یازدهم...
چقدر این کلمات زبون آدما رو نمی فهمن... معنی و یعنیا گیرمون انداختن و هر چی می خوایم بگیم هزار جور تو دهن واژها می چرخه و آخرشم اونی نمی شه که باید... بعد فکر می کنیم مهم اینه که حرفمونو زدیم... اما قضیه اینه که نزدیم... اصلاً قلم بدستمون نداد که حرف دل خودمو بزنیم...
گفت: تو سر کلاس حاضر باش، من دیکته میگم... هر چی تمرکزت بیشتر باشه و دلت باسواد تر بهتر و درست تر می نویسی و دیگران بهتر می فهمن من چی گفتم...
رفتیم و زمانو فراموش کردیم و نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و برگشتیم سر جای اولمون که هیچ جایی نیست... واژه هامونم به باد رفت... اینقدر که حالا دیکته می کنه و کلمات خیره می شن بهش و گیج و مبهوت نگاهش می کنن که... این همه جلال و جبروتو چه جوری بنویسیم...
حق مطلب در حریر فاصله بین واژه هاست که ادا می شه و هیچ حرارتی جز عشق این نوشته های نامرئی رو ظاهر نمی کنه و هیچ چشمی جز دل قادر به خوندنش نیس... گاهی چاره ای نداریم جز ننوشتن و همه تن چشم و گوش شدن... شاید واژه ها چیزی دستگیزشون بشه و زبون باز کنن...خون عشق باید تو رگ واژه ها جاری بشه تا پیش پا افتاده ترین جمله ها زبون باز کنن و با روح آدم حرف بزنن... چه نیاز به این همه معنی وقتی همه چیز یکی بیشتر نیست...
مبعوث شدیم تا پیامبری واژه خاتم نداشته باشه، تا کلام خدا هر لحظه به زبانی و لهجه ای، در قالبی نو، با طراوتی جاودانه جاری بشه... از زبون تک تک حروفی که تو غارهای دلتنگی چله نشینن...
قلم که بدستت بده غوغا می کنه و تو غافلی که کاتب عشق اونه و تو ابزاری بیش نیستی که مورد مرحمت قرار گرفتی... غرور می گیردت که ای بابا این منم که با واژه ها چنین و چنان می کنم و مستی عشق از سرت می پره... مهربونه... بروش نمیاره که پله پله بری و جایی برسی که زورت برسه خودتو حاشا کنی و جز اون چیزی نبینی... اونوقته که از شدت حیرت مهربانیش هیچ نمی مونه جز او و او و او... نه زمینی... نه آسمانی... تویی و خلا واژه ها و شدت پشیمانی و لذت تسلیم...
ای وای که چقدر کوچکیم و بزرگمون می کنه... اونقدر که دیگه با تمام خودبینی قادر نباشیم خودمونو ببینیم... چقدر مستمون می کنه از شراب عشقی کهنه که تو پستو های وجودمون هزاران ساله شده و تلخی شیرینش ما رو از خودمون آنچنان جدا می کنه که کوله بارمونو فراموش کنیم و برهنه با بهار همراه بشیم...
اومدم چی برات بنویسم و چی شد... نمی تونم عاشقت نباشم... نمی تونی عاشقم نباشی... وقتی من و تویی نیست و همه اوییم!
* چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را...
* شعر از ترانه وضعیت سفید علیرضا قربانی