تنهاییت چگونه بلا شد...
روی صندلی نشستم و دیوان استاد شهریارو ورق می زنم... چشام پر اشک می شه... مثه ابری که لبریزه اما نای باریدن نداره... یادمه اونوقتا کنار هم می نشستیم و تو غزل های زیبا شو می خوندی و من با صدای دلنشین تو و طنین قافیه غزل ها پرواز می کردم تا سرزمینی با دشت هایی سر سبز... سرشار از گل های معطر ایمان و آرزو...
تو دستمو می گرفتی و من نمی قهمیدم که می شه بدون عشق دست کسیو تو دستات بگیری و از آرزو ها بگی... سرزمین آرزو های تو... با سرزمین رویایی من فرسنگ ها فاصله داشت... با جاده هایی مخوف که هیچوقت ما رو به هم نرسوند... تو دروغ گفتی و من کودکانه و عاشقانه باور کردم... حالا هردومون خسته و زخمی هنوز اول راهیم...
نگو فردا پیش چشمامون سیاهه
رو پل شــکسته موندن اشتباهه
من پرم از پروانه های بی روحی که صبح به صبح بال های خاکستری شونو با سایه ها رنگ می کنم و تو خالی هستی... از تمام پنجره هایی که رو به من باز می شد...
هنوزم نور آفتابیو که از روزنه ها نشت می کنه و روی سفره صبحانه می افته به جای قند با چای تکراری هر روز سر می کشم... هنوزم طعم تلخ و شیرین غروبو از لابلای زرورق شکلات های خارجی کش میرم... هنوزم مزه مبهم شبو با بوسه ای از لب های شرابی سکوت، لای دفترم پنهان می کنم... هنوزم عطر لطیف سحرو با آواز پرنده هایی که از نگاهم تا افقی دور دست پر می کشن برای قاصدکای زنده بگور عشق معنی می کنم... هنوزم یاس های خشک خاطراتو لای جانماز می ذارم و تسبیح سبز عشقو دورشون حلقه می کنم... هنوزم...
کاش می شد دوباره زیر داربست گلای سرخ مخملی حیاط سر سبز پدری تک تک با لبای خندون عکس بگیریم... مادرم عکسمو بذاره کنار عکسای تو کیفش و... تو عکستو بچسبونی رو دیوار اتاقت... برای هم نامه بنویسیم و از زندگی بگیم... آینه رو بذاریم رو به پنجره ای که به کوچه باغ های تابستونی زندگی باز می شه... شاید اگه تصویر ما توش نباشه، جرات کنه دستی به سر و روی غبار آلودش بکشه تا وقتی پرده ها رو کنار می زنی نور چشاشو نزنه...
با یک جهان حریف قماری و خود ندار
گویی حساب دار و نداری نمی کنی