تازگی ها شبا دیرتر تر می خوابم... صبح ها شش پامی شم...
از تخت که پایین میام شبیه رباتی هستم که صد ساله روغن کاریش نکردن...
مردم ایران سلام نگاه می کنم و همراهش یا مثه مامان بزرگ ها بافتنی می کنم یا شبیه فیلسوف ها چیز می نویسم و در فواصل منظم یه لیوان چایی رو تلخ تلخ  سر می کشم...

از بوی مایع ظرفشویی به عطسه میافتم... حوصلهء آشپزی ندارم، یه چیزی سمبل می کنم واسه رفع تمایلات شکمویی...
به کار هام و زمان تحویلشون توجهی نمی کنم... هیچ چیز به نظرم جالب نمیاد... هیچ چیز خوشحالم نمی کنه... از هیچ چیز واقعاٌ ناراحت نمی شم... هی سوء تفاهم  در میارم بعد خنده ام می گیره...
بعد به این نتیجه می رسم: تا نباشد چیزکی/ مردم که دهنشون عین غار بازه...
بعد فکر می کنم آدم ها شبیه مکعب هایی هستن که می شه راحت زیر پا بذاریشون تا دستت به گنجه ها برسه...
بعد فکر می کنم که چقدر گنجه ها خالی هستن...
بعدش باز فکر می کنم که چقدر فکر می کنم... اونوقت واسه اینکه فکر نکنم به مامانم تلفن می زنم... اونم طبق معمول همهء سوالای عقب افتاده شو در مورد فامیل ردیف کرده که از من بپرسه...
کلاٌهیچ کار به درد خوری نمی کنم...
الان شورای پزشکی اطبای اینترنتی تشخیص بی برو برگرد افسردگی میده...
البته نه از نوع حادش چون در مورد خود کشی چیزی ننوشتم... ولی سر جدتون این جور زندگی کردن خود کشی مزمن نیست؟
ولی... اشتباهه... مرضم یه جور "کت باناتیس" دوره ای می باشد... از این مرض ها که تو کارتون ها می گیرن، البته از عوارض جانبیه یه جور معنویت گرایی عاشقانهء حاده که همهء اعتقادات آدمو سرند می کنه و درشتاشو دور می ریزه  و ریزه هاشو به باد می ده... اونوقت کفشای پات هم به نظرت اضافی میان...
تازه یاد برگه های هویت تو بوتیک ها می افتم که مجبور شدم یه دونه شونو برای حفظ آبروی عروس و اثبات فامیل شیک درجه اول بودن، اونم تو یه عروسی قاراشمیش که دور از جونتون سگ صاحبشو نمی شناخت بخرم... تازه دستور رسیده بود که لطفاٌ مشکی هم نباشه...
اینقدر هی همه رو نشناختم که بهم مشکوک شدن که من خودم می باشم یا نه...
خدا پدر این آرایشگاه ها رو بیامرزه... چه لعبت هایی تحویل جامعهء بشریت میدن هی...
حالا تو این وضع قرو قاطی یه عالمه فکر های سخت سخت دیگه هم رو هم تلمبار شده که باید بنا بر اولویت بریزمشون دور...
خدا هم اون بالا از دست سادگی های من هم عصبانیه هم از خنده غش کرده، گاهی صداشو می شنوم، باورکن...
چه خدای خوبیه، خیلی می دوستمش، خودشم می دونه واسه همین بهم محل نمی ذاره...