تبليغاتX
کاکوتی

نقطه ای می گذارم 
 
و آغاز می کنم...
 
این فصل دروغین
 
سرد تر از باور من است.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 23:6  توسط یواشکی  | 

 
تو پیاده رو راه می رم...

ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 0:0  توسط یواشکی 

 
زان يار دلنوازم شكری است با شكايت / گر نكته دان عشقی بشنو تو اين‏ حكايت
بی مزد بود و منت هر خدمتی كه كردم / يارب مباد كس را مخدوم بی‏ عنايت
رندان تشنه لب را آبی نمی‏دهد كس / گوئی ولی شناسان رفتند از اين‏ ولايت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‏پسندی / جانا روا نباشد خونريز را حمايت 
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود / از گوشه ای برون آی ای كوكب‏ هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود / زنهار از اين بيابان وين راه بی‏ نهايت  
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم / یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست / كش صد هزار منزل بيش است‏ در بدايت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم / جور از حبيب خوشتر كز مدعی‏ رعايت
عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ / قرآن زبر بخوانی در چارده‏ روايت
 
 
ت.و: گوياتر از اين نمي شد چيزي سرود براي اين روزها... خيلي جالبه که حال و روز يه شاعر امروزي با يه شاعر قرن هشتم يکي باشه... امروز هي از خودم پرسيدم وقتي حافظ هست با زباني اينچنين ظريف و قوي چه نيازي به شعر هاي من هست؟ نيست ديگه... اگه حافظ الان بود دوباره مي فرمود:
 
اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري
 
واجب شد يه تفال بزنم به ديوان خواجه ببينم نظرش در مورد اشعار من چيه...
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 15:26  توسط یواشکی  | 


دلم می خواد بنویسم... اما هیچیش نوشتنی نیست... هیچیش!  
 
اینو نوشتم که امروز یادم بمونه... 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:29  توسط یواشکی  | 


اين جا هوا خيلي سرده... دارم سعي مي کنم به سرما محل نذارم... کار سختي نيست، يه عمر همين کارو کردم... ساق پاهامو و نوک انگشتام يخ کردن... خيره شدم به اين پنجره بسته که اين روزا بهترين همدم منه... به صفحه پست مطلب جديد که قراره واژه هامو تو سينه اش حفظ کنه....
 
خوشحالي و عشق غريبي بعد از مدت ها مثه همين سرماي زودرس داره يواش يواش تو دلم رخنه مي کنه... از شناخت هام خوشحال مي شم... از نتيجه گيري هام و از اين که تحت هر شرايطي خودمو به نديدن نزدم... از اين که به خدا توکل کردم... از اين که ترسو کنار گذاشتم و براي شناختن حقيقت جلو رفتم... هر چند که هيچ حقيقتي مطلق نيست...
 
چقدر شناختن آدمو بزرگ مي کنه... دروغ نيست... نمي تونم به هيچ کس دل ببندم... آدم ها رو که نگاه مي کنم حس مي کنم هر کدومشون يه تکه از يه جورچين بزرگ هستن که نبايد از سر جاي واقعي شون تکون بخورن... وگرنه زندگي مختل مي شه... يعني همون قدر که يه ديونه يه قطعه ارزشمنده... يه فيلسوف يا هر کس ديگه اي مي تونه ارزشمند باشه... ارزش آدما برابر همه... نه چيزي بيشتر نه چيزي کمتر... ولي نمي دونم همه مون چه اصراري در جابجايي اين قطعات مطابق سليقه مون داريم... انتخاب ها... عزل ها... جابجايي ها... اگه درست بود دنيا اين قدر قاراشميش نمي شد... اين قدر سر شکسته و دل شکسته نداشتيم...
ولي يه جايي تو قرآن خوندم که خدا نام کساني رو که دوست داره زنده نگه مي داره... و اين عشق به خداست که جايگاه ارزشي آدما رو رفيع تر مي کنه... وقتي عاشق خدا باشي عاشق تمام هستي مي شي... و اين آرزوي بزرگيه که رسيدن بهش خيلي چيزا مي خواد...
 
نمي دونم پيدا کردن چيزي که سال هاست دنبالشم چقدر طول مي کشه... ولي اميدوارم وقتي بهش مي رسم حس نکنم اين همه عمرو بيهوده تلف کردم...
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 3:32  توسط یواشکی  | 

اون روزی که تصمیم به نوشتن گرفتم... فکر نمی کردم با دست خالی بتونم این همه سال بنویسم... اما این جا همه شاگردن و همه معلم... گاهی وقتا یه جمله شون یه دنیا حرف داره... گاهی وقتا حرفاشون زلزله است... زلزله ای که قصر اعتقادات آدمو تو سه سوت زمین آسفالته می کنه...


ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 1:21  توسط یواشکی  | 

پشت پنجره نشستم و کوچه رو نگاه می کنم... کوچه ای که در محاصره پنجره های خاموشه... پنجره هایی که انگار یکی از پشتششون چهار چشمی مواظب آدمه...
به آسمون شب نگاه می کنم... به ستاره هایی که تند تند چشمک می زنن... که خیال کنی همون ستاره گم شده تو هستن... بعد که نگاهشون کردی، زل می زنن تو چشمات یه جوری که نتونی چشم از چشمشون برداری...
دلم می خواد بزنم بیرون... تا من با خودم کل کل کنم که کدوم عاقلی این ساعت شب هوس کوچه گردی می کنه... دل دیوونه ام شال و کلاه کرده و راهی شده...
منم نشستم این جا... پشت پنجره رو به دیوار و می نویسم... مشق عشق که نه! جریمه مشقای ننوشته... هزار بار از هزار "کلمه سخت" درسای قدیمی... هزار تا لغت بی معنی... هزار تا جمله بد ترکیب از درسای تازه که نوشتنشون روح آدمو می سابه...

به تو فکر می کنم... به مو های نقره ای لخت ابریشمینی که از هر نوازشی گریزانن... به زیباییه درخششون زیر نور کدر مهتاب... به رایحه سحر آمیزشون... به دست های بی رمقت... به نگاه سردت... به سکوت هزار لایه ات تو اضطراب یه شب تشنه...

چه قصه هایی که به نام مون رقم نزدن تو این کتاب هزار و یک شب... اما ما موندیم و یک شب و هزار قصه نخونده...

** قصه گو... « بشنوید »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 4:47  توسط یواشکی  | 

* امروز خودمو از یه مسافرت بی نظیر محروم کردم... بر پدر ترس لعنت! اما دلم اونجاست خودش قبول کنه...


ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 4:6  توسط یواشکی  | 

* یادته می گفتی یه روز همه اینا رو می ریزی دور... راست می گفتی... تو  و خاطراتتو با هم دور ریختم... هر کسی خودشو خوب می شناسه...

* لابلای واژه هات چیزی هست که آدمو میون زمین و آسمون سرگردون می کنه... دوسش ندارم!

* گاهی دلم برای تو هم تنگ می شود... اگه قرار باشه این ماسک موجهُ دور بندازی با چه کسی روبرو می شم... فکرشم نگرانم می کنه... 

* بشینم واسه فردا غصه بخورم که چی... این قدر غصه همه رو خوردم کجا رو گرفتم... حالا یه تک پا تشریف می بریم تو فاز بی خیالی... مثه همه آدم های خوشبخت زندگی می کنیم ببینم چه مزه ای می دهد...

* قراره چیو ازت بگیرن که واسه از دست ندادنش این قدر خودتو به در و دیوار می کوبی... همه ... های گل و بلبل تهرون مال تو... سیرمونی داری... نداری که...

* ۶۶ و ۸۸ و ۲۲ ... همه چی زوج بود الا ما...

* چقدر بزرگ شدم... دوس ندارم... دلم واسه خنده های از ته دل و گریه های الکی و بازیگوشی و شیطنت و حتی شکمویی تنگ شده... بیا یه شب خودمونو بزنیم به اون راهو و حسابی بچه بشیم...

* دلم یه ماشین می خواد که اپرای آندره بوچلی توش پخش بشه و من تک و تنها تا وقتی آفتاب می زنه پشت فرمونش تمام اتوبان های تهرونو بگردم... بارونم بیاد که نور علی نوره...

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 22:34  توسط یواشکی  | 

* رگ خوابتو زدن... دیگه بیداری بی بیداری...

* به هرکسی قیمتشو پیشنهاد بدی باهات را میاد... حتی برای چیزایی که فکر فروششو نمی کرده! (یه دیالوگ از فیلم دزدان دریای کارائیب)

* تو عمق اون چشم ها چیزی پنهانه که کشفش منو می ترسونه...

* ابرا رو باد برده... آسمون نمی دونه درخت خشک کنار حیاط دلش بارون می خواد... که گرد و خاک بودنو از تنش بشوره... تا بال و پر گنجشکای کوچولو وقتی رو شاخه هاش می شینن گرد و خاکی نشه... تا وقتی کلاغه با وزن زیادش شاخه هاشو تکون می ده خاک تو گلوش نره و قار قارش گوش خراش نشه... تا وقتی پرنده های مهاجر روش می شینن بتونن گرد خاک سفرو از دلشون بتکونن... اصلاْ همه اینا بهانه است... دلش بارون می خواد تا هیشکی نفهمه درختا هم بلدن گریه کنن...

* وقتی قرار می شه واژه ها سفیر دل باشن غرور دو بامبی می زنه تو سرشون که لال مونی بگیرن... اونوقت صلح بی صلح...

* می گه: اونوقتا خیلی خوشگل بود... الآن معمولیه! البته یادش رفته خودشو بعد این همه سال تو آینه نگاه کنه... با خودم فکر می کنم زیبایی زیباترین ها گذرا ست... برای دوام دوستی باید دنبال دلیلی غیر از زیبایی بود تا وقتی گذر زمان مثل سیل همه ظواهر رو برد اون پر رنگ تر بشه و بتونه جای خالی همه چیزو پر کنه...

** پ.ن: دیدن روی ترا دیده جان بین باید       وین کجا مرتبه چشم جهان بین منست

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 17:15  توسط یواشکی  | 

* داشتم به شکستنی ها فکر می کردم... به چیزایی که باید بشکنن... چیز هایی که تقدیرشون شکستنه و اگه نشکنن یا فسیل می شن یا عتیقه... اونوقت یا سر از عتیقه فروشی ها در میارن... یا از خونه کلکسیونر ها... یا سارقین باند های بین المللی قاچاقشون می کنن به ممالک خارجه... خوب خوبه اش اینه که بذارنشون تو موزه... که فسیل تر بشن البته از لحاظ تاریخی!

* سکوت یه اقیانوسه آرومه... می شه هزار جور معنیش کرد... تو عمقش یه عالمه زیبایی فرض کرد یا یه عالمه جونور وحشتناک... می شه باهاش جنگید... ازش ترسید... تسلیمش شد... می شه روش شناور موند... می شه توش غرق شد...
-یه آینه کدره... نمی شه پاکش کرد... می شه گمش کرد... پیداش کرد... باهاش کنار اومد... می شه شکستش و ازش رها شد...
-سکوت یه در بسته ست... در بسته ای که هر چقدرم پشتش بشینی نمی تونی بفهمی چه کسی قراره درو روت بازکنه... 
-سکوت یه آتشفشان سرده که وقتی پر از صدا و تصویر شد می ترکه...
-یه گربه ست که پاور چین پاور چین سر دیوارا راه می ره و یواشکی زندگی رو نگاه می کنه...
-سکوت یه کویره که هر چی بیشتر توش بمونی بیشتر گر می گیری و عطشت بیشتر می شه...
-سکوت یه شب طولانیه که همهمه آرامشش دیوونه ات می کنه...
-یه کتابخونه کتابه که درش قفل باشه...
-یه عالمه واژه سربی که حروفچینی نداره...
-سکوت یه دزده... که بی سر و صدا از دیوار بالا میاد و دار و ندارتو می بره...
-یه نگاهه که به نگاهت گره می خوره و تو یه پیاده رو شلوغ گم می شه... شایدم هیچ کدوم اینا نیس... اما دوس داری معنیش کنی و واسه معنی کردنش همه چیز کم بیاری...

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 19:16  توسط یواشکی  | 

* راه مستقیم خدا را عمداً منحرف نکنید... اگر حقی را تشخیص دادید فورا بپذیرید و جدال را برای رضای خدا ختم کنید... حاج آقاهه می گه تو رادیو...

* اگه قرار بود خدا همه دعاها و آرزو ها مونو بر آورده کنه چی می شد... هزار کرور شکرتون که بعضی ها شو زیر سیبیلی در می کنین آقای خدا...

* آقا من رسماً اعتراف می کنم تو معنی گناه موندم... آهای جناب خدا چرا همه قوانیتون مردونه است؟!
مردونگی که به سیبل و شواهد نیست... والا منم خیلی مردم... از خیلی مردها مرد تر...

* من با این همه صدا چه کار کنم... یا رب از ابر هدایت برسان بارانی...

* جهنمی ها رو می برن بهشت، بهشتی ها رو جهنم... چه حکمتیه خدایا...

* خدایا خدایا خدایا... می شه یه خورده سر از کارتون دربیارم... به جلال و جبروتتون قسم به هیشکی نمی گم...

* می گه: با خودت کل کل نکن زندگی کن... میام زندگی کنم... می افته رو فاز کل کل...

*  نمی گم خسته شدم اما... شما هم خسته نشو از در کردن خستگی های من...

* می خواستی بفهمم فقط تو رو دارم... فهمیدم... حالا بهم ثابت کن هوا مو داری... وقتی همه بود و نبودم تویی... به اثباتش احتیاج دارم... خیلی بیشتر از این حرفا... من مازوخیستی دوستت ندارم... دوستم داشته باشی... تا آخر دنیا دستمو می ذارم تو دستت...

* پروانه شد و شهد گلی را نچشید... پروانگی تو را خزان باید دید!

* امام صادق علیه السلام فرمودند: «خمس خصال من فقد واحدة منهن لم یزل ناقص العیش، زائل العقل، مشغول القلب... فاولها: صحة البدن و الثانیة: الامن... و الثالثة: السعة فی الرزق... و الرابعة:الانیس  الموافق... والخامسة: وهی تجمع هذه الخصال: الدعة.
خدایا هوای ما رو هم داشته باش... مخلصیم!

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 13:15  توسط یواشکی  | 

امروز برای نهصد و نود و نهمین بار این کارتون بی نظیرو می دیدم... کارتونی که آدم هزار و چهار صد و چهل و چهار بار هم ببیندش خسته نمی شه... بی نهایت قشنگه!

یه لحظه با خودم فکر کردم جریان چیه که این کارتون ول کن من نیست؟! باورتون نمی- شه هر جا که می رم دنبالم میاد شاید خودم ده دفعه پیشنهاد دیدنشو دادم... ولی مابقیش اتفاقی بوده...

تازه امروز رمزشو کشف کردم! یکی که آدم خیلی شهودی بود می گفت: چیزی که دائم دنبال تو میاد یا مدام در مقابل تو قرار می گیره... باید بر اساس قانون کائنات پیغامی رو به تو برسونه و تو تا این پیغامو نگیری، اون چیز یا فرد از سر راهت کنار نمی- ره...
امروز به این حرفش ایمان آوردم... برام جالب بود... خدایا چقدر باید دقیق باشه این انسان سهل انگار بی توجه... گناه داره طفلکی... کمکش کن بی زحمت... آی لاو یو به شدت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 18:3  توسط یواشکی  | 

همیشه تو معنی این موجود می مونم... تو درک احساساتش... فهم روابطش... چراهای هستیش که خودشم اکثر مواقع ازش بی خبره... وسعت بی نهایت آزادیش...

موجودی که قید و بند براش معنی نداره... نبض دنیا دستشه... و زن این فرشته قحطی زده از تصاحبش خسته نمی شه و برای بدست آوردنش گاهی تبدیل به حیله گرترین موجودات عالم می شه... با این که می دونه با موجودی شرطی طرفه که هیچوقت وجود نداره در عین حضور...

قصدم توهین نیست... ولی تمجید هم نمی کنم. تو کتابای مرد شناسی خبری نیست. با این که منحصر به فردن... در نهایت یک پدیده هستن با نام های متفاوت و سطح تحصیلات و شعور متغیر... گاهی فکر می کنم شبیه جاده هایی هستن که در نهایت به یه مقصد ختم می شن... مقصد بی ارزشی که تحمل سختی های راه به خاطرش حماقت محضه و ما زن ها با این که می دونیم از این حماقت و گول خوردن لذت می بریم...

چه جوری می شه در کنار یه موجود غیر قابل درک و پیش بینی احساس راحتی کرد؟! افکارش ضد و نقیضه... در گیری های ذهیش نا متعارف... یه موجود هزار وجهی که تا میای باور کنی می شناسیش زاویه های تازه تری رو برات به نمایش می ذاره... شبیه یه ماز... که عبور ازش آدمو وسوسه می کنه... و در نهایت سطحی...

هرچی بیشتر در موردش کنجکاوی می کنی کمتر بهش نزدیک می شی... چون مثل یه چاه اطمینان آدمو می بلعه و به جاش تحقیر تحویل آدم می ده... موجودی که هر قدر بهش بیشتر احساس نزدیکی کنی ازش دور تر می شی... راحت می تونی فریبش بدی ولی در نهایت خودت فریب خورده ا ی... مثل سرابه... فریبنده و خیالی...

سال ها سعی کردم با این موجود در نقش های مختلفش کنار بیام... در نقش پدر، برادر، دوست، همکلاسی، همسر، همکار، عشق... ولی امروز مطمئنم تمام تلاشم بیهوده بوده... همه شون شبیه سایه هایی بودن که فقط زندگی رو تاریکتر کردن با تمام نوری که تو مشت هاشون پنهان بود... نوری که از نشتش وحشت داشتن... یا بهره برداری از اونو فقط منحصر به خودشون می دونستن...

البته نه فمنیستم نه نیاز به وجودشونو نفی می کنم... ولی مطمئنم که یه چیزی این وسط اشتباهه... اشتباه بزرگی که داره کم کم همه چیزو زیر سوال می بره و به نابودی می کشه... و اول ازهمه حیثیت و شخصیت مرد رو...

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 16:10  توسط یواشکی  | 

می پرسه: چرا این روزا یه جوری شدی؟!
می پرسم: وا! چه جوری؟!
می گه: دیگه نمی خندی... هر چی می گیم نمی خندی!
می گم: جدی می گی! چرا می خندم... بعد تو دلم می گم ازبس کمرنگه نمی بینی... از بس بی رمقه...

آروم نگاهش می کنم و می گم: چرا، خیال می کنی و از کنارش رد می شم... حال آسمون ریسمون بافتنو ندارم... این قصه حالمو بهم می زنه...

خیلی وقته تا می خوام یه دل سیر بخندم انگار یکی با یه پاک کن بزرگ بزور لبخندمو که هیچی کلاً لب و دهنمو پاک می کنه... مبادا صدام دربیاد...
زورکی ادای خندیدنو در میارم که دور و بریام خیلی دپرس نشن... حتی سوتی های فابریک اوس مهندسم به جای اینکه بخندونتم... غمگینم می کنه... آخه چقد بزنم به کوچه علی چپ و به این او ضاع اسفبار خر تو خر بخندم... گرچه باید خندید... ولی عجالتاً در توان من نیست... هرچی هم به خودم می گم گور بابای دنیا به خرجم نمی ره که نمی ره...

