وقتی...
وقتی من خسته ام... ساعت خسته س... پنجره بی حوصله س... ستاره ها عینک دودی می زنن... آفتاب بی رمقه... ماه میره پشت ابرا... کلاغا بزک دوزک نمی کنن... گنجشکا پشت برگا قایم می شن... پروانه ها بالا شونو تو تشت آسمون با صابون ابرا چنگ می زنن و رو سیمای برق خشک می کنن... پرستو ها به جای تابستون پاییز برمی گردن... عروسکا کفشا شونو تا به تا می پوشن و لباساشونو پشت و رو... قاصدکا پشت سر عشق غیبت می کنن...
وقتی من خسته ام... آرزو ها لب بوم می شینن و خیره می شن به موزاییکای کف حیاط... لباسای شسته رو بند رخت یخ می زنن... شیشه ها خاک می گیرن... نور تو گلوی آیینه ها گیر می کنه... عنکبوتا با تاراشون ژاکت می بافن و تن مگسا می کنن... گربه ها دست و صورتشونو تو حوض می شورن و ماهیا به خاطر شجاعتشون براشون کف می زنن...
وقتی من خسته ام... کتابا خوابشون میاد... قلم جدول می کشه تا واژه ها لی لی یادشون نره... پاکن رژیم لاغریش بهم می خوره... دفترا دلشون می گیره... سایه ها به چشماشون سرمه می کشن و رو دیوار شکلک در میارن...
وقتی من خسته ام... سکوت پر حرفی می کنه... تو از تاریکی بیرون میای و ساکت یه گوشه پرده رو کنار می زنی و خیره می شی به آسمون خالی خالی... ترنجای قالی لچکای گل گلی سرشون می کنن و خاله بازی راه میاندازن... اونوقت من گوسفندای سفید و آواره خوابا رو به جای این که بشمرم رنگ می کنم... بنفش... نیلی... آبی... سبز... عین رنگین کمون... تو می خندی و دوباره تو تاریکی گم می شی... بیدار می شم از تمام خواب های ندیده... با این که هنوزم خسته ام...
وقتی من خسته ام... آرزو ها لب بوم می شینن و خیره می شن به موزاییکای کف حیاط... لباسای شسته رو بند رخت یخ می زنن... شیشه ها خاک می گیرن... نور تو گلوی آیینه ها گیر می کنه... عنکبوتا با تاراشون ژاکت می بافن و تن مگسا می کنن... گربه ها دست و صورتشونو تو حوض می شورن و ماهیا به خاطر شجاعتشون براشون کف می زنن...
وقتی من خسته ام... کتابا خوابشون میاد... قلم جدول می کشه تا واژه ها لی لی یادشون نره... پاکن رژیم لاغریش بهم می خوره... دفترا دلشون می گیره... سایه ها به چشماشون سرمه می کشن و رو دیوار شکلک در میارن...
وقتی من خسته ام... سکوت پر حرفی می کنه... تو از تاریکی بیرون میای و ساکت یه گوشه پرده رو کنار می زنی و خیره می شی به آسمون خالی خالی... ترنجای قالی لچکای گل گلی سرشون می کنن و خاله بازی راه میاندازن... اونوقت من گوسفندای سفید و آواره خوابا رو به جای این که بشمرم رنگ می کنم... بنفش... نیلی... آبی... سبز... عین رنگین کمون... تو می خندی و دوباره تو تاریکی گم می شی... بیدار می شم از تمام خواب های ندیده... با این که هنوزم خسته ام...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ساعت 2:57 توسط یواشکی
|