سلام:

خیلی وقته برات ننوشتم... نه که حرفی نباشه... اما چیزی که ارزش گفتن داشته باشه پیدا نمی کردم...

همسایگی کوتاه با دریا و جنگل به جای اینکه تازه ترم کنه خسته ترم کرد... هجوم خاطرات تو پیچ و واپیچ جاده ها از اومدن پشیمونم می کرد جوری که بارها آرزو کردم کاش نیومده بودم... جاده های سر سبزی که پر از صدای خنده ها و طعم شیرین کودکی و کلوچه گردویی و گرمای چای لیوانی که از فلاسک طاووس نشان مادر ریخته می شد بود... پر از زمزمه ترانه های ترکی مادر و آواز های کوچه باغی پدر...
خاطرات شمردن تونل ها و تیر های چراغ برق کنار جاده... وادارم می کرد تا دوباره تونل ها رو بشمرم و تعداد تاریکی هایی رو که به خاطر رسیدن به نور پشت سر گذاشتم یادم بیاد...

کنار دریا پاهامو تو شن های داغ فرو می کردم و چشامو می بستم و با تمام وجود خالی شدن زیر پاهامو با هر موج حس می کردم... دریا می خواست در آغوشم بکشه یا غرقم کنه... نمی دونم... اما من سعی می کردم زیر پامو محکم کنم... اما علی رغم تلاشم کم کم تو آب فرو می رفتم... با خودم فکر کردم حالا که سرنوشتم غرق شدنه چرا نباید خودمو به آغوش دریا بسپرم و از موج ها لذت ببرم...

گردنه گدوک و مه غلیظش منو یاد سال های دور انداخت... روزی که من و پدرم بخاطر غلظت مه بیست متر هم دید نداشتیم و فقط با توکل به خدا و دنبال کردن چراغ های عقب کامیون جلویی به یه جای امن رسیدیم... جایی کنار جاده که برای خودش بهشت کوچکی بود با صخره های سر سبز و چشمه ای زلال که طعم آب خنک و گواراشو هرگز فراموش نمی کنم... بابا می گفت: کامیون ها بلد راهن... اما ما که نمی دونستیم پشت فرمون اون کامیون کیه... یا اصلا بار چندمشه که از این جاده رد می شه... من مطمئنم خدا دستمونو گرفته بود... تو جاده های مه آلود زندگی به هیچ بلد راهی جز خدا نمی شه اطمینان کرد...

تو ساحل دریا دنبال گوش ماهی ها و سنگ ها می گشتم... دلم می خواست یه تعدادی شونو با خودم بیارم... ازشون پرسیدم کی دلش می خواد با من بیاد و جالب این بود که جواب می دادن... یه تعدادی شون هم از توی ظرفم بی هوا ریختن توی آب دریا... انگار از اومدن به ولایت دود آلود قربت پشیمون شده بودن مثل من که همیشه پشیمونم اما ناچارم بیام...

تو مسیر برگشت به ماشین هایی نگاه می کردم که از هم سبقت می گرفتن برای رسیدن زودتر به مقصدی که فقط نقطه پایانی یک پاره خطه که از نقاط بی نهایتی تشکیل شده... شاید مقصدها به خاطر این مهمن که مسیر رو تعریف می کنن و دلیلی هستن برای شوق انسان به رسیدن... اما باقی نقاط هم نباید نادیده گرفته بشن...

این روزا همش فکر می کنم مهمون بدی برای ضیافت زندگی بودم... من شانس دعوت شدن به این ضیافت رو داشتم اما بی توجه به زحمات میزبان برای ارائه بهترین پذیرایی فقط کاستی های خودمو دیدم و ازشون شکایت کردم... یه مهمون خوب باید بلد باشه چه جوری به زحمات میزبان احترام بذاره و با حفظ احترام خودش و بقیه و با توجه به ذائقه و ظرفیت هاش از مهمونی لذت ببره... خوشحالم که خدا میزبان خستگی ناپذیر و مهربونیه... بعضیا تو این ضیافت از شدت خوردن می ترکن و بعضیا از شدت ریاضت... بی توجه به اینکه اصل لذت بردن در رعایت تعادله...

ت.و: ولایت قربت را درست نگاشته ام!

یه خواهش: لینک های وبلاگ من به دلیل نامعلومی پریده... یه تعدادی شونو احیا کردم... اما از دوستان عزیزی که تو لینک هام نیستن تمنا می کنم لینک ها شونو برام بذارن تا خدای نکرده گمشون نکنم... چون با توجه به حجم لینک هایی که می خوندم طبیعیه که همه شونو بخاطر نداشته باشم... بی نهایت ممنون!