حالم از هرچی صداقته منقلب می شه... هر چی راس بگی کمتر باور می کنن... هر چی خالی ببندی بیشتر باورشون می شه... آدمیزاد شیر خام خورده هستن دیگه... زیادی توقع دارم می دونم!

چشمالویی و بی معرفتی آدمای دور و برم بد جوری بی اعتمادم کرده... گاهی وقتا یکی می گه بی خیال همه چی شو... گاهی وقتا هم یکی دیگه می گه دهه... مگه دست خودته... خلاصه که حال هیچیو ندارم... خندیدن که جای خود داره... فقط نگاه می کنم و یادداشت بر می دارم... و منتظر یه معجزه عالی و کامل هستم که می دونم بزودی اتفاق می افته...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 2:50  توسط یواشکی  | 

* دم صبح صدای جیغ بنفش بچه ها بلند شد و من که تازه خوابیده بودم سراسیمه از خواب پریدم... هنوز نمی دونستم دور و برم چه خبره... بچه ها وحشت زده رفته بودن بالای تخت ها و می گفتن یه جونور وحشتناک اومده توخونه... پدرشون هم فریاد می زد که: مادرتونو صدا کنین شاید بدونه این جونور عجیب چیه!
منم خوابالو و تلو تلو خوران بلند شدم و رفتم تو حال که در سمت جانور شناس واسه تشخیص هویت جونور وحشتناک اهل خونه رو کمک کنم...
بوی غلیظ حشره کش تو فضای حال پیچیده بود... حشره وحشتناکی که خونه رو بهم ریخته بود یه جیر جیرک نیمه جون حیوونکی بود که نگاه التماس آمیز و چشمای سیاه قشنگ و غمگین شو از دم صبح تاحالا نمی تونم فراموش کنم... شاید اگه زودتر رسیده بودم... ( البته نگران نشین جیر جیرک رو طاق حیاط خلوت صحیح و سالم مشغول جیر جیر کردنه)

* بچه که بودم یه جونور نارنجی پیدا کرده بودم و باهاش بازی می کردم... مادرم تو آشپز خونه سر گرم کاربود و هر چی صداش می زدم که مامان بیا ببین چه حیوون خوشگلی تحویلم نمی گرفت که نمی گرفت... بعد از حدود نیم ساعت بازی با جونور خوشگل اونم چه بازی کردنی... (با دست برش می داشتم و می ذاشتم رو کفش ورنی روباز پاشنه بلندی که با اصرار خریده بودم و اونم سلانه سلانه و با ناز از پنجه کفش بیرون میومد و من دوباره می گرفتمش و الخ... ) فریاد زدم که مامان بیا ببین دمش عین مونجوقه...
مامان که تازه حواسش جمع شده بود اومد و گفت ببینم کو مونجوق؟!  منم جونور خوشگلمو نشونش دادم... که یه دفعه پرتم کرد کنار و جونوره رو با ضربات کفش له کرد و بهم گفت: دیوونه این عقربه!
تقصیری نداشتم خب... تا اون موقع عقرب ندیده بودم...

اما چرا اینا رو گفتم...  واسه این که یادم نره عدم شناخت بدترین چیزه... چون ممکنه باعث بشه ساعت ها با یه عقرب بازی کنی و بابت زیباییش نکشیش... ولی یه جیر جیرک نازنین بی آزارو یه جونور وحشتناک تصور  کنی و با حشره کش به جونش بیفتی...

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 1:2  توسط یواشکی  | 

می گن جیر جیرکا یه هفته بیشتر عمر نمی کنن... اما این جیر جیرک رو طاق حیاط خلوت دو هفته اس که یه بند جیر جیر می کنه، روز و شبم حالیش نیس... خیلی خوبه که این یکی از حساب و کتاب طبیعت قسر در رفته...

دلم می خواد بنویسم ولی کلمات جفت و جور نمی شن... گیج گیجی می خورن تو ذهنم و یهو محو می شن...

ماجرا جون میده واسه نوشتن یه فیلم نامه عالی! ازبس پیچیده و قرو قاطیه... از این مدل فیلم نامه ها که ایرانی جماعتو میخکوب می کنه پای فیلم سینماییش... گاهی خودمم خنده ام می گیره با این که ماجرا درامه...

هویجوری نشستمو نگاه می کنم... البه طبق دستور خودش پیش می رم... یعنی یه جاهایی انگار یکی به آدم دستور می ده چه کار کن! اونوقت چرا من که یه عمر از هنر پیشگی بدم میومده باید نقش اول این فیلم مضحک باشم "آی دونت نو" عمیقاً!

از دست کی باید به کجا پناه ببرم عجالتاً نمی دونم... ولی یه سوال بزرگ تر به شدت ذهنمو مشغول می کنه اونم معنی عدالته... می گن هست! تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها... ولی من با تمام نا باوری، سعی می کنم با تردیدم مبارزه کنم... تو این بازی بی مزه و اعصاب خرد کن کی باید به کجا برسه که چی بشه معلوم نیست ولی من رسماً به آقای خدا جونم اعلام می کنم که هنگ کردم! چرا از آدم هایی که در ناتوانی عقلی مطلق و محاصره احساسات قرار دارن توقع انتخاب درست داری... اونم تو این اوضاع... نگو که راهنمایی می کنی که همه چیز شش دنگ زیر سر مبارک خودتونه جناب خدا جونم... حالا که ریش وقیچی دست شماس و به کرمتون شکی نیس... لطفاً بی خیال تقدیر!

شما ما رو به نادونیمون ببخشین ما هم قول می دیم... چه قولی بدم؟! نمی دونم والا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 3:48  توسط یواشکی  | 

دلم واسه عشق تنگ شده... واسه دل دل کردن های شبونه... واسه بیداری تا خود صبح... واسه واژه هایی که تا سحر عین دیونه ها سرشونو به در و دیوار دلم می کوبیدن و دم دمای اذون خسته و کوفته مثه دونه های تسبیح ذکر می گفتن و با قلمی نا شناس به رشته هایی نامرئی کشیده می شدن...

دلم واسه دلم تنگ شده... بسکه این روزا حالی ازش نمی گیرم... بسکه مجبورم حساب و کتاب کنم و افسار عقلو دنبالم بکشم...

دلم واسه من تنگ شده... منی که تو هر شرایط سختی دست خدا رو می گرفت و محکم کنارم می ایستاد...

دلم واسه بارون تنگ شده... که از پشت پنجره چشم بدوزم به دونه های زلالش و دستای خالی مو بیرون ببرم و از اشک آسمون پر کنم... تا دل من و آسمون یکی بشه و پا به پای هم تا توان داریم گریه کنیم و سر رو زانوی خدا خوابمون ببره...

دلم واسه تو تنگ شده... تو که نبودی و نیستی و هرگز نخواهی بود...

دلم تنگ شده... به خدا دلم تنگ شده... واسه یه ذره صداقت... یه ذره رفاقت... یه ذره عشق!

** عنوان مطلب کتابی از "مصطفی مستور"

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 0:51  توسط یواشکی  | 

بالاخره از پشت دیوار افساته ها میاد... از روی پل ها ی ابریشمی انتظار...  
تو یه شب سیاه سیاه... با یه پرچم سبزسبز... سبز تر از بهار...
اون قدر ساده میاد که نمی بیننش... که باورش نمی کنن...
روزی میاد که چشما دیدنو یادشون رفته... گوشا شنیدنو... قلبا دوست داشتنو...
افسانه ها که افسانه هستن... حرجی بهشون نیست... بذا هر چی می خوان بگن... راست و دروغش پای اونایی که جارشون می زنن...
ولی می دونم وقتی بیاد، آسمون چهره نازنیتتشو می شناسه... زمین صدای قدماشو... باد عطرتنشو... آب واژه های روانشو...
خدایا نکنه اون روزی که میاد آه تو بساط آدمیتمون نباشه و شرمنده بشیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 21:17  توسط یواشکی  | 


      حالی درون پرده بسی فتنه می رود / تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

** دلم برات می سوزه! آدمی که نمی تونه خودش فکر و نتیجه گیری درست کنه...  آدمی که واسه آب خوردن هم نیاز به نظر دیگرانی داره... که معلوم نیست دوستش هستن یا دشمنش... خیلی بدبخت و قابل ترحمه... وجدان تنها محکمه ایه که نیازی به قاضی نداره... هر کسی می دونه چه کاره است... تو تا کی قراره به خودت دروغ بگی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 11:50  توسط یواشکی  | 

باید بتویسم... بر خلاف تو همسایه نازنین که وقتی احساس خفقان می کنی نمی تونی بنویسی...

وقتی یه قتل اتفاق می افته... فقط با یه قاتل طرف نیستیم... با یه جامعه قاتل پرور طرفیم که هیچ کدومشون حاضر نیستن اشتباهاتشوتو به گردن بگیرن... آدم هایی که هر کاری براشون مجازه بدون این که توجه کنن چه صدمات بزرگی به روح و جسم دیگران وارد می کنن...


ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 18:19  توسط یواشکی  | 

پاشو... پاشو غبار غمو از دل کوچیکت بتکون... بذا گرم شه... بذا جون بگیره... بذا رنگ عوض کنه... مثل یاقوت سرخ بشه... بدا تو سینه ات بدرخشه و تمام وجودتو پر از نور کنه...

دنیا از پشت اون بلورای ریز اشک، زیادی کج و کوله است... پاکشون کن... بذا نگاهت نفس تازه کنه... بذا سبزی زندگی رو... آبی عشقو منعکس کنه... 

تکیه کن به تنهایی و پاشو... شونه هات زیادی خسته اس می دونم... قول داده دیگه باری روشون نذاره... باورش کن... بالاتو باز کن... بذا آسمون پیدات کنه... تو برای کینه ساخته نشدی... برای جنگ... بزای دروغ... برای درد...

به صداش اطمینان کن... تا حالا هیشکی مثه اون بهت راس نگفته... بار ها ثابت کرده فراموشت نمی کنه... این روزا بلند تر از همیشه صداشو می شنوی... بهش عشق بده... ازش عشق بگیر... دریا دریا...

صداش یه دلنشینی بارونه... به لطافت مناجات دریاچه دم اذون... تازه است... مثل صدای باد وقتی لابلای برگ درختا می پیچه... عطر گلاب داره... عطر بهار نارنج... عطر بهشت...

الله اکبر... که نمی شه عظمت شو ندیده گرفت... وقتی کوچکترین موجودات عالم به نیتش قامت می بتدن...

نگران چی هستی... بهترین ها رو برات کنار گذاشته... کاقیه ازش یخوای... خودش راهو بهت نشون می ده...

بسم الله...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 8:15  توسط یواشکی  | 


* یه فاخته تو آشیانه گنجشکا یعنی: گنجشک بی گنجشک...

*  آب که از سر گذشت... مجبور می شی شنا یاد بگیری...

* عشق در حضورش سر خم می کنه... ار بس برتر از عشقه...

* خدایا این ظرف خالی رو با بهترین ها پر کن...

* کفترا چرخ می زنن و چرخ می زنن و آخر رو  همون پشت بومی می شینن که ارش بلند شدن...

* بخواب به درک... اونقدر که دشمن... رو سرت. شاید ار بوی تعفنش بیدار بشی...

* چه جوری دلت میاد؟! گاهی فکر می کنم اگه جای تو بودم... چه خوب که نیستم... چون اصلاْ دل دیدن غم و غصه مردمو ندارم...

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 7:46  توسط یواشکی  | 

* نگران نباش... می دونم...

* دیروز دم غروب سکوت دلنشینی همراهیم می کرد... یه دلستر خنک با طعم لیمو زیر سایه خنک درخنان بید کنار یه دریاچه... تنهای تنها... چقدر من و من از این که در کنار هم هستیم خوشحالیم...

* دلم شور هیچی رو نمی زنه... خودش مواظب همه چیز هست... یه کارو باید تا جایی که ارزششو داره ادامه داد... دلشوره موقوف!

* گاهی وقتا به بغضی چیزا فقط می شه خندید... چقدر حیفه که اکثر یرداشت ها عجولانه است...

* من همه رو دوست دارم و این اصلاً اشتباه نیست... جالا اگه بعضیا با خودشون مشکل دارن به من مربوطی نداره... من برای دوستی هیچ حساب و کنابی ندارم...

* تلاقی خوبه... به شرطی که طرفت آی کیوش بالا باشه و منظورتو بگیره...

* نمی تونم منو ببخش... خدا بهم اجازه شو نداد... با این که خیلی برای خوبی هات ارزش قائلم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 15:47  توسط یواشکی  | 

* همونی بودی که فکر می کردم! ولی همونی نیستم که فکر می کنی! موافقی بازپرس؟!
نخواستی حرف بزنی... من جورتو کشیدم... ولی تو جزء معدود کساتی هستی که دلم می خواد بدونم تو دلشون چی می گذره... چراشم نمی دونم...

* بلد نیستم غریبه باشم... حتی تو غربت...

* برای کفتر جلد پرواز اول اسارته...

* لبات هنوزم ستاره بارونه مثه همیشه... زندگی با جفت و جور کردن صحنه ها مدام اینو بهم یاد آوری می کنه...

* امروز به خودم می گفتم بنویس... واسه چی لال مونی گرفتی... واسه چی می زنی تو سر این قلم حیوونکی که جرات نطق کشیدن نداشته باشه...بذا بنویسه... بذا رهات کنه از هرج و مرج روحی این روزا...
پشتم باد خورده اساسی. دگمه های کی برد واسم غریبه شدن... نمی دونم کجای دنیام... نمی دونم کی هستم... نمی دونم باید از کجا شروع کنم...همه رو سپردم دست خودش و الحق و الانصاف که داره همه چیزو روبراه می کنه... مخاصشم مطابق سنوات قبل...

امروز یه عالمه راه رفتم... مهم نبود کجا می رم... خیابونا رو نگاه می کردم و مردم و مغازه هارو... کتابفروشی ها وسوسه ام می کردن... نمی دونستم چه کتابی می خوام...گل ها همه آفتاب گردانند... چراغانی بی دلیل...شب یک رویا... ری را...بی تومهتاب شبی...دشنه در دیس...غلبه بر ترس... راز... راز این راه چیه؟

روسری مو باد می بره و می چسبونه به صورت مسافر بقل دستی... بزور پنجره رو می بنده... بامهربونی نگاهم می کنه... اونقدر که از عذر خواهیم شرمنده می شم... شماره موبایلشو بهم میده... میگه: دوستی که علت نمی خواد... گاهی وقتا باد هم باعث دوستی می شه...

قلبم یه چیزایی واسه خودش می زنه که شبیه همه چی هست الا صدای خودش... دوسش دارم... قلب نازنینیه... هم عاشقه هم معشوق... سخت بهش گذشته این روزا مثه من... کنار میاد با خودش، می دونم...
نباید یادش بره که این جا یه عالمه عشق زلال هست...نباید یادش بره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 6:4  توسط یواشکی  | 


* اشکاتو پاک کن... بازی اشکنک داره... همه چیزهای شکستنی هم توش می شکنن... حتی قانون!

* هنورم شنیدن صدای سحر آمیزت... منو بی اراده از خودم جدا می کنه... مثه شنیدن آوار یه پرتده بهاری تو فصل زمستون...

* هیچ مقاومتی نیست... حکم آنچه تو اندیشی...

* این همه دروغ واسه چی؟! ندیده بودم کسی به دارایی های خودش حسادت کنه!

* عروسکای خیمه شب بازی می میرن... اگه نمایش تماشاچی نداشته باشه...

* قصه ناتموم موند... اما بچه ها این قدر عکساشو نگاه کردن تا کتاب پاره شد...

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:48  توسط یواشکی  | 


* والا بلا اين زندگي صنار نمي ارزه... رو پايه هاي سست اين همه دل شکسته هيچ بنايي نمي شه ساخت...

* سبز... آبي... راه راه... خال خال... حقيقت بي رنگه... شفاف شفاف... واسه همين نمي شه ديدش... هيشکي هم بهش راي نمي ده...

* وقتي شب با چشاي بسته وسط جاده  وايستي... يه تريلي لهت مي کنه... به همين سادگي... به همين خوشمزگي...

* تبر به دست وايستاديم که دنيا جنگل نشه...

* کمک می کنن به روشن شدن ابهامات اعمال هم دیگه... دشمنان دوست یا دوستان دشمن... اسمشم می ذارن مناظره... ما هم از دیدن این جنگ زرگری محکم ذوق می کنیم و پای تلویزیون به جون هم می افتیم... چقدر دوست داشتنی هستیم به خدا...

* ديگه دنبال رگ خوابت نيستم... با کدوم رگ بيدار مي شي سيب زميني؟

* خدا رحمتت کنه... مرگ فجيعي بود... فکر نمي کردم اين جوري بميري...

* خدايا شکرت... واسه اين همه نور... اين همه هوا... اين همه عشق...

.................................................................................................

** ممنون نگین جان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 9:57  توسط یواشکی  | 

از ورودی بهشت زهرا که وارد شدم انگار قلبم اومد تو دهنم... حس غریبی داشتم که گفتنی نیست... مرده های زنده اومده بودن فاتحه خونی مثلاً اموات... اونم با گلای سرخ نیمه باز و میخک و گلاب و ظرفای پر آبی که دیگه رفع تشنگی نمی کنن...

هوا غبار آلود بود مثل دل من، مثل خیال من... نگام از روی سروهای بلند تشنه سر خورد رو آسمون خاکی و دنبال چکاوک هایی که دور هم  می چرخیدن پر کشید تا دوردست ها... مهم نبود که اون دور دور ها چی می گذره... مهم این بود که من نمی دونستم چمه... انگار دنیا قد یه انگشتدونه شده و بود من دست و پا بسته گیر افتاده بودم توش...

نفسم سنگین شده بود... صداش تو گوشم پیچید... گل اضافه خریدم برای عموت... دلم نمی خواست برم سر خاکش... کدوم مرده... کدوم خاک... وقتی تصویر قامت بلندش با کت و شلوار سرمه ای و موهای براق مشکی بالای پله های فرسوده "امام زاده" قاسم هرگز از جلوی چشمم محو نمی شه...

آروم تو دلم فاتحه خوندم... واسه ناباوری هام... لبام مثه سنگ شده بود و تکون نمی خورد... اما دلم...

بالای مقبره " ؟" ایستادیم، زانو زدم و چند ضربه روی سنگ... یعنی که پاشو بعد از سال ها اومدم... کاج تشنه بالای سرش قد کشیده بود... اومدم بهش گله کنم که تیشه ای که بیست سال قبل به ریشه ما زدی... ولی خنده ام گرفت... با خودم گفتم: کی بهتر از خودش می دونه... توضیح واضحاته... یه حسی شبیه رهایی تو دلم خونه کرد... حسی که آرامش خاکستری رنگی رو با خوش یدک می کشید...

سنگ ها بلند و کوتاه ولی به ردیف کنار هم قرار گرفته بودن... چقدر بی ادعاکنار هم خوابیده بودن... چقدر ساکت... انگار صدای قدم های غمگین آدم ها رو گوش می کردن مبادا آشنایی رد بشه و...

