میخ
بگرد...
درد، درد، درد
دور دايره هايي از سيم خاردار؛
قافيه اي نداشته اي
كه ببازي
و به جرم رديف
گردن بزني واژهاي بلند را...
قفس تنگ است،
دست و پايشان بيرون مي ماند،
دراز به دراز مي خوابند
کنار هم...
کوتاه و بلند
کسي فرياد مي زند...
و قانون
لي لي کنان
از کنار قفس ها مي گذرد
***
پنجره مي شوم که چشم باشي
ترانه که صدا،
دل که تپش،
اما...
پله هاي نردبانت را بشمار
که نگاه نکني
حواست پرت نشود...
و نيفتي
روي خاکي که از آن روييده اي
***
دستم نمي رسد؛
عکست را
تخت سينه ي آسمان
به ابرها ميخ کرده اند،
در قابي از ستاره ها...
ابر ها بازیچهء باد هستند
و ستاره ها
عاشق شب...
و تو
کوهي که
مجبوري
طلوع و غروب را بدوش بکشي...
به همين بيهودگي...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۵ ساعت 1:31 توسط یواشکی
|