تبليغاتX
کاکوتی - عاشقیت!

البته ما که جرات نداشتیم از این رفتار های نابهنجار اجتماعی از خودمان بروز بدهیم... زمان ما مد نبود! «عاشقیت» را عرض می کنم... کسی جرات نمی کرد سرخود در ملاء عام عاشق بشود... جلف بازی در بیاورد و شش دنگ عقلش را بی اجازه بزرگتر ها به شیطان بسپارد! 

دختر تمام سرمایه آبرویی خانواده بود... و این کار نهایت «لاابالی گری و بی حیایی و... » یک دختر بود که رو در روی پدرش بایستد و بگوید: «من عاشق فلانی هستم!»... از «کشیده آبدار گرفته تا حبس و کتک مفصل با کمربند و بریدن سر لب باغچه» جزو تنبیهات معمولی بود که برای عاشقیت و زبان درازی در نظر گرفته می شد، اگر دختر بیچاره برادر هم داشت که «نور علی نور» بود و قوانین صد درجه سفت و سخت تر اجرا می شد.

قدیم تر ها باید یواشکی یا به قول سعدی: «دزدیده در شمایل خوب یار می نگریستیم» و دم بر نمی آوردیم و منتظر می نشستیم بلکه خداوند متعال مادر طرف را یک جوری «بوسیله الهام و مشتقاتش» سر راه ما قرار بدهد و در اثر دلبری و شیرین زبانی و خوب پاک کردن سبزی و گلدوزی و... مهر ما به دل مادر طرف بیفتد و زاغ سیاه ما را مدتی چوب بزند که خدای نکرده زبانم لال انگشت نمای محل نباشیم و بعد دوباره راپورت ما را از دوستان «جی جی باجی مان» بگیرد که کی به حمام محل تشریف می بریم تا ایشان بیاید و به هوای «لیف و غیره...» بر و رویمان را بر انداز کند و «دهانمان را ببوید» و اگر مقبول افتادیم... آدرس خانه مان را برای تحقیق بگیرد و یک شب با «دسته گل و شیرینی و عمه و عمو و دایی و خاله و خان باجی و همسایه دست چپ و راست و... » برای خواستگاری تشریف بیاورند... که اگر پدرمان دست به پشت داماد زد و از پشت کت لباس «پلو خوری» ایشان «گرد و خاک» بلند شد و تشخیص داده شد که مرد زندگی هستند و «مهر داماد» به دل مادرمان افتاد و فامیل طرفین چشم دیدن یکدیگر را داشتند... بعد از تحقیقات وسیع و معمولاً بی نتیجه از «در و همسایه و بقال و چقال... » بله را بگوییم و مادر داماد یک انگشتر طلا بچپاند توی دستمان که مثلاً ما را برای پسرش نشان کرده باشد تا کار های جنبی خواستگاری و عقد و عروسی برگزار شود و کسی جرات نکند نگاه چپ به ما بیاندازد که از این به بعد خودمان و دلمان شدیداً صاحاب داریم و الخ...

خلاصه اینکه... دانشگاه و کافی شاپ و اینترنت و پارتی و موبایل... این کوفت و زهر مارهای مدل جدید نبود که ما بتوانیم ارتباطات وسیع با «کل پسران کل مملکت» و «کل پسران کل ممالک خارجه» داشته باشیم... این بود که معمولاً به پسران فامیل یا همسایه یا نهایتاً همکاران پدرمان به ناچار اکتفا می کردیم و سر و ته قضیه عشق را آبرومندانه هم می آوردیم. گاهی کل ارتباطمان در دو خط نامه مودبانه که طی آن کتباً طبق رسوم رایج زمان قربان صدقه هم می رفتیم خلاصه می شد و این خودش جسارت و شهامتی بالا را می طلبید که معمولاً همه جگر اینجور خطر کردن ها را نداشتند...  

الغرض... این ها را حضور انورتان عرض کردم که چی؟ که یاد آوری کرده باشم... با این همه امکانات ارتباطی تا چشمتان به یک پسر آپ تو دیت با «مو های فشن و زیر ابروی برداشته تو دل برو با لباس های رو و زیر مارک دار» می افتد هول برتان ندارد و آب از لب و لو چه تان راه نیفتد... زمین و زمان را بهم ندوزید«یعنی از منزل همراه دوست پسرتان متواری نشوید و خود کشی نکنید!» و تن پدر و مادر طفلکتان را که به دیدن این صحنه ها «صور قبیحه» عادت ندارند نلرزانید... این همه امکانات مبارزه با ندید بدیدی هست... به حرف چهارتا «بازار پسر داغ کن» هم که می فرمایند: «تعداد دختر ها چهار برابر پسر هاست»گوش نکنید و تحت تاثیر این تبلیغات منفی و ترس از ترشیدگی به هر موجود در هیات پسری بله نگویید! کلاهتان را قاضی کنید و معقول تصمیم بگیرید که عشق با ازدواج «تومنی هفت سنار» توفیر دارد. به قول فلانی گفتنی... «بچه ها مواظب باشید» شدیداً!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 4:1  توسط یواشکی  |