باد خنکی که می وزید زورش به غبار سنگینی که نفس آسمونو بریده بود نمی رسید... کنار سنگ ها پر از گلهای بنفش و زرد وحشی بود... گل های بی نهایت زیبایی که اندازه شون از یه بند انگشت تجاوز نمی کرد... درخت های پسته، انار و زنبور ها... مورچه ها... جریان قوی و نا شناخته ای از زندگی آدمو تو خودش گم می کرد...

سبکی سنگینی روحمو تو خودش مچاله کرده بود... بی اختیار گفتم: خدا هم برای خودش سرگرمی درست کرده... با صدایی حسرت آلود گفت: خوبه  آدما می دونن می میرن و این قدر همو تکه پاره می کنن... نیشخند تلخی لبامو که بد جوری بهم چسبیده بود بزور باز کرد... تو دلم گفتم: این حرفا رو وقتی دارین نقشه تخریب می کشین هم بی زحمت واسه خودتون یاد آوری کنین... این شعارا حتی تو قبرستونم دست از سر آدم بر نمی دارن... کاش به جای یک هزارم حرفای قشنگی که بلدیم بزنیم بلد بودیم زندگی کنیم... بلد بودیم زندگی ببخشیم...

موقع برگشتن انگار یه فرصت دوباره واسه زندگی بهم داده بودن... کمر بند ایمنی مو بستم، خودمو تو آینه نگاه کردم... صورت خسته و چشمای پف کرده... به دلی که یواشکی زار زده بود و تری اشکاش نگامو شفاف تر کرده بود... از پنجره ماشین به سر سبزی خیره کننده بهار و ردیف درختایی که سبز کمرنگ بهاری شونو با سخاوت به افق بخشیده بودن چشم دوختم... به آسمون کدری که خورشیدو قایم کرده بود... به ابرایی که نای باریدن نداشتن... و به اتوبان عریض و طویلی که اولش رو یه تابلوی سبز نوشته بودن به کجا ختم می شه و من خودمو به ندیدن زده بودم...

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 17:50  توسط یواشکی  | 

ساعت: یازده و نیم شب... مکان: یه پارک توی شریعتی...

دستامو تا ته می چپونم تو جیب کاپشنم... باد سردی به صورتم می خوره که چشمامو اشکی می کنه... انگار بدم هم نمیاد به بهونه حساسیت چشمام به سرما یه دل سیر گریه کنم... بی هدف تو  راه های سر سبز و پیچ و واپیچ پارک راه می رم... خیره می شم به زمین بازی و پسرایی که با شورت و بلوز آستین کوتاه ورزشی با حرارت تمام تو این سرما بسکتبال بازی می کنن... یاد اونوقتا می افتم... دلم یه توپ عالی بسکت میخواد که دریبل بزنم و بازیکنا رو جا بذارم و توپو گل کنم... دلم میخواد بازم پا برهنه با بچه های محل تو کوچه های خاکی بجنوردگل کوچیک بازی کنم... دلم میخواد زیر دونه های درشت برف دوباره با بچه های دبیرستان کوثر بدمینتون بازی کنیم... دلم میخواد بازم عطر توپ والیبالو حس کنم... بی اختیار نگاهم رو کوه میخکوب می شه... بی اراده میرم قلم دوش بابا تو سربالایی های پس قلعه...

از پله ها آروم آروم بالا می رم و خودمو پشت درختای کاج پنهون می کنم... نگاهش می کنم... دست تکون می ده که آکاردئون زن اون طرف خیابونو صدا کنه... یه پک عمیق به سیگار کوشه لبش می زنه و برمی گرده و می شینه رو نیمکت... هیچ حسی بهش ندارم... شاید یه زمانی عاشقش بودم... ولی یادم نمیاد کی بوده... اون حالا هزار ها فرسنگ از من دور تره... شاید از اولش نبوده و من خودمو گول زدم... نمی دونم، دیگه برام مهم نیست... حال دور زدن راهو ندارم از روی پله ها می پرم تو باغچه پایینی و میرم تو زمین بازی خالی... صدای جیغ شاد بچه هایی که نیستن تو گوشم می پیچه... از دور نگاهم می کنه... اونوقتا هرگز تنهایی راه نمی رفتم... اما انگار حالا لذت می برم... یه سیگار دیگه درمیاره... سیگارو تو دستش می شکنم و سر روشنشو زیر پام له می کنم... دوباره دستامو تو جیبم فرو می کنم و ازش دور می شم... 

به این جا که می رسم تلویزیون می گه: لا یلسع العاقل من جحر مرتین... و من زیر لب زمزمه می کنم... چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 3:8  توسط یواشکی  | 


* نمی خواهم جنازه تو را  به گورستان بسپارم... همین جا دفنت می کنم... میان همین باغچه بهاری... شاید روزی عطر گل های بنفشه را باور کنی...

*  آینه ها را دور می اندازم... طاقت تماشا ندارند...

*  باران برف... طغیان جویها... و  عبور عابری... که از سیل نمی هراسد... دیگر نمی هراسد...

* دستت را رها می کنم... حالا که اصرار به غرق شدن داری...

* چتری کوچک... هردو خیس می شویم...  با اولین قطرات باران...

* قد کشیده ام... چتر را به من بسپار...

*  شبیه نهالی در بیابان... بزرگ شده ام... اما دیر...

*  چاره ای جز دریدن نداری... وقتی با گرگ ها مشورت کنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 20:34  توسط یواشکی  | 


گاهی وقتا سکوت بهتر از گفته...  ولی...

* چشم هایت/ مسخ چشم های روشنی است که/ تاریکی را به ارمغان آورده اند

* تنها ترم از همیشه... کنار تو...

* روز شبی است که دوباره دیدن را تجربه می کند...

*  می خندم... اشک هایم به غصه عادت ندارند...

*  باغچه برهوت زندگی را شخم می زنم... بهار از دیوار سرک می کشد...

*  بهانه ها سر در گمند... زندگی معطل... بهار تردید نمی کند...

*  بر فراز آرزو ها گام بر می دارم... جایی که هیچ بهانه ای مرا به بند نمی کشد... حتی طنین گام های ترانه ها... در کوچه خلوت خوشبختی...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 16:43  توسط یواشکی  | 

نمی دونم میخوام چی بنویسم... هویجوری پای دستگام چون طبق معمول خوابم نمی بره... دلم میخواد چند وقت دیگه وقتی شرح این دودلی ها رو می خونم، به این روزای هچل هفت از ته دل بخندم و حس کنم شبیه مگسایی بودن که سایه شون روی دیوار قد غول افتاده و یه عمر منو ترسونده...

گفتن بیرون برف میاد... حتی دم پنجره هم نرفتم بابت دیدن برفی که همیشه خوشحالم می کرد...
هیچی نمی دونم... دارم به صدای دلم گوش می کنم... بقیه به جای من بلند بلند فکر می کنن و هی بهم میگن ساده ای و هی گوشامو سانت می گیرن و بنا به تجربیاتشون به نحوه ای که کار ساز باشه سرزنشم می کنن ولی من معتقدم وقتی که فرمونو سپردی به خدا باید یه مجله فکاهی دستت بگیری و تا مقصد بلند بلند بخندی... و سعی می کنم در نهایت اشکمالویی لبخند بزنم حتی به خاطر چیزای الکی غیر خنده ناک...

فقط رانندگی خدا یه بدی داره، اونم این که باید ساکت نگاه کنی، بدون هیچ اعتراضی، حتی وقتی گردنه های صعب العبور و با سرعت جت رد می کنه... باید وقتی می ترسی چشماتو ببندی و بهش اطمینان کنی... خداست دیگه... صلاح تو رو بهتر از تو می فهمه... 

ببین آقای خدای عزیزم: می دونی که نمی دونم، خب... و این (گلاب به روتون) خریت محض که ادای عقل کلا رو در بیارم... چیز هایی هست که چشم من قادر به دیدنشون نیست و عقل و دلم از درکشون عاجزه... پس بی زحمت دیگه هیچی رو نذار به عهده خودم که هر گلی زدی به سر خودت زدی... بابت خرابکاری های دیگران و نادونی های خودم هم تنبیهم نکن که بچه زدن نداره... مخلصیم مطابق سنوات گذشته...

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 4:7  توسط یواشکی  | 

پشت همین پنجره تاریک ایستاده ام... پشت همین پرده های ضخیم که سایه ها هم از آن نشت نمی کنند... پشت همین واژه های ساده تکراری که شبیه مورچه ها روحم را تکه تکه می کنند... و زیر پای غول زمان بدون هیچ مقاومتی له می شوند...

هر وقت دلت برایم تنگ می شود... به چشمان بارانی و معصوم دختران و زنانی نگاه کن که برای گشودن پروندهء مختومهء عشق تمام زباله دانی های تاریخ را بیهوده دنبال راز منظومه های عاشقانه زیر و رو می کنند... تک و تنها عاشق می شوند... آن قدر عاشق که در مه سنگین خاطرات، تنهایی شان را حس نمی کنند... سر انگشتانشان لانهء گنجشک ها می شود و چشم هایشان نگین انگشتری کلاغ ها... قلبشان پنجره ای کور رو به آسمانی خیالی... روحشان پرنده ای سرمازده روی سیم های برق بر فراز تندیس های سیمانی فرسوده و جسمشان مسافر قطاری بی ستاره و بی مقصد...

و من... دروغ چرا...

دیگر دلم برای کسی تنگ نمی شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 3:18  توسط یواشکی  | 


وقتی من خسته ام... ساعت خسته س... پنجره بی حوصله س... ستاره ها عینک دودی می زنن... آفتاب بی رمقه... ماه میره پشت ابرا... کلاغا بزک دوزک نمی کنن... گنجشکا پشت برگا قایم می شن... پروانه ها بالا شونو تو تشت آسمون با صابون ابرا چنگ می زنن و رو سیمای برق خشک می کنن... پرستو ها به جای تابستون پاییز برمی گردن... عروسکا کفشا شونو تا به تا می پوشن و لباساشونو پشت و رو... قاصدکا پشت سر عشق غیبت می کنن...

وقتی من خسته ام... آرزو ها لب بوم می شینن و خیره می شن به موزاییکای کف حیاط... لباسای شسته رو بند رخت یخ می زنن... شیشه ها خاک می گیرن... نور تو گلوی آیینه ها گیر می کنه... عنکبوتا با تاراشون ژاکت می بافن و تن مگسا می کنن... گربه ها دست و صورتشونو تو حوض می شورن و ماهیا به خاطر شجاعتشون براشون کف می زنن...

وقتی من خسته ام... کتابا خوابشون میاد... قلم جدول می کشه تا واژه ها لی لی یادشون نره... پاکن رژیم لاغریش بهم می خوره... دفترا دلشون می گیره... سایه ها به چشماشون سرمه می کشن و رو دیوار شکلک در میارن...

وقتی من خسته ام... سکوت پر حرفی می کنه... تو از تاریکی بیرون میای و ساکت یه گوشه پرده رو کنار می زنی و خیره می شی به آسمون خالی خالی... ترنجای قالی لچکای گل گلی سرشون می کنن و خاله بازی راه میاندازن... اونوقت من گوسفندای سفید و آواره خوابا رو به جای این که بشمرم رنگ می کنم... بنفش... نیلی... آبی... سبز... عین رنگین کمون... تو می خندی و دوباره تو تاریکی گم می شی... بیدار می شم از تمام خواب های ندیده... با این که هنوزم خسته ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 2:57  توسط یواشکی  | 


* هیچوقت اشکامو نمی بینی... تقصیر خودمه... بلدم چه جوری گریه کنم که... از خنده ریسه بری!
* هنوزم دوستت دارم و می دونم این احمقانه ترین ذهنیتیه که تو تمام طول بشریتم داشتم...
* قهوه رو تو سر کشیدی... یه عمره فالشو واسه من می گیرن...
* قبل اینکه قد تو با من بسنجی... قلبتو بسنج...
* عشق عشقه... مثه آب که آبه... اما نمی تونی مثل آب تو هر ظرفی بریزیش... که فقط رفع عطش کرده باشی... باید عاشق ظرفشم باشی... و چقر عالیه که این ظرف ظرفیتش بی نهایت باشه اونقدر که هر شکلی خواستی بتونی تصورش کنی...
* دوست نداشتن بلد نیستم... اما به برق که نباید دست زد... حکایت بعضیا که بایست به ناچار ازشون دور بود...


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 3:15  توسط یواشکی  | 


*زندگي... بامزه است... مي دوني و مطمئني... ولي حتي به حرفاي دل خودتم شک مي کني از بس واضح هستن... شايدم حال نمي کني کسي بهت دستور بده... حتي دلت! لطفاً از اين به بعد گوش کن مثه بچه آدم...

*ديوونگي که عاديه... اين همه ديوونه... همه گرفتاري ما زير سر کسانيه که ادعاي فهم و شعور مي کنن... البته اينا هم يک گروه از ديوونه ها هستن که خطرناک تر و زنجیري ترن...

*همه مون تو قفسيم... فقط اندازه قفسامون فرق مي کنه... ميله هاي قفس من طلايي هستن... ميله هاي قفس تو بلوري... اما نشکن... ميله هاي قفس پرنده ها از هواست... از آسمون که نميشه اون طرف تر رفت... مگه فکرت بال دربياره و دلت پر پر بزنه واسه پرواز...

*سر شاخه های این کاج پیر پر از گنجشکاییه که می تونن دلشو با سادگی هاشون وادار به پرواز کنن... دلم واسه درختای چنار خشکیده می سوزه که گربه ها روشون حموم آفتاب می گیرن... گنجشکا با ترس و لرز رو شاخه هاشون می شینن و نا امید می پرن... جغدا روشون لونه می سازن... دیلماج شون کلاغان و با مارمولکا عکس یادگاری می اندازن...

* احساس سبکي مي کنم... عشقي که آدمو اينقدر سبک کنه که نيازي به اشک ریختن نداشته باشه تا بالون دلش اوج بگيره... جز عشق خدا نيست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 0:41  توسط یواشکی  | 

روی صندلی نشستم و دیوان استاد شهریارو ورق می زنم... چشام پر اشک می شه... مثه ابری که لبریزه اما نای باریدن نداره... یادمه اونوقتا کنار هم می نشستیم و تو غزل های زیبا شو می خوندی و من با صدای دلنشین تو و طنین قافیه غزل ها پرواز می کردم تا سرزمینی با دشت هایی سر سبز... سرشار از گل های معطر ایمان و آرزو...

تو دستمو می گرفتی و من نمی قهمیدم که می شه بدون عشق دست کسیو تو دستات بگیری و از آرزو ها بگی... سرزمین آرزو های تو... با سرزمین رویایی من فرسنگ ها فاصله داشت... با جاده هایی مخوف که هیچوقت ما رو به هم نرسوند... تو دروغ گفتی و من کودکانه و عاشقانه باور کردم... حالا  هردومون خسته و زخمی هنوز اول راهیم...

نگو فردا پیش چشمامون سیاهه
رو پل شــکسته موندن اشتباهه

من پرم از پروانه های بی روحی که صبح به صبح بال های خاکستری شونو با سایه ها رنگ می کنم و تو خالی هستی... از تمام پنجره هایی که رو به من باز می شد...

هنوزم نور آفتابیو که از روزنه ها نشت می کنه و روی سفره صبحانه می افته به جای قند با چای تکراری هر روز سر می کشم... هنوزم طعم تلخ و شیرین غروبو از لابلای زرورق شکلات های خارجی کش میرم... هنوزم مزه مبهم شبو با بوسه ای از لب های شرابی سکوت، لای دفترم پنهان می کنم... هنوزم عطر لطیف سحرو با آواز پرنده هایی که از نگاهم تا افقی دور دست پر می کشن برای قاصدکای زنده بگور عشق معنی می کنم... هنوزم یاس های خشک خاطراتو لای جانماز می ذارم و تسبیح سبز عشقو دورشون حلقه می کنم... هنوزم...

کاش می شد دوباره زیر داربست گلای سرخ مخملی حیاط سر سبز پدری تک تک با لبای خندون عکس بگیریم... مادرم عکسمو بذاره کنار عکسای تو کیفش و... تو عکستو بچسبونی رو دیوار اتاقت... برای هم نامه بنویسیم و از زندگی بگیم... آینه رو بذاریم رو به پنجره ای که به کوچه باغ های تابستونی زندگی باز می شه... شاید اگه تصویر ما توش نباشه، جرات کنه دستی به سر و روی غبار آلودش بکشه تا وقتی پرده ها رو  کنار می زنی نور چشاشو نزنه...

با یک جهان حریف قماری و خود ندار
گویی حساب دار و نداری نمی کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 5:51  توسط یواشکی  | 

* تازگیا فرهنگ واژه هام خلاصه تر شده... بیشتر واژه ها به نظرم بی خودی میان... واژه های لغت نامه پر کن الکی... که فقط بلدن لالمونی بگیرن... یا لقمه رو دور سر آدم بگردونن اینقدر که بی مزه بشه و از دهن بیفته... البته سواد چیز خوبیه ها... ولی من با «بیسواتی» خوشحال ترم... آدم مجبور می شه کشف یا اختراع کنه و از اکتشافات و اختراعاتش لذت ببره... عین انسان های اولیه... خودمونیم ها زندگی می کردن اساسی با همه اولیه بودنشون...

* امروز به «قبایل آدم خور» فکر می کردم و اینکه چقدر بعد از کشتمان اسراف نمی کردن گوشت به این گرونی رو... تازه بابت احترام «شست پا» یا «گوش» آدم خورده شده رو خشک می کردن و می انداختن گردنشون... سگ آدم خورا می ارزه به بعضیا که روح و جسم همدیگه رو بدون «آلات قتاله» مرئی، در طول سال ها تکه تکه می کنن و دور می ریزن و همو زجر کش می کنن بدون اینکه هیشکی منعشون کنه، تازه بعضی وقتا با قوانین و کاغذ بازی های مسخره کمکشون هم می کنن برای کش دادن این روال فرساینده...

* بدیش اینه که قاضی هم به شدت آدمه با اون کتاب قانون صدمنیش که گاهی اوقات عین یه مورچه لهش می کنه!

* زندگی غریبی شده... همش باید گوش به زنگ صدای زنجیر سگا باشی که کی پاره اش می کنن تا به جای حراست از تو، تکه پاره ات کنن...

* مرگ از تو می ترسه بسکه قسی القلبی!

* عشق یا هوس؟! من که می گم هیچکدوم... کنجکاوی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 2:26  توسط یواشکی  | 

تقریباً پنج ساله که وبلاگ نویسی رو شروع کردم...


ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 4:46  توسط یواشکی  | 

* ... دیگه یه قسمتایی از گذشته ها برات جالب نیست... خاطرات له شده ای که بوی نا گرفتن... دوباره مرورشون می کنی... به جبر تنهایی... همونجور که تکیه کردی به مجسمه غبار گرفته کچی سیاه رنگ سهراب سپهری...

* یادته اونوقتا چقد بلد بودی به چیزای الکی بخندی... به چیزهایی که دیگران بلد نبودن باید چه جوری بخندن از بس خنده دار بود...

* پارسال از یکی از غرفه های جشن رمضان یه چفیه خریدم که عطر سال های جنگو داره... عطر حضور معنویت و انسانیت... عجیبه که هر چی بیشتر سرم می کنم... نو تر میشه...

