دوازدهم...
می خوام بنویسم... اما حال غریبی دارم...
همه چیز وسعت عجیبی پیدا کرده جوری که همش
خودمو گم می کنم... انگار همه دغدغه ها بیهوده است و من تو یه زمین فوتبال
سر سبز و وسیع هستم، که دور تا دورش دروازه است و قراره تمام پرتاب ها گل
بشه... یه جوری که انگار تیم حریفی در کار نیست و هرچه و هر که در مقابلم
بوده حالا کنارم ایستاده...
حس بی نظیری داره وقتی همه چیز به سپیدی صلح، به سبزی آرامش و به سرخی عشق باشه...
فقظ وقتی تو چشمهای آدم ها نگاه می کنم... لحظه ای خودمو می بینم...
دلتنگی ها و دلواپسی های گذشته مو که انگار تو دل تمامشون تخس شده...
نگاهشون می کنم و از دیدن خودم هم دلم می گیره هم لذت می برم... آدمایی که
با تمامی غرور و آبروی من رو زمین گام برمی دارن... با تمام دغدغه هام برای
حراست از بودن... به آدم ها نگاه می کنم... به ملقمه ای از عشق و نفرت...
در واقع به خودم نگاه می کنم... تو آینه ای به وسعت دنیا... به منی که هست و
نیست...
تو تاکسی نشستم... اما تو تاکسی نیستم... پیرمرد نورانی راننده رو با تمام
وجود حس می کنم... با تمام حس خوبی که داره... با روشنی افکارش که به سپیدی
موهاشه...
پسر کوچولویی تو آغوش مادرش برام دست تکون
میده... اندازه نخودچیه... اینقدر زیباست که نمی تونم وصفش کنم... اینقدر
چشماش نافذ و مهربونه که نمی شه هیچ کلامی برای توصیفش پیدا کرد... دست
کوچولو شو همچنان برام تکون میده و با عشق نگاهم می کنه... پنجره رو پایین
می کشم... انگار سال هاست همو می شناسیم... یه چیزایی میگه... به زبون
فرشته ها لابد... حرفاش اینقدر لطیفه که دستم بی اختیار به طرف دست کوچولوش
میره و یه لحظه همو با تمام وجود لمس می کنیم... تاکسی حرکت می کنه و این
بار هیچکس تو ماشین نیست... انگار من و راننده پیش اون پسر کوچولو کنار
خیابون جا موندیم...
همیشه عاشق زندگی جادویی بودم... زندگی ای
که هر لحظه اش سر شار از کشف و شهود باشه... تقصیر خودم بود که به جای
دیدن واقعیت ها به دیدنی مجازی عادت کرده بودم... شایدم عادتم داده بودن...
با راننده خداحافظی می کنم... و از بین
آدم هایی که خیره نگاهم می کنن و آشنا تر از کنارم می گذرن عبور می کنم...
خودمو خیلی دوست دارم... چون می تونم تو رو از ته دل دوست داشته باشم...
اینقدر که من و تویی نمونه... اینقدر که وقتی بهم می رسیم تو و من هامون
یادمون بره... حال خوبیه که همه باشی و هیچکس نباشی...
به درد هایی فکر می کنم که مثل لایه های
رسوبی درونمونو پر کرده... لایه های غیر قابل نفوذی که یه عالمه فسیل
دایناسور و ماموت و جک و جونور ماقبل تاریخ لابلاشون واسه هم به یادگار
گذاشتیم... به رسوبات کهنه ای که به صخره بدل مون کرده تا وقتی از کنار هم می گذریم جز کدورت چیزی نبینیم... به واژه هایی که بین لب های سنگی مون به چیزی بدل می شن که نیستن... به دوستت دارم هایی که نگفتیم... به عشق هایی که ندیدیم...
به خدا همه چیزو اشتباه یادمون دادن... تا کی قراره پامونو جای پای
اجدادمون بذاریم و این همه زیبایی و یگانگی رو نبینیم... حیفیم یه خدا...
حیف!