مرکب
گريه ديگه درمون دردمون نيس
تنها نشسیم چرا سردمون نيس؟
آينه ها رو عمريه شکستيم
از خودمون همش فراري هستيم
انگار تا دنياس دست غم قراره
چوبو تو دستاي فلک بذاره
سايه مه رو درياي نگامون
غبار غربت روی شونه ها مون
بُرجاي آرزو مي ريزه با فوت
قلم تا خرخره تو ليقه ي شب
مي چکه از ستاره ها مرکب
دستاي باد همه درآرو بسته
ماييم و کوهي از پل شکسته
باور شبيه قفل بي کليده
چشاشو واکرده ولي نديده
چاله ها پشت هم شبيه چاهه
خالي مي بنديم کارا رو براهه
پرنده هاي بي پر سواليم
بي خبريم از همو بي خياليم
رها شديم تو سايه هاي رخوت
قافيه اي نمونده اينجا جز شط
شطي که ماهياي مرده داره
بستر سنگ و شيشه خرده داره
دلخوشي داشتنم يه جور گناهه
مجرم اصلي مون کلاغ سياهه
مثه کنه چسبيده پشت شيشه
ببينه قصه آخرش چي مي شه
پنجره ها اگر صفا نداره
راهي به قلب کوچه ها نداره
تقصير ماس که بالشونو بستيم
روزنه ي خيالشونو بستيم
ميدون داديم به اين کلاغ خيره
که داره از بي خبري مي ميره
ستاره جاش تو قلب آسمونه
چپيده پشت ابراي بهونه
يه پر نسيم تازهء بهاره
دخل تموم ابرا رو مياره
دنيا اگه سفيده يا سياهه
اسراف سهم مونه که گناهه
گريه ديگه درمون درتون نيست
تنها نشسين مگه سردتون نيست؟