* این روزا همه پنجره ها حال و هوای پاییزی دارن... جز پنجره ما که یاس بنفش روندهء رو دیوار مشرف بهش از شوق و ذوق خنک شدن هوا دوباره گل کرده...

* دنیا مثه یه قرص نون رو کول همین ثانیه های گرسنه است که بدو بدو یه تیکه شو می کنن و به دندون می کشن... دارم فکر می کنم اگه قرار باشه گاز مورچه ای هم بزنن... بازم تا چشم بهم بزنی ته کشیده... نمی دونم چرا خودمون با کره و مربا لقمه اش نمی کنیم بذاریم دهن همدیگه تو این قحطی... کی هلال ماهو می بینن...

* چقدر دوستت دارم... چراشو نمی دونم... فقط می دونم بزرگ مرد کوچکی هستی که هیچوقت فراموشت نمی کنم... بابت تموم مهربونی هات...

«وارنینگ»

**یاد داستان لقمان و پسرش افتادم و ضرب المثل معروفش.. در دروازه رو میشه بست اما...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 2:35  توسط یواشکی  | 


رد میشی که از اینجا...
+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 23:27  توسط یواشکی  | 

جوون یا مسن... زندگی زندگیه... چه فرقی می کنه؟!


ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 1:38  توسط یواشکی  | 

خندیدن اونم به خودم جرات می خواد... خیلی جسارت می خواد آدم بتونه از ته دل به خودش بخنده... سخته... ولی خوشم میاد... هر روز دارم بیشتر به خودم نزدیک می شم... به کسی که نه تو فکر صلاح و مصلحته... نه بلده نقش بازی کنه... نه از حساب کتاب اهل فن سر درمیاره... نه دنبال دو دو تا چهارتاست... فقط تازگیا داره یواشکی می زنه زیر هر چی قانون من درآوردی بشریته...

این روزا وقتی تو آینه نگاه می کنم... تو صورت خسته ام چشمای براق یه دختر کوچولو رو می بینم که تو آینه می درخشه... دختر کوچولویی که سالها تو یه زاویه بسته روحم محبوسش کرده بودم... با اینکه این همه اذیتش کردم بازم بهم لبخند می زنه... از لجبازیش خنده ام می گیره... بالاخره داره منو با خودش همراه می کنه... بی محلی بهش بی فایده است... سمجه و جسور... می دونم بالاخره دستمو می گیره و منو با خودش می بره... یادم میاره چه جوری روی دیوارا راه می رفتم... چه جوری پا برهنه با بچه های ده نشین گرگم به هوا بازی می کردم و خاری تو پام فرو نمی رفت... یادم میاره چه جوری میون اون همه مار و عقرب و رطیل راحت خوابم می برد تا نوازش خورشید بزور چشمامو باز کنه... اسم ابرا رو یادم میاره... مثه اون وقتا که دوس داشتم هوا شناس بشم... می دونم دوباره می بردم زیر درختای بلند بید مجنون تا با هم دنبال جیر جیرکا بگردیم...

دستمو گذاشتم تو دستش... بدون ترس... بذار آدما هر چقدر دلشون می خواد قصه بسازن... کسی چه می دونه تو دل کی، چی می گذره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 2:34  توسط یواشکی  | 

هوا خنک تر شده... وزش باد ملایم دم غروب منو یاد خاطرات خوبی می اندازه که این روز ها مثه یه خواب برام قشنگن... گاهی هوس می کنم از خونه بزنم بیرون و یه جای خلوت و پر درخت یه ساعتی راه برم، ولی کو جای خلوت درختناک... هر چی می خوام هوسمو با دلایل منطقی سر کوب کنم نمی شه... انگار یکی بلند بلند صدام می زنه که: بلند شو بابا خسته نشدی این همه چپیدی تو خونه...

وقتی به بقیه اهل خونه می گم: دلم می خواد برم بیرون و تنهایی راه برم... تو دلشون می گن: به به چشم مون روشن مشکوک شدی... و من اینو به وضوح تو چشماشون می خونم... اون قدر واضح که پشیمون می شم...

صدای بازی ملایم باد با شاخ و برگ درختا رو خیلی دوس دارم... آرامش بی نظیری داره... خیلی بده که آدم تمام کار هایی رو که دوست داره نتونه بکنه... ودرکنار کسانی که دوسشون داره نباشه... یه جورایی دارم ادای زندگیو در میارم... می دونم خودم...

گاهی فکر می کنم خیلی خود خواه شدم از بسکه این روزا به خودم فکر می کنم... بعد می بینم وقتی با خودم راحت نیستم چه جوری می تونم با دیگران راحت باشم... سر در گمی یه آدم گمشده رو دارم که یه آدرس تو دستشه و همه اشتباه راهنماییش می کنن...

اینجا مال خودمه هر چی دلم بخواد توش می نویسم... اگه اینم نبود رسماً خفه می شدم...

دلم می خواست بودی... یعنی وجود خارجی داشتی... دستتو می گرفتم و از این جاده تکرار می زدیم تو یه بیراهه پر درخت با مناظر وحشی و بکر... نه دری، نه دیواری، نه سقفی که مدعی بشه محافظتمون می کنه... من باشم و تو خدا... و نسیمی که همه غم ها رو جوری با خودش ببره که ابرا از خوشحالی گریه شون بگیره...

* ت. و: این بودی به کسی بر نمی گرده، خود خودمو می گم... نبود خب...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 18:52  توسط یواشکی 

* کاش بال های چیده شده، مثل دم کنده شده مارمولک ها دوباره درمیومد...

* دلم نمی خواد شبیه عنکبوت لابلای شاخ و برگ درختا تار بتنم... دوست دارم یواشکی مثل پروانه ها روی شاخه هر درختی که دلم خواست بشینم و از توی چشمای سبزش دنیا رو نگاه کنم... بدون اینکه بفهمه کی اومدم، کی رفتم...

* قدیما لباسای رسمی یه چیزایی داشتن به اسم یقه و آستین و دامن و آستر... یعنی یه جورایی با لباس خواب یه فرقایی داشتن... اما این روزا هرچی لباسای رسمی نامرئی تر باشن صاحبشون مورد توجه تره... پیشرفته دیگه... داریم انسان اولیه تر می شیم یواش یواش با این همه صرفه جویی...

* دنیا پر شده از آینه هایی که ضعیفو قوی نشون میدن... زشتو زیبا... کوچیکو بزرگ... یاد قصه "تلخون" "صمد بهرنگی" افتادم... از دست " آه " هم کاری بر نمیاد...

*  کاش تو رو اصلاً ندیده بودم... موجود غریبی هستی... اسمتو چی بذارم؟

* بشریت میزان مودت شونو مواقع سختی نشون میدن... اگه در خطر باشن خود واقعی شونو... تو سفر میزان تحمل شونو... و تو عشق انسانیتشونو... ولی باید یادم باشه که همه مون در نهایت انسانیم با تمومه کاستی ها... کاش می تونستم بتی رو که تو ذهنم ازت ساختم بشکنم و با چهره واقعی ات کنار بیام...

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 21:35  توسط یواشکی  | 

* سکوت انگشتشو گذاشته رو لبای دنیا... هر چی گوشامو تیز تر می کنم کمتر می شنوم... صدایی که باید نیست...

* عظمت و زیبایی مرموز جنگل به وحشتم می اندازه... تصور اینکه چه قدرت و دانش عظیمی در وجود مهربان آفریننده این همه عظمت و زیبایی موج می زنه... بی اختیار هول برم می داره... چقدر دوسش دارم... چقدر خوبه که مهربونه... دلمون خوشه به عجایب هشت گانه... کدوم عجایب؟ کافیه به پاهای باریک یه مورچه دقت کنی و حرکت زیبا و یکنواختش... اندام ظریفش... تا دیگه هیچی به نظرت عجیب نیاد... چقدر به تمام نداشته ها... نادانی ها و ناتوانی ها مغرورم... هر چی حرف می زنم انگار هیچی نگفتم... چراشو نمی دونم... خدایا این گمشده چیه... کجاست که من این جور سرگردانم... این قدر دلتنگم... این همه بی قرارم... چرا نمی رسم... منو از آرامش آغوشت محروم نکن... همین... 

* توهم آزادی اسیرمون کرده... امروز همش از خودم می پرسم آزادی یعنی چی...

* مثل خرس سرتو پایین ننداز و به خاطر امیال شکمویی کندو ها رو لت و پار نکن... کافیه زنبور ها از وجودت احساس خطر نکنن... اونوقت می تونی از هر کندویی هر چقدر که دلت بخواد عسل برداری... به دود هم نیازی نیست...

* هر چی فکر می کنم یادم نمیاد به چه چیزهایی می خندیدم...

* دوتا دختر ۴ ساله بازی می کردن... وقت رفتن یکشون بغض کرده بود و گریه می کرد... ازش پرسیدن چرا!؟ گفت: چه بازی های مسخره ای کردیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 12:10  توسط یواشکی  | 

چشامو می بندم... سعی می کنم تصورت کنم... پلک هام با فشار اشک ها از هم باز می شن و نگاهم... پر می کشه... تا پنجره باز رو به پنجره بسته همسایه...
دیگه حتی تصویری هم از تو نیست... تا بی نهایت برهوت... تا جایی که ذهن می تونه پرواز کنه... هیچی نیست... هیچی...

صدای باز و بسته شدن درها و سایه آدم هایی که پشتشون پنهان شدن... هر روز تکرار می شه... دیگه هیشکی رو نمی شناسم... 

نور بی حال غروب از پنجره نشت می کنه تو اتاق و رو آینه جا خوش می کنه... غبار روی آینه رو که فوت می کنم... لکه ها خودشونو برخ می کشن... انگار به نور دهن کجی می کنن... 

تاریکی آروم آروم نورو تو بغلش پنهون می کنه... انگار بعد یه روز طولانی و گرم نور لذت می بره تو خنکای آغوش تاریکی گم بشه... این قدر آروم به سمت هم می لغزن که تا به خودت بیای... یکی شدن...  

تو هوای گرگ و میش اتاق دنبال حروف می گردم... دنبال حروفی که دل داشته باشن واژه بشن... تن بدن به قربت جمله ها و غربت معنی...

کاش بارون بباره و برگای خاک آلود روی دیوار نفسی تازه کنن... باد بیاد و پرده ها رو کنار بزنه... کاش دوباره همسایه روبرویی برای سرکشی به غذاش بیاد و از پشت پنجره برام دست تکون بده... کاش بازم برق بره که شمع روشن کنیم و تو نبود مظاهر تمدن... بزور تاریکی هم که شده دو ساعت از کنار هم جُم نخوریم...

حرف نزن... هیچی نگو... چشاتو ببند که منو نبینی... فقط یه بار دیگه بذار با هم گریه کنیم... فقط یه بار...

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 19:52  توسط یواشکی  | 

* پاهات که خسته باشن... بهترین کفشا رو هم نمی تونن تحمل کنن... تبصره هم نداره...

* زمستونو قایم نکن زیر بهار روسریت... گم شده گیس گلابتون، دلتنگته کاکل زریت
   دلم می خواد پنهون بشم دوباره زیر چادرت... بهم بگی عزیز من تموم شده در بدریت
 
* چقدر علامت سوال... چقدر علامت تعجب... نقطه بذار بریم سر خط... البته اگه بخوای رو نقاشیت خط بکشی...

* کلاسی که تخته پاک کن نداشته باشه... شاگرداش بهتر از این نمیشن...

* ابرا گریه یادشون رفته بسکه همه چی خنده داره این روزا... 

* میگه: زندگی می کنیم عین سگ... سگای شهری رو که نگاه می کنم...یا توی یه ماشین آخرین مدل سوارن... یا تو بغل یه خانم آخرین مدلن... یا روی یه مبل آمریکایی، تو یه خونه آخرین مدل لم دادن و شو تماشا می کنن و کنسرو غذای سگ خارجی ویتامینه می خورن... یا رفتن دام پزشکی که واکسنا شونو بزنن... یا دارن تو پارک ورجه ورجه می کنن و به تنه درختا... همچی هم وضعشون بد نیستا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 17:49  توسط یواشکی  | 

اینم از الطاف یکی از دوستان که نمی دونم کیه و نمی دونم اسمش چیه و کجا باید از این همه لطف و هنرش تشکر کنم... عجالتاً بهترین جا همین جاست... ممنون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 2:33  توسط یواشکی  | 

دلم گرفت مسلمون... این چه وضع شعر نوشتنه؟! می نویسی که آتش بزنی... بسوزون خاکستر این پر و بال سوخته رو... اگه خیالت راحت میشه...

حالا دیگه این قدر غرق شدم که این واژه های لعنتی تو خوابم دست از سرم بر نمی دارن... این همه حرف نگفته که گفتنشون دو زار نمی ارزه... چه حکایتیه... چه حکمتی داره... موندم والا...
اما هر چی هست آتش و عطش و دوری رو سرد می کنه... برای مدتی کوتاه... و این ارزشمنده واسه من که همدلی جز واژه هام ندارم...

تو این برهوت تو این وانفسای "میان جمع تنها بودن"... چی می تونه جز نوشتن مرهم باشه... شده واژه ها راه گلوتو ببندن؟ شده قلمت حیرون بمونه از چیزی که می نویسه؟ می فهمی چی میگم...

این روزها فقط ناظرم... و یه ناظر خوب چه کاری می تونه بکنه بهتر از یادداشت برداشتن... مرزی بین رویا و واقعیت وجود نداره... من خواب ها رو تو بیداری می بینم و بیداری رو در خواب...

دلواپسی، دلخوری، دلتنگی، دلبستگی... این دل دل کردنا... خسته ام کرده... حالا می فهمم چرا قدیمیا می گفتن "ظالم همیشه سالمه"... واسه این که دل نداره... که بشکنه... که بسوزه... که پر پر بزنه...

دیگه واقعاً عقلم به هیچی نمی رسه... گرچه کار چندانی هم از عقل بر نمیاد این جور وقتا جز خراب کردن همه چیز... فرمونو کامل سپردم به خدا (سه نقطه عاقل! یعنی نه فکر می کنم نه تصمیم می گیرم)... مطمئنم که رانندگیش بیسته... دیگه نمی خوام دلشوره چیزی رو داشته باشم... الان یه دریا رنگ سبز احتیاج دارم و یه عالمه آدم فضایی که از قواعد زمینیا چیزی ندونن... تا تنهایی مو باهاشون قسمت کنم...

* عیدتون مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 3:33  توسط یواشکی 

* تو همونی هستی که باید باشی... * بارون میاد چون تو غمگینی... داشتم یه فیلم خالی بندی بچه بونه می دیدم... این دوتا هم از جملات قصار همون فیلمه... "مردان سیاه پوش"

* وقتی زیاد رو آرزوهات پابذاری... آرزوهای دیگران هم برات بی ارزش می شن... اونوقت دنیا می شه همین چیزی که الان هست...

* شانه به شانه ایستاده اند
   درختی خشک و درختی سبز
   گنجشک ها بر شاخسار هر دو می آرامند
   و کلاغ ها بر فراز هر دو به نظاره می نشینند
   فصل ها از کنارشان یکسان می گذرند...
   باد در میان شاخه هایشان می پیچد
   و باران...
   یکی ایستاده به اجبار زندگی
   و دیگری ایستاده به احترام زندگی
   تفاوت بودن
   تفاوت دیدن
   از کجاست تا به کجا...

* عنوان مطلب تا جایی که یادمه یه فیلم سرخپوستی بود... اگه اشتباه می کنم راهنماییم کنین ممنون می شم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 20:22  توسط یواشکی  | 


لعنتی!
هر چقدر هم بد باشی
هیچ کس نمی تونه جای خالی تو پر کنه
اینو فقط من می فهمم و من...

* چقدر خوبه هنوزم آدم هایی دور برت هستن که حس می کنی حرفاتو می فهمن... چقدر خوبه بودن دوستانی این چنین...

* این روزا فیلسوفانه اشک می ریزم... برای قطره قطره اش دلیل منطقی دارم...

* هیچ گلی نداره... شاپسندو که زمستون سرما زد... دوتا دونه رز مینیاتوری هم از شدت گرما سوختن... اما تو شناسنامه اش نوشتن باغچه...

* من میون مه گم شدم... تو میون دود... مه دود غلیظیه تو این جنگل اسفالته... هیشکی پیدا مون نمی کنه حتی خودمون...

* سلام... خوبه هنوزم جرات سلام کردن به همو داریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 2:54  توسط یواشکی  | 


باید یه چیزی بنویسم... با اینکه هیچی تو ذهنم نیست... چراشو نمی دونم...

*رها در آغوش باد
از کوچه های دلتنگی می گذرم...
شانه به شانه درختان
پا به پای ابرها

* طعم دست گرمتو یادش نمیره دست سردم
   دارم از ویرونهء خاطره هامون برمی گردم...

* دل می سپرم به بارون حالا که از تو دورم...

* رقص نورای رنگی رو تن دریاچه... صدای شرشر آب... نم نم بارون... چقدر تشنمه...

* کاش می شد دوباره شاعر شد / واژه ها را دوباره باور کرد
   از نگاه پرنده ای خسته / نغمه هایی نخوانده از بر کرد
    با نسیمی دوباره راهی شد / مثل برگ شــناوری بر رود
   بر فراز سکوت دریاچه / مثل سنجاقکی سبـک پر بود
   کاش می شد شبیه پروانه / بال هایی به وزن کاغذ داشت
   از میان نقوش این دفتر / نقش زیبا و بهتری برداشت
   روی زانوی ابری شب ها / زیر چتر ستاره ها خوابید
   از درخت بلند رویاها / ماه را مثل میوه راحت چید
   فارغ از قید و بند خواهش ها / خانه ای بی ستون ماتم ساخت
   کاش می شد نزول فاصله را / از پس انداز بوسه ها پرداخت 
   در حریم سپید  آغوشت / بی خبر از سیاهی غم شد
   با تپش های عاشق قلبت / بی نیاز از تمام عالم شد

* اینو الان نوشتم... نمی دونم خوبه یا بد... ایراد داره یا نداره... همین!

*ت.و: من هیچ آغوشی گرم تر و نورانی تر و امن تر از آغوش مادرم سراغ ندارم... شما دارین؟ (قابل توجه همسایه های مشکوک)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 5:47  توسط یواشکی  | 


* دستتو بده به من... خوب بلدم از خیابون ردت کنم... البته اگه یه تریلی با راننده خواب ازش رد نشه...

* دنیا وفا نداره... تو چی؟!

* چرا هر چی نگاهت می کنم تو چشمات هیچی نیست... کی قراره مستاجر این خونه کلنگی بشه...

* گیلاس های کرمو... سیب های کرمو... با این همه میوه نوبر کرمو و باغ آفت زده باید چه کار کرد... سمپاشی که خشک و ترو با هم می سوزونه...

* این روزا آخر هر اعتمادی یه دام هست که باید شش دنگ حواست جمع باشه توش نیفتی...

* چه گرد و خاکی می کنه این جارو دستی قدیمی... دلم یه جارو برقی پر قدرت میخواد که همه چیزای بی ربطو  درسته قورت بده...

* زندگی مسابقه نیست که یکی ببره یکی ببازه... تو هم باختی... اگه من ببازم...

