عظمت نگاه...
چراغا تو دل مه دود سو سو می زنن... نارنجی غروب رو تن خاکستری شهر قهوه ای غم انگیزی پاشیده... پیرهنای رو بند رخت مثل آدمای تو خالی با هر نسیم لا جونی چرخی می زنن... چند تا کلاغ رو خر پشته ساختمون رو برویی می شینن و چند لحظه بعد پر می کشن و دور می شن...
اما هیچ تصویر کدری زیبایی رمز آلود غروبو مخدوش نمی کنه... همه تصاویر دست به دست هم دادن و معنی غریبی رو تو گوش زمان زمزمه می کنن که هیچ واژه ای توان شرحشو نداره... انگار این روز ها بی هیچ معنی و یعنی فقط باید دید و شنید...
+ نوشته شده در جمعه ۹ دی ۱۳۹۰ ساعت 1:12 توسط یواشکی
|