لطفاْ ساعت چنده؟ ساعت من گم شده... مال تو خوابيده...
*لباتو بيدار كن .راستي دندونات چه شكلي بود؟
*اگه غول ها كوتوله ها رو لگد كنن كوتوله ها پرس مي شن... ولي اگه كوتوله ها بتونن اين كار رو بكنن موي شونصدم سيبيل سمت راست غول ها كنده مي شه كه اونهم غصه نداره... فداي سرشون دوباره در مياد... پرپشت تر... 
*پاشيم بريم بخوابيم خواب ببينيم جيب مونو زدن... مي گن تعبير دزد تو خواب مهمون راه دوره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1383ساعت 2:13  توسط یواشکی  | 

اولا: ابروت مي ره اونم به صورت جهاني...

دوما: افرادي كه مورد حمله قرار گرفتن زهرشون رو بالاخره يه جايي مي ريزن...

سوما: كلي خرابي و تلفات مي دي كه تا بخواي جبرانشون كني از بس عمق فاجعه زياده اصل علت كودتا يادت مي ره...

چهارما: مملکت كودتا زده كلي نيازهاي اساسي پيدا مي كنه كه براي رفعشون مجبور مي شي به هركس و ناكسی رو بندازي...

 پنجما: رهبران جديد دنبال نفع خودشون خواهند بود. كسي واسه تو تره هم خرد نمي كنه...

ششما: بعد كودتا سعي نكن اداي آدم حسابي ها رو در بياري چون ديگه هيچي واست نمي مونه نه حد و مرز نه آبرو... يه عالمه كاسه گرمتر از آش و فضول هم دورت جمع مي شن اونم با دوربين عكاسي و ضبط صوت که بپرسن آخرش چي مي شه... منابع موثق خبري هم آخرين اخبار كودتا رو بين اهل قوم پخش مي كنن...

خلاصه از اين به بعد هر وقت خواسثي تو زندگيت حكم كودتا بدي ببين چه چيز هايي رو به چه قيمتي از دست مي دي.آروم از يه گوشه خرابي ها رو درز بگير تا برسي به اصل مطلب... اينجوري هم پشت سرت همه چيز درسته هم روبروت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1383ساعت 2:4  توسط یواشکی  |