*  وقتی به باغچه خشکیده نگاه می کنم دلم می گیره... چه گل هایی می شد توش کاشت... بازم جای شکرش باقیه که گنجشکا هنوز فراموشش نکردن... این روزا یه مشت ارزن توش می پاشم فقط به خاطر دل کوچولوی گنجشکا...

ت.و: منظورم از باغچه این جا نیست همسایه های نازنین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 16:39  توسط یواشکی  | 

داشتم فکر می کردم... هر کسی تو دل آدم جای خودشو داره... کاش به جای اینکه، جایگاه دیگران رو به هر قیمتی که شده تو دل اونایی که دوست شون داریم تصاحب کنیم... جای خودمونو پیدا می کردیم... هیچوقت واسه شش دنگ دل هیچ آدمیزادی نمی شه سند منگوله دار به نام زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 2:24  توسط یواشکی  | 

یه عالمه حرف هست که هیچ لغت مناسبی برای گفتنشون پیدا نمی کنم... گفتنشون سخته... نگفتنشون سخت تر... همین!

زبان حال دل من نگشته اند امشب                بيا سکوت! ببر واژه هاي لال مرا

*شعر از یه همسایه!

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 1:40  توسط یواشکی  | 

کیلیک رنجه بفرمایید لطفاٌ: اون روزا کی می پرسید چه کارته!

غرق زیبایی و لطافت شادمانه این عکس... بی اختیار ترانه زیبا و ماندگار "بانو دلکش" رو  زیر لب زمزمه می کردم... حتما شنیدین... ولی حیفم اومد ننویسمش...

یادم آمد، شوق روزگار کودکی، مستی بهار کودکی
یادم آمد، آن همه صفای دل که بود، خفته در کنار کودکی

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت

شور و حال کودکی بر نگردد دریغا
قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا

به چشم من همه رنگی فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود

نه مرا سوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود

شور و حال کودکی بر نگردد دریغا
قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا

روز و شب دعای من
بوده با خدای من

کز کرم کند حاجتم روا
آنچه مانده از عمر من بجا

گیرد و پس دهد به من دمی
مستی کودکانه مرا

شور و حال کودکی بر نگردد دریغا
قیل و قال کودکی بر نگردد دریغا

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 3:16  توسط یواشکی  | 

حتما خبر کشته شدن یه دختر ۱۷ ساله رو توسط پدرش خوندین... بنا ندارم اینجا بحث داغ اجتماعی و سیاسی راه بندازم... با این جریانات فمنیستی و مبارزه جویانه هم مخالفم... ولی بعضی وقتا آدم حس می کنه داره خفه می شه...

یعنی می شه به همین راحتی از کنار قتل یه دختر نو جوان به خاطر مرد سالار بودن جامعه گذشت!؟ چرا تربیت اجتماعی و سنت های ما این قدر به زن ظلم می کنن... اصلاْ آبرو یعنی چی؟ باید از این پدر آبرو مند پرسید: بی آبرویی قتل فرزند سهمگین تره یا عشق سمج داماد چشم چران؟

هنوزم سر دخترامو نو لب باغچه  می بریم... هنوزم عشقو زنده به گور می کنیم... به خاطر هوس انگیز بودن زن حبسش می کنیم...به اسم حجاب... تو هزار مدل پوشش جور و ناجور می پیچیمش... هزار جور وسط خیابون به اسم ارشاد به لجن می کشیمش... ولی جلوی شرارت های مردانه رو نمی گیریم ... وقتش نیست که "آدم" فکر کنه باید "آدم تر" باشه...

یه مرد چطور می تونه به اسم عشق... به خودش اجازه بده که تو یه رابطه دو طرفه، تنها تصمیم گیرنده باشه و این قدر راحت زندگی یه دختر ۱۷ ساله رو نابود کنه... جریان اون اسید پاشی که یادتون نرفته... نه گفتن به آقایون هیچوقت ارزون تموم نمیشه... 

انسان ها تو هر چی مساوی نباشن... تو حق زندگی و انتخاب برابرن...

یکی از دوستان وبلاگ نویس که اتفاقاْ آقا هم هست... حرف جالبی می زد که باعث شد من یک ربع بخندم... می گفت: همه جا کامنت نذار! دیدی بعضی ها دور وبلاگ بعضی ها می پلکن!
ببینین ذهن بشر چقدر خرابه... فساد رو تا کجا ها بسط می ده... موقع خوندن گزارش این قتل با خودم می گفتم: تو جامعه ای با این شرایط و این طرز تفکر بدوی حتی تحصیل کرده ها از آبرو و ارتباطات زن و مرد... باید هر روز شاهد جنایات فجیع تری باشیم...

یه قانون روانشناسی هست که می گه: اگر میخوای بچه به پریز برق دست نزنه... هی بهش وارنینگ نده... من همیشه فکر می کنم این جور بر خورد با مسائل جنسی بازدارنده که نیست هیچی... تحریک کننده تر هم هست... هیچکس دنبال یه کار فرهنگی اساسی نیست... صرف اینکه یه تحلیل روانشناسی بذارن پای گزارش قتل... مسئله حل نمی شه...

دور ریختن اعتقادات فسیل و پوچ کار سختی نیست...
وقتی با دوتا تیزر ریتمیک تلویزیونی می شه مردم رو براحتی پفک نمکی خور کرد... "با اینکه از مضراتش آگاهن"... چرا باید با بگیر و ببند و ضرب و شتم و قتل... گناه آبروی هرز رفته رو (که صدها علت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی داره) به گردن از مو باریکتر زن انداخت... چرا باید زن رو نه به عنوان یک انسان... بلکه به عنوان یک کالای... نشون داد... از یک کالا توقعی جز بر آورده کردن توقعات نیست... همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 3:43  توسط یواشکی  | 

سهم مون از خودمون چیه...

بچه که بودیم، باید مراقبت می کردیم مبادا مامان و بابا ازمون دلخور بشن و آق مون کنن... بزرگتر که شدیم، شش دنگ حواسمون جمع بود که مدیر و ناظم و معلم از دستمون عصبانی نشن و پرونده مون ندن زیر بغلمونو از مدرسه بیرونمون نکنن... یه خورده بزرگتر که شدیم، دانشگاه هم شد حکایت مدرسه... صم و بکم...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... امروز هم که ارواح... بزرگ تر تر شدیم باید هوای همه رو داشته باشیم الا دل لامصب خودمون... یه بارم از خودمون سوال نکردیم چرا... حالم از این آخی گناه دارن ها بهم میخوره...

والا مام گناه داریم... مگه چند بار زندگی می کنیم...

ت.و: منظورم این نیست که نسبت به هم حس انسان دوستی نداشته باشیم... اونجوری که دنیا می شه خوکدونی... خودمونو یادمون نره وسط اهداف انسان دوستانه مون لطفاْ... همین... حافظ می فرماید: "سلامت همه آفاق در سلامت تست"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 3:6  توسط یواشکی  | 


از هیچ... که کار دنیا جمله هیچ بر هیچ ست...

حدیث از مطرب ومی گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

***

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

***

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد

***

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد

(حافظ)

***

هر چند دلم زعشق محروم نشد

کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد

و اکنون که به چشم عقل در می نگرم

 معلومم شد که هیچ معلوم نشد

(منسوب به امام فخر رازی)

***

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت

یک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت

آخر به کمال ذره ای راه نیافت

(منسوب به ابوعلی سینا)

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 3:14  توسط یواشکی  | 

هر شب با خودم می گم: امشب دیگه ننویس... بسه دیگه... ولی انگار یکی تو گوشم می گه: مگه دست خودته که بنویسی یا ننویسی... یه کاری رو شروع کردی، ببینم عرضه داری نصفه و نیمه ولش نکنی... اونوقت من دوباره شروع می کنم و می نویسم... با اینکه می دونم(...) می خواستم یه ضرب المثل بنویسم دیدم بی ادبیه... چرا بیشتر ضرب المثل های به درد خور ما بی ادبی هستن؟

یه شاخه یاس امین الدوله، از روی دیوار یه خونه چیدم و آوردم گذاشتمش تو یه استکان کمر باریک آب... عطرش همه خونه رو برداشته... روح نواز که می گن یعنی این... از کنارش که رد می شم، روحم تازه میشه... تو این ولایت قربت!

خیلی ساله دیگه عطر نمی زنم... از عطرای مصنوعی خسته شدم... انگار هیچکدومشون دیگه برام رایحه دلنشینی ندارن... هر عطری خاطره یه آدمو برام زنده می کنه... مثل عطرهای طبیعی که بلافاصله تصویر گل و گیاهش تو ذهن آدم نقش می بنده...

با این همه تصویر چه کار کنم... گاهی فکر می کنم، دوباره قلم دست بگیرم و نقاشی کنم... بعد با خودم می گم: نقاش به این هنرمندی و این همه تصاویر زیبا، نگاه کن و لذت ببر، چی میخوای بکشی زیباتر از زندگی... زیباتر از آفریده های خدا... 

دلم طبیعت بکر میخواد... جایی که همه چیز تازگی داره... هر لحظه در تغییره و هر آن می تونی زیبایی غیر قابل تصوری توش پیدا کنی...

دیشب تصویر چشم های درشت یه مگس رو از نزدیک نگاه می کردم... چه عظمتی و چه زیبایی بی نظیری... اگر خدا این یه اپسیلون هنر رو به ما نمی داد چه جوری عظمت این همه زیبایی رو تو خلقتش درک می کردیم... حیفه که این هنر آدم ها رو راحت مدعی می کنه و احساس... بهشون دست میده اونقدر که به قول قدیمیا گاهی خدا رو هم بنده نیستن... گاهی فکر می کنم یه اثر هنری واقعی فقط با عشق آفریده میشه... مثل آفرینش خدا... چقدر عاشق بوده و چقدر زیبا موجوداتی رو که ما براحتی زشت خطابشون می کنیم آفریده... چقدر زیبا... هیچی نیستم در برابر عظمت عشق، قدرت و هنرش... هیچی... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 1:52  توسط یواشکی  | 

واسه خودم الکی کار درست کردم... مثلاً دانلود می کنم با این سرعت بالای 56 کیلو... عین جت... ولی جتی که موتوراش از کار افتاده باشه...

یه شعر جالب از ژاک پره ور خوندم و همین نصف شبی با کمال آرامش اس ام اس کردمش برای یه دوست غیر خوابالو مثه خودم با اینکه مطمئنم خوابه... بذار یه شبم بجای صدای تیر آهن و بوق و ترمز و جیغ بچه های همسایه و کابوس کارای فردا، با یه چیز خوب از خواب بپره...

تعطیلات عیدم تموم شد رفت... همینجوری الکی مثه هر سال... دوباره همون آدما رو دیدیم... و چه خوبه که هستیم تا همو ببینیم حتی اگه ته دلامون سایه همو با تیر بزنیم...
امسال هم مثل هر سال همه محکم در مواضعشون بودن... و من فقط دونفرو که از همهء دنیا بیشتر دوسشون دارم دعوت کردم... یعنی یه جورایی خاله بازی تعطیل... چه معنی داره هوار می شیم سر هم... عید برای خستگی در کردنه... عید دیدنی هم مثل آدم های فهیم پنج دقیقه... از این به بعد هم با تمام قوا اجراش می کنم... این همه روزای قشنگ سالو انگار از آدم گرفتن...

دارم خودمو گول می زنم... نه تورو... باور کن... امسال یه موجود ناشناخته شدم... برات تبریک عید نفرستادم! با اینکه با تمام وجود برات آرزوهای خوب کردم... یه بارم بذار از دستت ناراحت شم... با اینکه از این دلخوری ها هم خنده ام می گیره...
مضحکه خب... این همه سال گذشته مسلمون من یاد نگرفتم چه جوری قهر می کنن... باور کن بلد نیستم... دلخوری هم بلد نیستم و عصبانیت... دقیقا وقتی که باید عصبانی بشم خنده ام می گیره( ولی ژستشو خوب بلدم بگیرم)... نه به خاطر بی ارزش بودن موضوع، بلکه به خاطر بشریت طفلکی که چه تلاشی می کنه برای بهم ریختن اعصاب دورو بری هاش...
ولی... دست به دل شکستنم بیسته... همچین یواشکی دلم می شکنه که گاهی خودم هم صداشو نمی شنوم چه برسه به دیگران...

حالا... یه سال دیگه اومد... و تلپی نشت وسط تقویم و خودشو زنجیر کرد به سال های قبل تو شناسنامه آدما... حس زیبایی شناسیم هم از دست رفته که شاعرانه تر بنویسمش... القصه... میون روزایی که گذشت بارون سیزده خیلی چسبید... ومن یادم رفت سبزه گره بزنم... یه سال هم خدایا تو واسم آرزوهای خوب خوب کن... ببینم چی از آب در میاد... من بنده به این... راستی خوبم یا بد؟

باید یه کاری کرد ولی نمی دونم چی... یه جور بی قراری ذهنی هست که تو تعبیر و تفسیرش موندم... درست و غلط شو خدا می دونه ولی من فقط خستگی ها رو می بینم... صبر زیادی هم کار دست آدم میده...

* گناه من نیست
  که روحم
  کودک مانده،
  در انحصار جسمی که
  تابع گذشت سال هاست...

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 3:45  توسط یواشکی  | 

* یه شب صورتی و آبی... با ستاره های طلایی و پروانه هایی که از پشت بال های بلوری شون، حتی تو تاریکیه شب می شد جوونه های ریز و سبز درختا رو دید...

*  با دستای سبز و معطرش روح آدمو نوازش می کنه... باد بهاری...

* سردمه، ژاکت تو بنداز رو دوشم... نذار وقتی کنارت هستم بلرزم...

*  عشق را / روی سر انگشتان بهار / هجی می کند / آشیانه گنجشک ها...

*  لبخند بزن، پرده ی غم را تا کن

    پیراهن تازه ای تن شب ها کن

    یک قطره ستاره در نگاهم بچکان

    صــد پنــجره تازه برایم وا کن..

*  جاده ها گرچه عریضند در آبادی عشق

    ((ما بر آنیم که بیــهوده  تردد  نکنیم!))

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 2:34  توسط یواشکی  | 

کنجکاوی بی حد و مرز آدم ها در همه موارد برام جالبه... اینکه با تمام قوا سعی می کنن سر از همه کار های هم دربیارن... فکر هم نمی کنن خب حالا به چه دردشون میخوره...

البته نه اینکه من کنجکاو نباشم... چرا ولی خیلی موارد معدودی برام پیش میاد... اونم در حد دونستن هویت اصلی آدم ها... اصلا علاقه ای به دونستن شجره نامه هیچکس ندارم... همیشه خود آدم ها برام مهمن... همینی که هستن... پشت همین نقابی که فکر می کنن قایمشون کرده...

من برای تک تک آدم ها ارزش قائلم بدون توجه به سن، موقعیت، تحصیلات یا هر چیز دیگه ای که به نظر بقیه مهم بیاد... حتی چهره آدم ها هم برام مهم نیست... ارزش آدم ها به وسعت دلشونه...

و یه چیز عجیب که همیشه آزارم میده اینه که خیلی راحت ذهن آدما رو میخونم... خیلی بده... دلم میخواد مثه بقیه ندونم تو فکر آدم مقابلم چی میگذره...

آدم ها رو تو کنجکاوی هاشون راحت میذارم... چون حس می کنم احساس آرامش می کنن از اینکه بی خطر بودن کسی رو کشف کنن...

هیچوقت از دوستام چیزی نمی پرسم مگه خودشون بگن... یا جوری رفتار کنن که احساس کنم دوست دارن ازشون سوال بشه... یه سوال بزرگ همیشه تو ذهنمه و اونم اینه که برای چی اینقدر در مورد هم کنجکاویم و پرس و جو می کنیم؟ چرا یه نگاهی به خودمون نمی کنیم به واقعیت خودمون... این کنجکاوی های سطحی هیچوقت دریای گل آلود درون آدم ها رو شفاف نمی کنه و کار جلیقه نجات رو هم انجام نمیده که جلوی غرق شدن مونو بگیره... هیچ ارزشی از نظر شناسایی آدم ها نداره... معیار ها مونو عوض کنیم لطفاْ...

چیزی که من و شما فکر می کنیم درسته ممکنه صد در صد غلط باشه... این قدر به دو دو تا چهار تا های عرفی و اجتماعی اطمینان نداشته باشین چون اکثر مواقع اشتباه یا بی جوابن...

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 19:45  توسط یواشکی  | 

به کی برد خیره شدم... به حروفی که قراره کلمه بشن... این حروف هم تا توسری نخورن کلمه نمی شن...
انگشتمو می کشم رو حرف "ب"... بی اختیار یاد بودن میافتم... با تمام وجود دلم میخواد این بودن رو حس کنم... بودن یعنی چی؟ یعنی چی؟

میگم: فلانی رفته کپنهاگ... میگه: یادم باشه کپن ها رو بگیرم...
میگه: تو جادو جنبل بلدی؟ راستشو بگو تورو خدا... تورو قرآن قسم بخور...
نگاهش می کنم... مثه همیشه... نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم... از زور تعجب پلک هم نمی تونم بزنم...
تو چشمام اشکی نیست، از شدت غصه با صدای بلند قهقهه می زنم... با تمام قوا می خندم... اما ته دلم یه چیزی هری می ریزه پایین... دستام یه دفعه خالی خالی می شه... انگار باد گرد و غبار بودن رو هم از روی دستام پاک می کنه...
میگم: دست پیش گرفتی پس نیفتی... میگه: دیدی قسم نخوردی...
به لبه ظرفشویی تکیه میدم و با بی حوصلگی ظرفا رو زیر آب جوش پشت رو می کنم... گلای سرخابی بشقاب چینی گل سرخی انگار زیر آب داغ مچاله می شن... بغضمو قورت میدم... تازگیا راحت پایین میره از گلوم... گیرم نمی کنه، دوتا قطره اشک یواشکی قل میخوره و می ریزه رو لبام... خیلی شیرینه که شوریشو حس می کنم... بودن یعنی همین...

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 8:48  توسط یواشکی  | 

اونوقتا یه عالمه برف میومد... اونقدر زیاد که همه مردای محل چهار صبح بلند می شدن و بیل و پارو بدست یه کوچهء خوشگل با دیوارای برفی وسط کوچه اصلی باز می کردن و جلوی هر دری که به خونه ای منتهی می شد بدون اینکه مهم باشه خونه چه کسیه پاک می کردن تا اهالی موقع ورود و خروج به مشکل بر نخورن...
اونوقت هرکسی می رفت دنبال کار خودش... از بس ارتفاع برف زیاد بود آدم یاد "ایگلو های" اسکیمو ها می افتاد... تازه نزدیکای ظهر سرو کله برف پارو کن پیدا می شد و مادرها برای رفت و روب پشت بوم صداشون می زدن... در نهایت هم با یه نهار گرم و یه استکان چایی داغ و ده تومن پول، راضی روونه شون می کردن...

عصرا اهل خانواده و فامیل تو اون سوز و سرما  از این سر و اون سر شهر دور هم زیر کرسی جمع می شدن و گل می گفتن و گل می شنیدن و اولای شب... اگه راه ها قابل تردد بود برمی گشتن خونه، اگر هم نبود بی توقع دور کرسی می خوابیدن تا فردا و کله صبح بعد خوردن صبحونه که معمولاً نون سنگک داغ و چای و سرشیر و حلورده و... اینا بود راهی می شدن...

