خیلی وقته اونجوری که دلم می خواد ننوشتم... امشب هم الکی پشت کیبوردم...
نمی دونم از کجا اومدی؟ چرا رفتی؟ چقد دوستت داشتم؟ چرا این همه نوشتم...
فراموشی نیست ولی ذهنم خالی خالی شده... از تمام چون و چرا ها، اینقدر که هیچ احساسی نسبت به هیچی ندارم...
یادم رفته چرا می خندیدم، چه جوری گریه می کردم...
رنگ سبزی که همیشه دوستش داشتم داره آروم آروم جای تمام رنگ ها رو برام پر می کنه...
من و من، دونفر شدیم که برای موجودیت هم احترام قائلیم... برای آرامش هم... کنار هم می شینیم و با لبخند به هم نگاه می کنیم از اون لبخندا که کسی نمی بینه...
بعد اون پا می شه می ره هر جا که دلش می خواد... منم می رم اما نه هرجا و نه دلبخواه...
گاهی وقتا وسط روز واسه هم دست تکون می دیم و کنار هم می خوابیم... من چشمامو می بندم، اون چشماشو باز می کنه... اونوقت دوتایی خواب می بینیم... اون هر خوابی که دلش می خواد می بینه و منم دعوت می کنه... قول داده خوابای خوب ببینه...
گاهی وقتا می شینه پشت پنجره به جای من کوچه رو نگاه می کنه... درختای سبزی روکه از بهار دل نمی کنن... میوه های کالو که رو شاخه ها زیر آفتاب لم دادن... پر می کشه و گلای سرخابی نسترنو بو می کنه و عطرشونو برای من تعریف می کنه...
بزرگ شده... مهربون شده... باور کرده...
گاهی وقتا که دلش یه جای خوب می خواد... یه سر می ره حرم امام رضا (ع)، یه زیارت نامه دستش می گیره و آدما رو نگاه می کنه... بعضی وقتا هم از خستگی یه گوشه ایوون طلا خوابش می بره... تنهایی، بیدارش نمی کنم... نگاهش می کنم و از آرامشش لذت می برم...
بعضی وقتا از صبح تا شب یه بیت شعرو زمزمه می کنه...
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهء حیات منم

یه عالمه حرف نگفته داره که باید گوش کنم...
ددری شده، الان هم رفته...نمی دونم کجا... شاید گل دون شمع دونی تشنه صداش کرده...شاید رفته به کار های من سرکشی کنه که با خیال راحت بنویسم...

برات آرزوی آرامش می کنم...آرزوی صلح با خودت... خوب بخوابین و خوابای خوش ببینین...