باید نامش چیز دیگری باشد!
در حسرت پرواز
از پر های بالش
بالشی ساخت
تا پرنده های رویایم
بی بال و پر نمانند...
مادرم!
]
رفتی؛
اما...
نگاهت را
در چشم های کنجکاو عابران، جا گذاشتی
دست هایت را
به خورشید بخشیدی
عطرت را به باران
و صدایت را به نسیم...
چگونه فراموشت کنم
وقتی ابرها هم نام تو را
مدام در گوش آسمان زمزمه می کنند؟!
]
این شعر ها از من نیست!
کسی قلم به دست گرفته
تا با زبان الکن واژه ها
تو را برای من، تعبیر کند...
]
در غارها بدام افتاده ام
غافل از این که
عقاب زندگی کمین کرده
تا در اولین فرصت، مرا برباید...
حالا که قرار است
سر از شکم اژدهای تنهایی در بیاورم،
چرا بر فراز قله ای نمیرم؟
]
چیزی بنویس!
واژه ها معطل نمانند
من و تو
حرفی برای گفتن نداریم.
]
رگ خواب بهار دست توست،
بیدار که باشی...
واژه ها در گلدان نگاهمان جوانه می زنند
و سکوت، سبز می شود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۰ ساعت 11:41 توسط یواشکی
|