آدم اصلن نمی فهمید زمستون کی او مد و کی رفت... مدرسه ها تعطیل نمی شدن... مامانا تن بچه ها رو عین اسکیمو ها با لباس های بادی نمی پوشوندن و نمی چپوندنشون تو خونه... برف بازی از واجبات بود... گاز تو کپسول بود و نفتی با هر مصیبتی بود تو دو متر برف با گاری خودشو به تمام مردم محل به موقع می رسوند... کرسی ها با گلوله های خاکه زغال گرم می شد و کسی مدام ارتفاع برفو میلیمتری اندازه نمی گرفت... 

من تازه سر سیاه زمستون با بابام "پس قلعه" هم می رفتم... اونم سوار قاطر... وقتیکه رو زمین اندازه قد و قواره خودم برف تلمبار شده بود با یه بلوز بافتنی و یه کلاه و یه پوستین بره خردلی و یه جفت چکمه قرمز پلاستیکی ملی...

چه کیفی داشت زیر کرسی "مشت اکبر باغبون" خدا بیامرز نشستن و انار دون کرده و آجیل خوردن...

همینا یادمه از اون زمستونای قشنگ که سرما با مردم مهربونتر بود و رو لپ هاشون گل می انداخت وقدما شو نو تند تر می کرد و چهرشونو شادتر از نزول برکت الهی... سلام و احوالپرسی ها گرمتر می شد و جمع ها جمع تر...

حالا هم که حال و روزمون گفتن نداره... داشته باشه هم من دوس ندارم اسم این سرمای معمولی رو که الکی بعضی ها رو هی غافلگیرتر می کنه، بذارم حادثهء غیر مترقبه... خوب زمستونه توقع ندارین که از آسمون آتیش بباره... دارین بعضی های دائماْ غافلگیر گرامی تر؟...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 1:44  توسط یواشکی  | 

"نه به دل از عشقی سودایی"... دلکش میخونه... تازگی ها حالم از این ترانه های دیمبولو دیمبل جوادی یا رپ و اینا بهم می ریزه...
نه اینکه فکر کنین میخوام بگم خیلی کلاس بالام نه... همه چیز گوش میدم چون دوس دارم بدونم گروه های مختلف بشریت چه علایقی دارن، ولی دلکشو خیلی دوس دارم آرامش عجیبی داره گوش دادن به ترانه هاش...

نمی دونم ساعت چنده، امشب نمی خوام ساعتو نگاه کنم با اینکه خیلی خسته هستم...
سرمای  گزنده ای از پنجره ها سرک می کشه توخونهء لخت و پتی و از لابلای جعبه ها سر میخوره رو سرامیک ها و سر انگشتای پای منو می سوزونه... سرماست دیگه ... عرضه ای غیر این نداره... پتو نمیارم که با هاش لج کرده باشم... بذار هر چقدر می خواد بتازه...

بعضی ها طاقت شنیدن حرفای خودشونو ندارن... وقتی با یه صدای دیگه گفته بشه...
دنیای دیونه دیونه... ما چه اصراری داریم خودمونو بزنیم به عاقلی نمی دونم...

نسل شمع و گل و پروانه دیگه منقرض شده، تازه اگه یه گوشه کنار هم گیر بیاد همه میگن دمده اس ولی بلبل تا دلت بخواد زاد و لد کرده... عواقبشم که می بینی... نمیتونی ارتباط برقرار کنی چون شمع نیستی که پروانه ای دور سرت بچرخه تا بتونی عطر گل ها رو حس کنی... اینقدر عادت کردی رو پرو بال پروانه ها راه بری که دیگه گوشات به صدای قرچ قرچ بال و پر خشکشون زیر تخت عاجدار کفشت عادت کرده... مخالفی؟
گلای مصنوعی اینقدر زیادن که اگر بلبل ها بخوان بخونن حنجره شون از کار میافته... صداشونو رایت کردن رو سی دی...
خلاصه که هیچی سر جای خودش نیست... اسمشم میذاریم مدرن... محکمم ذوق می کنیم...
 
اینقدر برف اومده که میتونی تا دمدمای صبح تو اتوبان ها راحت لیز بخوری... و زیبایی درخت های سپید پوش رو ستایش کنی... نیمکت های خالی پارک ها رو زیر نور علم های چراغهای گازی مثه مبل راحتی نرم و گرم فرض کنی... و با موبایلت هی عکس یادگاری بگیری از زمستان زیبای فلان سال...
به شرطی که از ماشین پیاده نشی... تا سرما بزنه تو ذوق زیبایی شناسیت و گربه های ولگرد خیابونی با یه "پیش پیش" از سر کنجکاوی بریزن دورت و تو مجبور شی با لگد پخش و پلاشون کنی... چشمات بیفته به موشها که کنار جوی های یخ زده سر یه تیکه نون خیس خورده تو سر و کله هم میزنن...
باید سوارشی و از کنار مسافرای یخ زده منتظر وسیله کنار خیابون بی تفاوت بگذری، گور بابای حس نوعدوستی همه غیر تو دزد و قاچاقچی و قاتل بالفطره هستن...
بهتری بری خونه و کنار شومینه لم بدی و کتاب های شعر و عرفان و اخلاق و... باز کنی و روی جملات قصارشون با مارکر فسفری خط بکشی... و راجع به سخنرانی فردات فکر کنی...

...لب بربستی که دلی چون دل من شب نزند شوری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 2:14  توسط یواشکی  | 

از بس چیزای تعریف کردنی هست نمی دونم از کجا بنویسم و چه جوری... واسه همین ساکتم... شبیه کسی که داره تنهایی فیلم کمدی می بینه... این دایره های بهم چسبیده عین فنر شدن و منم "زیبولون" یادتونه که... ولی در جا می زنم...
هی همه چیز به نظرم ارزشمند میاد... بعد می بینم نخیرم پشیزی ارزش ندارن این تفکرات به ظاهر ارزشمند... اونوقت مجبور می شم هی آپ تو دیت تر فکر کنم... بعد منصرف می شم از بس همه پست مدرنن... یعنی ظاهرشون رو مده افکار و اعتقاداتشون هزار ساله است... واسه خودشون فرهنگ لغت دارن با تفاسیر ناجور و اکثرن بی... اینا...
من هی باید سعی کنم شبیه آدم فضایی ها حرفامو معنی کنم و منظورمو شرح بدم باز هم عوضی متوجه می شن...
یه نفر سیبیل نامرئی عزیز کلاس تفسیر حرکات و لغات فشرده ای برام گذاشت که خیلی مفید بود ولی طفلک خودش بالاخره دچار سوء تفاوت شد... چون سعی نمی کرد دنیا رو اون جوری که نمی خواد ببینه...  
در نهایت کلاس هم نصفه کاره موند و من بزرگ که نشدم هیچی بیشتر رفتم تو دنیای کوچولو ها... اونقدر که حالا فقط "سمیر" می بینم با "عمو پورنگ"... البته هنوزم راز بقا دوس دارم با کرانچی چی توز...
خلاصه... نمی خوام فکر کنم من مقصرم که مردم عجیب فکر می کنن... چون من بلدم با صدای بلند فکر کنم و بقیه بلدن گوشاشونو محکم بگیرن...
لبخند ندارم بزنم حتی اگر فیلم کمدی تر از اینی که هست بشه... هی به ریش خودمون بخندیم که چی... زود پز خیلی وقته انفجار شده لوبیا هاشم چسبیده به طاق مطبخ...
شما تا حالا دیدین لوبیای پخته رو طاق مطبخ سبز بشه... راستی فیلم تاتر عروسکی حسن و خانم حنا رو... پیدا کردم بالاخره تو باید یه جوری تو یادداشت های من سبز بشی ...
امشب آَسمون ابری شد و یواشکی بارون بارید... هنوز رو صورتم خنکای رد پای خیس شو حس می کنم... کویر نگاهم دوباره سبز شد...
من چقدررررررررررررر... دلم سادگی می خواد...
دلم می خواد کلمات معنی بو دار نداشته باشن... همه خطوط سبز باشن... همه ستاره ها و بی ستاره ها مهم باشن... همه آدما بتونن بدون ترس از دست دادن دارایی هاشون بی منظور دست همو بگیرن... اصلا هیچ تعبیر بدی تو دنیا وجود نداشته باشه... هیچی معنی و یعنی نخواد...
خودمم خیلی بد شدم... می خوام از این همه شیله و پیله خلاص شم... بالاخره یکی باید از یه جایی شروع کنه...
دیدن این همه زد و بند و زرنگی و پشت هم اندازی و اینا حالمو بهم زده... اونم از کسانی که ازشون انتظار نداشتم... افتادم تو یه فصل بی ایمانی... که باید ازش رها بشم وگرنه عین یه گرداب قورتم می ده...
خلاصه فرصت لازم دارم برای اینکه خودمو دوباره پیدا کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 3:27  توسط یواشکی  | 

دوست دارم بی دعوت و اینا واسه دل خودم بنویسم از چه چیز هایی بدم میاد چراشم نمی دونم... تازه بدونم هم اصلن مهم نیست... اگر هم بگین به شما مربوطی نداره حق دارین... دوست نداشتین نخونین...

۱/ کد های امنیتی کامنت دونی ها...
۲/ "باید ها" حتی اگر به صلاحم باشن...
۳/ رعایت کردن آدم هایی که به نظر دیگران گردن کلفت و مهم میان...
۴/ قوطی های کنسروی که به افتخار فرهنگ و ادب با پیچ گوشتی و گوشت کوب باز می شن...
۵/ دوست ها و دوستی های مدرج...
۶/ "مخ زنی" در همه موارد و چرب زبانی توسط بشریت های آی کیو پایین که به شدت احساس پسر خالگی با اکیو سان می کنن...
۷/ قیافه های تریپ روشن فکری که با حمام و هارمونی نسبت معکوس دارن...
۸/ "خودم" وقتایی که در نهایت خوش بینی تصور می کنم با دنیا به صلح رسیدم...
۹/ "اسب های تک شاخ بالدار" وقتی که سعی می کنن منحصر به فرد و افسانه ای به نظر بیان...
۱۰/ پنجره های مشبک با نرده های مدل دار...
۱۱/ نشستن رو صندلی جلو تاکسی پیکان تو مرداد ماه...
۱۲/ نمک های ید دار...
۱۳/ فیلم های خانوادگی...
۱۴/ کیف سرخابی...
۱۵/ آدامس های باد کنکی...
۱۶/ باد کنک های دل و روده دار...(باد کنک های نامرئی بزرگی که توش یه عالمه باد کنک کوچک و رنگ و وارنگ هست)
۱۷/ فیلتر شکن های فیلتر شده...
۱۸/ کارتون های فضایی...
۱۹/ عکس های دیجیتالی با وضوح پایین...
۲۰/ پله هایی که به تاریکی ختم می شن...
۲۱/ سوسک...
۲۲/خرد کردن پیاز موقع دیدن کارتون تام و جری...
۲۳/ گلاب به روتون "دبل یو سی های" عمومی...
۲۴/ اس ام اس های رومانتیک
۲۵/ رانندگی جلوی کامیونها و کنار اتوبوس ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 11:36  توسط یواشکی  | 

...:دلت گرفته؟ گرفته باشه به درک... نه که دل همه باغ دلگشاست از سر سبزی و گل من گلی بودن... همش فیلم بازی می کنن و عینک دودی می زنن و تو پس زمینه های رنگی فیگور های خوب می گیرن که بزنن تو سر غم و غصه ته چشاشون... دارم فکر می کنم تا این جای دنیا یعنی دقیقن همین جاش این همه راه اومدیم ولی طاقت نداشتیم ده دقیقه بغل دست هم بی حساب و کتاب و خط و نشون راه بریم... ظاهرو ولش کن... ته دلامونو می گم...

عکسامون ولو شدن کف خیابونای پاییزی... رنگا دوییدن توی هم و سایه های کج و معوج مون لابلای برگای خشک گم و گور شدن... برگای مفنگی ای که از زور دود و سرما و رطوبت نای خش خش ندارن...

چه حس غربتی می کنم این روزا وقتی غرق می شم تو برکهء واژه های متعفن سیاسی که پر از وزغ و پشه و مار و صد جور جک و جونور لجن خور دیگه اس...  پر از اسب های آبی چند تنی که حال می کنن دم جنبونک های خوش خیال بابت رفع گرسنگی سر کنه ها و مابقی حشرات مزاحم وکو ولو روی کت و کول و هیکل مهیبشون تو سر و کله هم بزنن و چش همو در بیارن...  

حوصله ام سرفته... این روزای بدون ابر ابری تر... که تکلیف آدم روشن نیست بالاخره بارون می باره یانه... قضیه حوا که فرق می کنه... همیشه چند تا تیکه ابر زاپاس تو سوراخ سنبه مطبخ خونه ش گیر میاد که پاییزو بی بارون راهی نکنه...

دلم یه نیمکت سبز می خواد، یه گوشه دنج... زیر یه درخت، هر درختی که می خواد باشه بی کلاغ...  کنار یه استخر آب و یه نسیم پاییزی زیر آفتاب رنگ و رو پریده آذر، که بی رو در بایستی تیک تیک بلرزم و یادم بیاد که بخاری های قدیمی خاموش با هیزم های نم کشیده به این آسونی ها روشن نمی شن...

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 4:8  توسط یواشکی  | 

سلام:

گریه نداره، بخند... دوباره متولد شدی... ولی این بار تو درد کشیدی... به خاطر زمین گذاشتن کوهی که هر روز بزرگتر و بزرگتر می شد... عظیم تر از طاقت شونه های نحیفت... این بار تو درد کشیدی... برای گذشتن از راهروهای تاریک و سرد سنگیه تو در تو...

از زیر زمین عادت اومدی بالا... از سیاهچال تکرار... دست تو دست یه قدرت نامرئی که پیشا پیش همه کار ها رو روبراه کرده بود...

عجیب ترین کادوی تولد عمرتو گرفتی... خدایا چه حکمتی تو کارته... چه حکمتی؟

بخند و نگاه کن... انگار بازی تازه شروع شده... بعد یه عمر گیم اور بودن... خدا زندگی تو دوباره داده دست خودت... ببینم چه می کنی...

اینو نوشتم اینجا که امروز رو یادت باشه... که بدونی خدا بهت یه فرصت دیگه داده... قدرشو بدون...

همه گل های دنیا مال تو که اینقدر صبوری... امیدوارم خدا مثل همیشه کنارت بمونه... امیدوارم دست های گرمشو تا ابد رو شونه های خسته ات حس کنی... تو بده و بستون با خدا ضرر نیست...

تولدت مبارک...

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 17:42  توسط یواشکی  | 

*زمانو گم کردم... همه روزا شکل هم هستن، چه فرقی می کنه امروز با فردا... دیگه تقویمو نگاه نمی کنم... بذار تاریخ گمم کنه...

*شبیه چای سردی شدم که صدها بار از صافی ردش کردن... دیگه هیچ چیز سختی تو ذهنم نیست... واژه ها هم هی ساده تر و ساده تر می شن... فرهنگ های لغت، مدت هاست خاک گرفتن...

*کلمه های سخت خیلی بدن... انگار داری گردو رو با پوست می خوری... دندونات که درب و داغون می شه... زبونت زخم و زیلی... حنجره ات هم متورم... اونوقت هرچی بگی فقط دکتر ها ازش سر درمیارن اونم بعد از مطالعه کتب مرجع پزشکی...

به زبون دلم حرف می زنم... که لغت نامه نمی خواد و هر دلی بسته به وسعتش معنیش می کنه... 

*لج کردم به خودم... مگه کسی با غیر خودشم می تونه لج بازی کنه...

*وسعت سرزمین های تنهایی مون زیاده... مرزها رو که ندیده می گیریم و با واژه ها به هم وصلشون می کنیم... دریایی می شن که ساعت ها ما رو میون امواج خروشانشون سر درگم می کنن... بیرون میایم... تنهاتر اما سبک تر... و کنار ساحل برای کشتیهای غرق شده مون دست تکون می دیم...

*عشق چه واژه مقدسیه... این چند سال اینقدر صیقلش دادم که از پشتش تمام دنیا رو می تونم ببینم... بچه مدرسه ای که بودم شعر های عاشقانه رو یواشکی تو دفترم می نوشتم بسکه عشق گناه بود و خجالت آور... ترق و تورق هیزمای جهنمو می شنیدم... احساس گناه برای زیباترین دارایی ها... حالا می دونم زندگی بدون عشق جهنمه... صدای گرگر شعله های نفرت و کینه تن آدمو می لرزونه... و  زبانه های بلندش دنیا رو به آتش می کشه... چرا همه چیزو اشتباه بهمون یاد می دن...

*یه ضبط صوت با باتری نصفه نیمه که نمی تونه آهنگ لزگی پخش کنه... تند ترین آهنگ ها رو هم با دور کند می خونه... باتری نداره خب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 4:48  توسط یواشکی  | 

دیشب مطمئن شدم که خندیدن به بعضی چیز ها قساوت و شایدم یه جورایی سطحی نگری توام با قساوت نیاز داره و اگر از سر آگاهی باشه اسمش زهر خنده... لبخندی که طعم تلخیش مدت ها زیر دندونت می مونه...

جواب خیلی از سوالاتمو پیدا کردم...

نقاط فسفریه کارنامه بشریت یا: 

یه تک موش تشریف ببرین اینجا و لیست مفتخرین و مفتخرات گرامی رو ببینین

" بلاگچین"

*البته شاید همه مون جسته و گریخته خونده باشیم شون ولی یه جا نه...

بعد از خوندن این همه افتخارانه... داشتم راجع به افتخاراتم فکر می کردم... هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم... جز اینکه یه بار یه فقره گنجشک رو از خورده شدن توسط پسر خاله گنجشک خوارم نجات دادم... البته با منحرف کردن لوله تفنگ بادی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 13:51  توسط یواشکی  | 

"فریبا" دوست نازنین و عزیزم بازی جالبی رو شروع کرده... تاثیر گذار ترین آدم ها تو زندگی مون... شاید تا حالا جدی به این قضیه فکر نکرده بودم ولی وقتی قرار باشه بنویسی خیلی سخت می شه با این حال دوس دارم ذهنمو زیر و رو کنم و دست های نامرئی رو که "یواشکی" رو ساختن پیدا کنم... گاهی فکر می کنم آدما مثه عناصر شیمیایی جدول مندلیف هستن... با بعضی عناصر ترکیب یا محلول یا مخلوط می شن... واکنش شون با بعضی عناصر یه ترکیب جدید می ده با حفظ خواص عنصر اصلی و با بعضی عناصر یه ماده جدید... با بعضی از عناصر هم هیچ واکنشی از خودشون نشون نمی دن... خلاصه همین...

حالا یه خواهش از شماها که زحمت می کشین و می خونین... چون می خوام راست و حسینی بنویسم بنابراین لطفاْ جلوی بالارفتن غلظت ترکیبات شیمیایی مضر ذهنتونو محکم بگیرین... قبلا از همکاریتون کمال تشکر رو دارم...

اما...لیست تاثیر گذاران گرامی:

خدا: که منو مسلمان به دنیا آورد و  همهء تاثیر گذاران گرامی رو سر راهم قرار داد...

