بگرد...

درد، درد، درد

دور دايره هايي از سيم خاردار؛

قافيه اي نداشته اي

 كه ببازي 

و به جرم رديف

گردن بزني واژهاي بلند را...

قفس تنگ است،

دست و پايشان بيرون مي ماند،

دراز به دراز مي خوابند

کنار هم...

کوتاه و بلند

کسي فرياد مي زند...

و قانون

لي لي کنان

 از کنار قفس ها مي گذرد

 

***

پنجره مي شوم که چشم باشي

ترانه که صدا،

دل که تپش،

اما...

پله هاي نردبانت را بشمار

که نگاه نکني

حواست پرت نشود...

و نيفتي

روي خاکي که از آن روييده اي

 

***

دستم نمي رسد؛

عکست را

تخت سينه ي آسمان

به ابرها ميخ کرده اند،

در قابي از ستاره ها...

ابر ها بازیچهء باد هستند

و ستاره ها

عاشق شب...

و تو

کوهي که

مجبوري

طلوع و غروب را بدوش بکشي...

به همين بيهودگي...