۱/ مادرم: که منو معتقد... ترسو و محتاط بار آوردن و باعث شدن از سر بی تجربه گی به لولو های مختلف نزدیک نشم... که بعد ها فهمیدم چه کار خوبی کردن و هی دعاشون کردم ولی بماند که فوت کوزه گری شو خودشون هم بلد نبودن مثه بقیه بانوان نازنین ایرانی...

۲/خودم: که خیلی شیطون بودم و کنجکاو و دوست داشتم از همه چیز سر دربیارم و همه کاری رو یاد بگیرم بدون توجه به کلاس اجتماعی کار... هنوزم همین جورم... فقط نتونستم قلیون بکشم، انصافن کار شاقیه تحمل اون همه دود ودم....

۳/معلم قرآن دوم دبیرستانم: که خدا رحمتشون کنه... منو با قرآن یه جور دیگه آشنا کردن بر خلاف چیزی که تا اون موقع یاد گرفته بودم...

۴/خاله خرسه: یه خانم صاحبخونه تُپل تَپر با روحیات فلسفی و عمیق و نظریات بامزه در مورد آقایان... که باعث شد من دهاتی که نمی دونستم گربه کجا... بفهمم که با روش های باروری جدید گربه ها که هیچچی بلکه مابقی جانوران غیر تخم گذار هم ادای "اورنی تورنگ" و "پلتی پوس" رو براحتی در میارن...

۵/خانم برارثانی عزیز رئیس مدرسه عالی پرستاری مشهد: حرفشون هنوز تو گوشم زنگ می زنه... همیشه خودت باش و از هم صحبتی با هیچ کس پرهیز نکن چون آدم از هرکسی یه چیزی یاد می گیره حتی از بدترین آدم ها و من واقعاْ یاد گرفتم... از آقادزده نازنین محلمون یاد گرفتم که بی رحم ترین آدم ها دوستای خوب شونو فراموش نمی کنن حتی با دستبند و تو کلانتری... از هم صحبتی با معتادین گرامی یاد گرفتم هیچ چیزی جز ضعف شخصیتی و بی صبری در مقابل تحمل درد آدمو به نابودی نمی کشه... بزرگترین درس ها رو از کوچکترین آدم ها یاد گرفتم و یاد گرفتم می شه همه رو بی چون و چرا دوست داشت... 

۶/حکیم ابولقاسم فردوسی: که بهم یاد دادن خانم ها باید شخصاً به فکر خودشون باشن... چون ادبیات هم اهتمام در به خاک سپاری شون داره... و خانم ها در بهترین شرایط هم بر طبق قوانین مرد سالارانه اجتماعی رقیب و دشمن هم محسوب می شن... (قانون شکنی بدرد همین مواقع می خوره)

۷/استاد زرویی گرامی: با مجموعهء شعر "با معرفت های عالم" باعث شدن بفهمم بدون کلمه سخت هم می شه شعر پر مغز گفت و درتلخ ترین شرایط می شه خندید...

۸/ مولوی، شری راجنیش و فلورانس اسکاول شین: و کتاب چار اثرش... که باعث شدن من گم کرده ها مو در سخت ترین لحظات دوباره پیدا کنم...

۹/ و اسمشو نبرها که باعث شدند بفهمم همه چیز دنیا الکیه... جز دلم که هیچ وقت جدی نگرفتمش...

و... این وبلاگ: که مثه آینه منو به خودم نشون داد و باعث شد آشنایان و دوستان و استادان دیده و ندیده عزیزی داشته باشم و از هر کدومشون یه دریا دونستنی یاد بگیرم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 20:37  توسط یواشکی  | 

ابراهیم دلش تبر برداشته و بت ها رو یکی یکی می شکنه... ولی تبر و رو دوش هیچ بتی نمی ذاره... دستش می گیره و با قدرت جلوی در بتکده می ایسته...

تکه های شکسته بت ها رو بیرون می ریزه... خستگی در می کنه نفس راحتی می کشه...

خدا از اون بالا نگاهش می کنه...

دیوار های نیمه کاره... هنوز باید خشت رو خشت بذاره... 

کو تا خونهء خالی دلش بشه کعبه...

ولی می دونه خدا یواشکی به دلش سرک می کشه...

گاهی وقتا فکر می کنه یه معمار خوب باید باشه تا این دیوار ها کج و کوله بالا نره...

غیر ازخودش کی می تونه خونه شو باب دلش بسازه... کی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 19:38  توسط یواشکی  | 

به خیر و شر اعتقاد ندارم... معتقدم خدا قدرت مطلقه و یکتا پس شری نمی تونه وجود داشته باشه... شر زاییده ذهن آدم هاست که در نهایت هم خودشونو به نابودی می کشونه...


ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 4:30  توسط یواشکی  | 

راست یا دروغش پای خودشون... گفتن و گفتن ولی من هیچکدوم شو باور ندارم... شاید از شدت سادگیمه... شاید به خاطر اینه که از ضرب و تقسیم های اجتماعی سر در نمیارم... شاید هم زیادی خوش باورم... ولی به قول استاد زرویی: نگاه آدم که دروغ نمی گه...

هیچ چیزو نمی شه توی چشما قایم کرد... این دوتا صندقچه این قدر بلوری هستن که راحت هست و نیست ادمو می ریزن رو آب...

چه حس خوبی دارم از اینکه برای قضاوت هام به حرفای مردم اهمیت نمی دم... یه تجربه است بد و خوبش هم پای خودم...

نمی دونم چرا عادت کردیم برای دیدن دنیا از سر و کول هم بالا بریم... از ته چاه هم می شه دنیا رو راحت دید یعنی دقیقاْ از همین جایی که من هستم...

به اشتراک گذاشتن تجربه ها خوبه... ولی اکثر قضاوت ها دید شخصی آدم هاست که با توجه به اعتقاداتشون شکل می گیره... اگر دیوار های ذهنی مونو خراب کنیم عادت می کنیم هر چیزی رو همونطوری که هست ببینیم...

من احساس خوبی دارم نسبت به همهء موجودات عالم... حتی عقرب های طفلکی و قورباغه های طفلکی تر که هر دوشون یه سلاح دفاعی بیشتر ندارن... تمساح ها که حتی تا زمان مرگشون نمی فهمن واسه چی این همه زار زدن... کوسه ها که همیشه گرسنه هستن و تا بوی گوشت به مشامشون نرسه به کسی حمله نمی کنن... روباه های محافظه کار... مارمولک ها که  پشه ها رو قورت می دن و این پیشی خوش تیپ با اون میومیوی ظریفش که ممکنه چنگال های تیزی رو تو سر پنجه های نرمش قایم کرده باشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 4:58  توسط یواشکی  | 

کوله بارمو بسته بودم... داشتم می رفتم از همین کوچهء عجیب و غریب که دائم بچه ها توش عده کشی می کنن و زوووو... می کشن و نفسشون نمی رسه تا لب خط چه برسه از خط بگذرن و یار کشی کنن...
اما نفس یکی خیلی گرمه... دستش گرمتر... ساز که دست می گیره غوغا می کنه لامصب... انگار نت هاشو فرشته ها می نویسن و چشما و گوشای شیطون می گیرن تا بنوازه و بخونه و سایه ها رو از خواب بیدار کنه که تنی به چشمهء نور بزنن و سبز بشن...کوچه باغی که می خونه صدای چهچه ش... محل رو بر می داره همهء پنجره ها باز می شن و آدمای پشت پرده ها ریه هاشون از هوای تازه پر می کنن که اصل قضیه یادشون نره...
داشت تو این وانفسای دغل بازی و سیاست یادم می رفت که واسه چی قلم دست گرفتم و واسه چی نوشتم...
...طفلکی دوام نیاورد که هیچ... نفسای آخرشم کشید... یه جنازه موند روی دستم که براش مرثیه نوشتم... مرثیه خوندم و یادم رفت اومده بودم که جون بگیره اومده بودم که رو زخماش مرهم بذارم...  عشقو می گم...
عجیب نیست این گم شدن ها... چشماتو که باز کنی، راحت گم می شی تو این بازار مکاره، حواست پرت می شه به راسته ی عطارا... به سر و صدای مسگر ها... به دکان های رنگ فروشی و کلافای سر در گم الوان آویزون که به ساز باد می رقصن و زیر نور لامپای گازی می درخشن و رنگا شونو به رخ می کشن....
به طلا فروشی ها و ویترین های شلوغشون که آدما را جذب  برق نگین ها می کنن و آخرشم با زبون بازی یه انگشتر با نگین های اتمی به آدم قالب می کنن که نگین هاش سنار نمی ارزه...
یهو حواست جمع می شه و می بینی زیادی گم شدی و تو این همه شلوغ پلوغی خبری از یه کلید سازی نیست که کلید شکسته تو قالب بگیره و از روش بسازه تا حداقل موقع برگشت پشت در نمونی...
با جیب خالی وکفشای پاره می رسی دم بازارچه... فکر که می کنی می بینی از بس آدرس بلدی آدرس خودتو یادت رفته چشاتو می بندی و از ته دل صداش می کنی...
قشنگه ها... با خلوص نیت که روزه بگیری و تشنگی تو ببینه بی موقع اذون می گه... بی موقع عید می شه چه ماه دربیاد چه درنیاد... طاقت نداره شکستن تو ببینه... عاشقه به خودش قسم... خیلی عاشق تر از من و تو...

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 18:46  توسط یواشکی  | 

 این روزا زیاد می خونم و کم می نویسم... حس عجیبیه... هرچی می خونم کمتر می فهمم، چیزی رو که باید هیچ جا پیدا نمی کنم...

قلمو که دستم می گیرم موضوعی که ارزش نوشتن داشته باشه به ذهنم نمی رسه... انگار همهء حرفا زیادی هستن...

احساس می کنم هزاران سالمه... اونقدر بزرگ شدم که هیچ چیز برام جذابیت نداشته باشه... اونقدر بزرگ شدم که تو نگاه آدما همه چیزو بخونم... اونقدر بزرگ شدم که همه چیز به نظرم بچه بازی بیاد...

این وروجک بی خیال یا همون کودک درونمو تو سیاهچال حبس کردم که آروم بشینه... دستشم به من نرسه... ولی هنوزم در مورد خوردن آلوچه و آلبالوچه با من تله پاتی داره...

فیلم گذشته رو اسلو موشن که می بینم همه چیز دستم میاد... فریم فریم عکس می گیرم که یام نره دوباره خنگ بازی در بیارم...

چند وقته همه چیزو همون شکلی که هست می بینم بدون تعبیر و تفسیر... البته این یه قلم از مضرات هایکو نویسی باشه گمونم...

باید یه چیزی گم شده باشه لابلای ورقای زندگی... همش فکر می کنم یه یادداشت دو بند انگشتی لای یکی از این صفحه ها باید باشه که من نخونده ازش گذشتم که پیداش نکردم تا بنویسمش...

استاد معلم یه حرف بامزه زد تو یکی از این جلسات نقد: اطلاعاتی که بهمون می رسن شبیه سالادن، پر حجم و بی خاصیت... البته سالاد بی خاصیت نیست ولی رفع گرسنگی نمی کنه... واسه همین فکرمون روز به روز لاغر تر می شه... من چقدر برای این استاد احترام قائلم به هر حسابی که دلتون خواست بذارین...

خسته هستم دلم می خواد بخوابم ولی نمی تونم... اینا رو نوشتم که بدونین چند وقتی نوشتن رو تعطیل می کنم، شاید اگه چیزی رو که باید پیدا نکنم اصلاْ ننویسم...

حس کسی رو دارم که وسط اتوبان کیفشو زدن... این روز ها هم که هیچکس حس همدردی نداره... همه نگاه می کنن و دور می شن... یاد قدما به خیر باز دو نفر لوطی بینشون پیدا می شد که آقایون لاتا جرات عرض اندام پیدا نکنن... اینروزا هرکی کلاه خودشو چسبیده...

شکوائیه نوشتم و تقدیم کردم به آقایی که اون بالاست و گفته از رگ گردن به ما نزدیک تره... دستمو گذاشتم تو دستش و دارم از پل صراط رد می شم... چتر شو که رو سرم گرفت نشونی بهشتم بهم داد... من سادهء بی حواس گمش کردم... بازم خیلی آقاست که بروم نمیاره...

نمی گم نمی ترسم... ترسو هستم از اولش هم بودم... از تاریکی می ترسیدم... هنوزم می ترسم ولی تاریکی داریم تا تاریکی... از گلی خانوم که لولوی خوبی بود... تا پاتو از زیر لحاف بیرون نمی آوردی نمی بردت... از زوزهء سگ ها... از موج های بلند دریا تو شب... که انگار دستتو می کشن تا بری طرفشون... از آدم هایی که نمی دونم تو دلاشون چی می گذره... از حسادت... اعوذ بالله من الهمه چیز... که اگر لطفش نباشه یه پشه هم می تونه واسمون شاخ شونه بکشه...

اینا رو هم نوشتم که یادم باشه یادم هست...

اما تو... فکر می کردم می شناسمت غریبه... بقچه های خاطراتتو بستم وگذاشتم تو پستو و بهشون نفتالین زدم... که نه بید فراموشی بزندشون نه خوشمزه باشن که موش ها قورتشون بدن...

حالا دوباره اول جاده هستم... ولی نه تنها تر...

باید برم لباس های شسته رو پهن کنم... باید اونقدر خسته بشم که خواب نبینم... صبحت به خیر...

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 4:25  توسط یواشکی  | 

پای این دستگاه لعنتی نشستم که...
ولی نمی شه حواسم کجاست نمی دونم... تلویزیون فیلم ابلوموف رو پخش کرد... برای بار چهارم هم آخرش خوابم برد... باورت می شه دیوونه من هیچوقت آخر این فیلمو ندیدم... آخرش چی می شه؟

حالم از شعرای عربی بهم می خوره... از شعر های انگلیسی... از ترجمه ها و از فارسی... که تازگی ها... نمی دونم...می دونی چی می گم، می فهمی پس عذابم نده...

گاهی فکر می کنم همه مون لولو سر خرمن مزرعه های کشکمونیم... قورباغه ها اسیر مردابن... صداشون عجیبه... پشه می خورن ولی رو برگای نیلوفر لم می دن...

دلم می خواد اسمتو بلند فریاد بزنم... به درک که همه می فهمن، به جهنم که نمی خوای از زبون من بشنویش... دلم می خواد حد اقل یه کار به خاطر دل خودم کرده باشم... پشت این پنجره ها خبری نیست... این من هم من نیستم بعد از این تفکیک موضوعی... تو دنیایی که عین فرفره می چرخه و کسایی که از نیروی گریز از مرکز چیزی نمی دونن رو پرت می کنه بیرون...

برق بعضی ها چشم همه رو می زنه... از پشت پنجره ها که یواشکی نگاهشون می کنم... هیچی نیستن... شاید بد تر از من و تو...
یادته می گفتی برای... ارزش قائل نیستی... حالا دیگه هیچی برام ارزش نداره... وقتی عشق نباشه همه چیز شبیه یه خیمه شب بازی مسخره است با صدای کمونچه ای که وادارت می کنه برقصی... ما بین این همه ماشین... مغازه... ساختمونای بلند... دود... و دلت لک بزنه واسه صدای زنجره ها... واسه گلای توری حاشیه باغچه که از گرما و بی آبی خشک شدن... و دلت بگیره از دیدن چاه های عمیقی که پرشدن از خار و خاشاک و چشم هاییکه برای رفع عطش دنبال بسته های آبی رنگن... آدمایی که با حلقه های دود سیگاراشون خودشونو فیلسوفانه دار می زنن...

چه لذتی داره چوپانی گلهء گوسفندان وقتی می دونی گو سفند ها از گر گ ها بار دار می شن؟
به جای گریه می خندم به حال روز خودمون... به این همه بیهودگی که تسلیم مون کرده تن بدیم به...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 20:2  توسط یواشکی  | 


خیلی وقته اونجوری که دلم می خواد ننوشتم... امشب هم الکی پشت کیبوردم...
نمی دونم از کجا اومدی؟ چرا رفتی؟ چقد دوستت داشتم؟ چرا این همه نوشتم...
فراموشی نیست ولی ذهنم خالی خالی شده... از تمام چون و چرا ها، اینقدر که هیچ احساسی نسبت به هیچی ندارم...
یادم رفته چرا می خندیدم، چه جوری گریه می کردم...
رنگ سبزی که همیشه دوستش داشتم داره آروم آروم جای تمام رنگ ها رو برام پر می کنه...
من و من، دونفر شدیم که برای موجودیت هم احترام قائلیم... برای آرامش هم... کنار هم می شینیم و با لبخند به هم نگاه می کنیم از اون لبخندا که کسی نمی بینه...
بعد اون پا می شه می ره هر جا که دلش می خواد... منم می رم اما نه هرجا و نه دلبخواه...
گاهی وقتا وسط روز واسه هم دست تکون می دیم و کنار هم می خوابیم... من چشمامو می بندم، اون چشماشو باز می کنه... اونوقت دوتایی خواب می بینیم... اون هر خوابی که دلش می خواد می بینه و منم دعوت می کنه... قول داده خوابای خوب ببینه...
گاهی وقتا می شینه پشت پنجره به جای من کوچه رو نگاه می کنه... درختای سبزی روکه از بهار دل نمی کنن... میوه های کالو که رو شاخه ها زیر آفتاب لم دادن... پر می کشه و گلای سرخابی نسترنو بو می کنه و عطرشونو برای من تعریف می کنه...
بزرگ شده... مهربون شده... باور کرده...
گاهی وقتا که دلش یه جای خوب می خواد... یه سر می ره حرم امام رضا (ع)، یه زیارت نامه دستش می گیره و آدما رو نگاه می کنه... بعضی وقتا هم از خستگی یه گوشه ایوون طلا خوابش می بره... تنهایی، بیدارش نمی کنم... نگاهش می کنم و از آرامشش لذت می برم...
بعضی وقتا از صبح تا شب یه بیت شعرو زمزمه می کنه...
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهء حیات منم

یه عالمه حرف نگفته داره که باید گوش کنم...
ددری شده، الان هم رفته...نمی دونم کجا... شاید گل دون شمع دونی تشنه صداش کرده...شاید رفته به کار های من سرکشی کنه که با خیال راحت بنویسم...

برات آرزوی آرامش می کنم...آرزوی صلح با خودت... خوب بخوابین و خوابای خوش ببینین...

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 4:8  توسط یواشکی  | 

*روز ها...
از پی هم می گذرند
دست در دست
ولی قهر قهر
* آدم مار گزیده از مار حتماً باید بترسد چون، مار ها پا ندارن نمی شه مسیر بعدی شونو حدس زد...
* آقای آکاردئونی اومده... یه چیزی می زنه که تا حالا نشنیدم... دلم یه عالمه چیزای خوب می خواد،  بوی اسپند پیچیده... خداکنه کندور و گلپر هم بریزن رو آتیش عطرش بلند شه...
*کی شعر تر انگیزد  خاطر که حزین باشد؟
همین الان که بارون میاد...
*چقدر آدم ها اینروزا همو نمی دوستن... یکی هم که بدوستدشون مشکوک می شن...
* وقتی همه می خندن گریه ام می گیره... وقتی همه گریه می کنن، خنده ام...هیچ چیزم مثه آدمیزاد نیست...
* آی فیل سو آن شور...
* دارم خیلی بزرگ می شم... هزار سالگی احساس عجیبی داره...
* قاطی پشه ها که وایستی قورباغه ها عوضی می خورنت...
* هی وسط مرداب وایستا بگو من گل نیلوفرم...
* بزن دنده پرواز برگرد خونه... اتوبان یه طرفه است... خب باشه...
* شاخه های شکسته رو اگر بذاری تو آب و سربه سرشون نذاری ریشه می کنن... درختا رو اگه هی تکون بدی خشک می شن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 3:51  توسط یواشکی  | 

هرگز، هرگز، هرگز بی تو نمی خندم...
آکاردئون زنی که بعضی شبا همین موقع ها (یعنی دقیقن ساعت 10) میاد تو کوچه این آهنگ رو می زنه...
اینجا علاوه بر رفتگر نازنین، یه درویش خوش صدای نازنین تر هم داره که مدح علی می خونه... کوچهء قشنگیه... انگار اصلاً تو تهرون نیست...
یه تیر چراغ برق روبروی پنجرهء آشپز خونه هست که اکثراً یه کلاغ روش نشسته، کاری هم نداره که آب و هوا چطوره، واسه
خودش سر فرصت همه جا رو از کلهء تیر چراغ دید می زنه...
چند تا گربهء خاکستری تپل هم داره که تقریباْ اهلی هستن، ولی من ازشون در می رم... میکروب خالصن...
همه بن بستا هم بد نیستن...
خیلی از جاده ها به جایی نمی رسن... خیلی از خیابون ها سوت و کورن... خیلی از کوچه ها زندگی رو قورت میدن...خیلی از
خونه ها تونل وحشتن...
گول اسم ها رو نخور، مهم اینه که زندگی رو کجا پیدا کنی... بازم فیلسوفیتم گل کرد...
سنگینیه بال های رو شونه هام زمین گیرم کرده...
شایدم خیالم راحته که هر وقت لازمشون داشته باشم ، خدا قدرت پرواز رو بهم می ده...
*چقدر نمی دونم...
لاک پشت ها پرواز نمی کنن، ولی یه لاک سخت دارن که از آسمون گمونم امن تره...
فقط عقرب های خونهء پدری جراره نبودن... شاید هم بودن و من در مقابل نیششون واکسینه بودم...
چقدر تر به تنهایی عادت کردم... خیلی بده که حکم ویتامینو پیدا کنه واسه آدم...
دلم پر می زنه واسه خونه... واسه کفترای کاکلی که لبه ئ پشت بوم ردیف نشستن و گربه هه رو با تمسخر نگاه می کنن که بزور از پله های نردبون
خودشو می کشه بالا...
ولی... مگه این هیولای جلف وقت نشناس می ذاره که من هر کاری دلم خواست بکنم...
یه کمد داره با هزار جور لباس ترسناک مضحک، هردفعه یکیشو می پوشه تا منو از تصمیماتم منصرف کنه...
منم که دل نازک... نه که بترسم... حال و حوصله جنگ و جدل با  فسیل های متمدنو ندارم...
حیفه زندگی نیست به این منوری...
دنیا به این کوچکی... آدم ها به این بزرگی... وقتی دلشونو شش دنگ می سپرن بهش، می شن قد یه ارزن... که حتی ته دل
مورچه هه رو نمی گیره...
پاشو امشب زودتر بخواب هفت تا پادشاه خواب ببین که یه کشور دارن...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 23:7  توسط یواشکی  | 

امروز یاد درختای سپیدارخیابون ملک آباد افتادم... یادته؟
درختای بلند و سر سبز با سایه ای وسیع و پایه ای سست... با یه باد  می شکستن و می افتادن... یادته چه بی خیال
زیرشون راه می رفتیم و اصلاً به هیچ چیز فکر نمی کردیم... حتی حرفی واسه گفتن نداشتیم... دلم برای باد هم تنگ شده وقتی با زور روسری مو می کشید و من با قدرت تمام روی سرم نگهش می داشتم... روسری مشکی با راه های رنگیه براق...

دلم برای آقای " تهرانی" تنگ شده... معلم رانندگی... یه روبان قرمز بسته بود به  دستهء راهنما که یادم نره... چهار زانو می نشست روی صندلی که بهم اعتماد به نفس بده... که باورم بشه منم که این خیابون های یخبندون رو بدون سر خوردن و اینور اونور زدن طی می کنم...
همیشه می گفت وقتی پشت فرمونی فکر کن همه دور و برت دیوونه هستن و هر کاری ممکنه ازشون سر بزنه...
راستشو بخوای حالا دیگه اصلاً باور ندارم تو این مسافرت طولانی  تنها من پشت فرمون بودم...

دلم برای حرم تنگ شده برای غلط غلوط خوندن زیارت نامه... گم شدن به خاطر پیدا کردن سقا خونه... دو رکعت نماز زیارت غرق بوی گلاب و اسپند... نشستن تو ایوون طلا و خنکای صبح و سر زدن آفتاب. مامان می گفت اگر وقتی نقاره می زنن بری زیر نقاره خونه وایستی و یواشکی برقصی خدا هر آرزویی داشته باشی بر آورده می کنه...

دلم برای کیف سنگین مدرسه و کتابای دست نخورده و ایراد های بنی اسراییلی خانم "قاسمی "هم تنگ شده... گوشش صدا کنه... با تمام گوشت تلخیش چقدر دوسش داشتم...
برای "هیلدا" و شیطنت هاش و تصنیف های تخت حوضی که باهاش کلاسو بهم می ریخت... برای آقای "کچرانلویی" و
نمره های درخشان فیزیک... برای" آسی "که با شنیدن صدای موتور گازی "جنبو جت" تا دم پنجرهء کلاس پرواز می کرد...
برای خودم و اون روز آفتابی خیابون بزرگمهر و اون کوچهء بن بست... که دلگشا ترین کوچهء دنیا بود.

برای شهر بازی پارک، کلوچه زنجفیلی های خوشمزه و تونل وحشت با اون گوریل مضحکش... برای وایستادن  توصف چرخ و فلک ترسناکش که همیشه تو رو دربایستی بقیه سوارش می شدم و از ترس پایین رو نگاه نمی کردم، هنوزم از بلندی می ترسم...
دلم برای بند گلستان و باغ آقای با شخصیت تنگ شده... برای کوهنوردی با مامان که هنوزم باور دارم قویترین مادر
روی زمینه...
دلم واسه صدای قورقور صبح گاهی استخر قورباغه ها هم تنگ شده...
چه بی مزه است که همش دلم تنگ می شه...
همه چیز در حال تغییره... مثه ما... که اول همو گم کردیم بعد هم خودمونو...
ولی نمی دونم چرا دوست داشتم اینا رو بنویسم... بخون... از اون روزهای بهاری و آفتابی خبری نیست، ولی یادشون
شاید... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 19:34  توسط یواشکی  | 

بیا شام...
بغضشو زورکی قورت می ده، بخورین میل ندارم... ولی دروغ می گه... مثه همیشه که سعی می کنه تمام دلتنگی هاشو پشت یه قیافه اخمالو یا مضحک قایم کنه...
نوک انگشتاش یخ کرده، دلش می خواد یه چیزی بنویسه که تمام دلتنگی هاشو درسته ببلعه  ...
سرگردونی بین گذشته، حال و آینده چیز غریبیه... هر چی می خواد نتیجه بگیره... به هیچ جایی نمی رسه...
قانون جنگل حاکمترین قانونه...
حالش از معذرت خواهی بخاطر گناه های نکرده بهم می خوره، تا کی باید جور دیگران رو بکشه...
جالب اینکه کم کم داره باورش می شه "گربه کلونداک" ناجی افسانه ایه...
بعضیا خیلی راحت تونل حفر می کنن و سر از سرزمینهای جدید در میارن... ولی اون هر کاری می کنه نمی تونه مثه موش کورفقط نقب بزنه...
نمی تونه شبیه گوسفند تابستون و زمستون دنبال چوپان راه بیفته... تا  ریز ریز پوستشو بکنه و برای خودش سر فرصت پلوور یقه اسکی ببافه و هر وقت دلش خواست خودشو به خواب بزنه تا گرگه اونو راحت تر بخوره...
نمی تونه مثه ماهی توی هر تنگی که میاندازنش شنا کنه... ولی وقتی تو یه تنگ قد انگشدونه گیر میافته ،خوب بلده تو خیالش ازش دریا بسازه تا خفه نشه...
یاد قصهء "ملک محمد" میافته... وقتی دیوه دنبالش می کرد یه سوزن میانداخت پشت سرش، خارزار می شد یه تکه نمک، نمکزار، یه قطره آب، دریا...
ولی دیو قصهء اون با این دیوهای استاندارد فرق داره، اکثراً نامرئیه... وردی هم بلد نیست بخونه دود بشه بره هوا...
گاهی وقتا با تمام نامرئیتش بزک دوزکش می کنه که خوشگل به نظر برسه ولی یه دفعه یه کار دیو-انه می کنه که کاسه کوزه شو کلاً به هم می ریزه... انگار نه انگار...
کاش می تونست خودش باشه... خودش موجود راحتیه که نه تنها با... بلکه با هیچ کس دیگه هم رو در بایستی نداره... ولی نمی شه...
نمی تونه برای صورت خودش با ماژیک تینری قرمز پهن
لبخند بکشه و با جوهر پاکن لبخند دیگران رو برای همیشه پاک کنه...
آبروی هرچی بشریته برده...
اگه یه پیرهن خال خال داشته باشه و یه کلاه شاخدار وایکینگی ویه شال گردن از دم روباه قرمز، یه شنل سیاه، یه چوبدستی جادوگری که سرش یه اسکلت لق لقو مدام بلرزه، شاید یه خورده ترسناک تربه نظر برسه، تا بعضی ها حساب کارشون حرف نزده دستشون بیاد...
آخیش... یه خورده بهتره...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 18:6  توسط یواشکی  | 

 

هوا بس نا جوانمردانه سرد است...
دیگه دلم نمی خواست بنویسم... البته به خاطر موجودات مودبی  که عجیب تشویقم می کنن... ولی طبق معمول دیدم مهم نیست، تا وقتی واسه دل خودم می نویسم چه اهمیتی داره کی چی میگه...
زندگی خیلی مضحکه... نمی دونم چه جوری بگم... بازم لال مونی گرفتم...
تو می دونی چمه... شبیه یه دختر کوچولو شدم که ماما نشو تو بازار برده فروش ها گم کرده...
بیچاره آبراهام لینکلن هی توهم کرد برده داری منقرض شده...
البته نمی دونم نبات داغ برای باد دماغ نافع هست یا نه ؟ ابو علی سینا کجایی که یادت به خیر...
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو... چهار سال پیش... تو اون شرایط به به چه نیکویی... مولوی خودش این مصرعو پیچید تو زرورق و داد دستم... حالا هر صفحهء کتابشو که باز می کنم غیر این بیت چیزی نمی بینم...
روز گار غریبی ست ناظنین...
دندونم درد می کنه بی شعور وقت گیر آورده...
شونه هاتو قرض میدی؟
پاپیتال های سبز تمام دیوار ها رو پوشوندن... بخاری برقی هم که روشن باشه یادم میره زمستونه...
سردمون بود... پالتو خریدیم و انداختیم رو کولمون و پابرهنه رو برفا راه رفتیم... برفا آب نشدن... می بینی هنوز رد پامون رو شون هست... کنار اون آدم برفیه که با دگمه های پالتومون براش بی خودی چشم گذاشتیم...
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 4:24  توسط یواشکی  | 

 
*حسادت کار مزخرفیه کاری هم ندارم کی در موردش چی گفته... ولی هیولاییه که تمام آرزوهای خوبی که برای هم می تونیم داشته باشیم می بلعه...
*اسباب کُشی کار جالبیه... آدم تازه می فهمه چقدر آت و آشغال دور خودش جمع کرده...
*به شیرینی خوری کریستال لب پر نگاه می کردم که تکه شکسته اش گم شده بود...
مواظب شکستنی ها باشیم چون بالاخره ریزه هاشون یه گوشه کنار قایم می شن، شاید زمانی که اصلاً بهشون فکر نمی کنیم دست و بالمونو ببرن... 
*چقدر در مورد هم خسیسیم... البته گذشته از مسائل مالی...
*صبح ها نقش خروس رو بازی می کنه اما خروسی که قار قار می کنه و گاز می گیره...
*نمی دونم چرا آدم های شکست خورده از شکستن دیگران لذت می برن... عشق بهترین چسبه برای ترمیم شکستگی ها... کورهء عشق آدمو ذوب می کنه و دوباره از نو می سازه، اگر واقعاً عاشق باشی...
*ترس هم خونه ایه که همه مون کما بیش باورش داریم... بی خودی هم قهرمان بازی در میاریم... فقط توکل به خدا و گوش کردنه صدای دله که گاهی با تمام قدرت خنثی ش می کنه...
وقتی لولو ها حمله می کنن و با ولع آرامش رو می بلعن... کافیه یه نوار سبز روی انگشت سبابه ات گره بزنی که یادت بیاد تا اون نخواد آب از آب تکون نمی خوره.... تمرین سختیه... اینو یه آدم ترسو می گه...
*کینه آدم ها رو ضعیف و پست می کنه، روحشون رو می چره و بدون اینکه بفهمن خودشونو از درون نابود می کنن نه طرف مقابل رو...
*گاهی وقتا فکر می کنم آدم ها شبیه میخ هستن... اومدن که چهار چوب زندگی رو محکمتر کنن ولی جاهای اشتباه کوبیده شدن...
*گاهی وقتا بذری رو که پیدا می کنی توی گلدون خوب می کاری و پرورشش میدی اما بر خلاف انتظارت گیاه گوشت خوار از آب در میاد... هم می تونی از ریشه بکنیش... هم می تونی بفرستیش جنگل های آمازون که مگس های تسه تسه رو بخوره...
*سیب زمینی های سرخ شده خیلی خوشمزه هستن هزار سالم هم که بشه دوستشون دارم...
*کفشای پاشنه بلند این توهم رو بوجود میارن که یه سرو گردن از دیگران بلند تری...
*تا وقتی پابرهنه راه نری نمی تونی قدر یه خیابون شسته رُفته رو بفهمی...
*وقتی توی جیبت اصلآ پول نداری، تمام چیز هایی رو که لازم داری می بینی...
*وقتی پرواز می کنی یا زمین رو کوچکتر می بینی یا از لا بلای ابرها اصلاَ  نمی بینی... این روز ها که پرواز هم امنیت نداره با این هوای قاراشمیش و هواپیماهای قراضه...
 
*قبلاْ هم گفته بودم: این حرف ها نتایج کل کل های من با خودمه، برداشت های ی که از اتفاقات کوچک روز مره می کنم... اصلا و ابدا فیلسوف بازی در نمیارم... تهمت نزنین ها... بی زحمت البته...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 4:57  توسط یواشکی  | 


احساس غریبیه غربت و قربت...
صداشونو که می شنوم یه چیزی غیر از حرفای معمولی تو صداشونه... هر چی می گردم نمی تونم پیداش کنم...
یه چیزی که باید بگن، ولی نه، اون چیزی نیست که فکر می کنی خیلی بزرگتر از این حرفای بچه گونه ست... شاید مهم تر از این گفتنی های صد من یه غاز... اگه اینهمه تعارف وما بقی حرفای الکی رو دور بریزیم، چند کلمه حرف حساب می مونه که ارزش گفتن داشته باشه...
یه چیزی هست که باید بدونم ولی تو این سکوت پیداش نمی کنم... امروز به خودم می گفتم بیخودی کنجکاوی نکن... خدا هر چیزی که لازم باشه بدونی به موقع خودش بهت می گه... نگران چی هستی؟ شاید همه چیز و هیچ چیز...
ولی نمی دونم با آدم هایی که فقط وقتی به من می رسن نقاب می زنن باید چه جوری باشم...
برام مهم نیست چی فکر می کنن... همینکه سعی می کنم سوءتفاهم ها رو تا حدودی بر طرف کنم کافیه... سوء طفاوط های خیالی کمکی به شناخت آدم ها نمی کنه، دوستی چیزیه که از صد فرسخی هم معلومه حتی از پشت فولادی ترین نقابها و قلمبه سلمبه ترین حرف ها...
البته خوبه آدم اول بین خودشو و خودش روابط حسنه ایجاد کنه بعد دنبال اکتشاف موارد لازم باشه... 
خلاصه... نفهمیدم حرفا مو به اندازه کافی گفتم یا نه...
۰۰ 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 10:35  توسط یواشکی  | 

 

*توی دنیا تصاویری هست که هیچ آینه ای منعکسشون نمی کنه...
*باید توان رو در رو شدن با آینه رو داشته باشی تا بتونی تصویر ظاهرتو ببینی...
*آینه فقط تصویرتو می خواد نه صداتو... برای انعکاس صدا باید وسط دره ها فریاد بزنی...
*آینه هایی غبار می گیرن که کسی بهشون دلبستگی نداره...
*آینه های روبرو باهم لج می کنن...
*آینه صادق ترین دروغگوست...  با به تصویر کشیدن تو، خودت رو فریب می ده...
*آینه احمق ترین قاضیه چون رو ظاهر افراد تاکید می کنه...
*تصاویر توی آینه ضبط نمی شن... هروقت دلت بخواد می تونی فیگورتو عوض کنی...
*آینه شکسته شگون نداره... جورچینیه که اگر بخوای درستش کنی حتمن دستتو می بره...
*پشت آینه ها  باید تکیه گاهی باشه که اونها رو سر پا نگه داره... شاید مهم باشه که برای دیدن تصویر خودت آینه رو به کجا تکیه میدی...

*آینه ها تمام کم و کاستی های خودشونو به تصویر تو اضافه می کنن... آینه حقیقی کم داریم... شاید هم نداریم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 3:36  توسط یواشکی  | 

 

* یادته نوشتم: مشق عشق می نویسم بی سر مشق... انگار اینجوری بهتر بود... با اینکه دست خطم هنوز تعریفی نداره...
*شبرنگ ها غبار گرفته کی باید تمیزشون کنه به نظرت؟
*یاد گرفتم یک منهای یک می شه دو... الکی نظریه مو رد نکن...
*با دریایی از این آب شور هر چقدر هم که زلال باشه هیچ بیابونی سر سبز نمی شه... من می دونم...
*یه توپ دارم قل قلیه هر چی زمین می زنم هوا نمیره... پنچره گمونم...
*دستاش به لطافت ابر هاست... هنوز اونقدر نرم و سبک نشدم که بتونم دستاشو تو دستام محکم نگه دارم...
*خیلی ها حفاری می کنن که به گنج برسن... خیلی ها به آب... منم با لب تشنه و این قلم فکسنی کوه سنگی کلمات رو حفر می کنم برای رسیدن به... خوش خیال تر از من در عالم بشریت...
عوضش یه غار کندم که برای تنهایی مجربه، هیچ اژدهایی هم آدرسشو بلد نیست...
*تازگی ها زیر پوسته زمین ، موجودات ریز و عجیبی رو کشف کردم که نه می شه اسمشونو باکتری گذاشت، نه تک یاخته، نه قارچ، نه انگل،نه ویروس...
*شاخ هاشو پاک کردم... هر چی خواستم براش سیبیل بکشم نشد... به اندازه پلنگ صورتی هم جسارت ندارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 1:59  توسط یواشکی  |