چیزی در من مرده که کسی نمی تونه ببینتش... خودمم اسمی براش ندارم...
البته کشتنش... یه ذره جون براش باقی مونده بود... به جای آبیاری... گذاشتنش تو بر بیابون... امسالم که خشک...

هیچکس دورو برم نمی فهمه ذوق زندگی نداشتن یعنی چی... مثه یه کامپیوتر ویروسی شدم که هر کاریش کنی بالا نمی یاد... اگرم بیاد... کند و هنگ...

من خودمو می خوام... هیچ کدوم اینا من نیستم...
اینقدر هوای دل همه رو داشتم که یادم رفت خودمم دل دارم... 
هوای همین خانمای محترمی که امروز تمسخرم می کنن... که اگه می دونستن چقدر دم بابت رضای خدا چیدم... اینقدر بلبلی نمی کردن...
می تونستم مثه همه پا رو همه چیز بذارم و زندگی کتم... اما همیشه دلم به خوشی و شادمانی دیگران خوش بود... به خودم می گفتم آدمیم مثلن... هر کی علاوه بر آبادی خونه خودش... باید فکر آبادی خوته دیگرانم باشه... 

اما به قول آقای دولت آبادی، انگار کینه آدم ها بیشتر بکار دنیا میاد تا عشق.

امروز که عکسامو نگاه می کردم... با خودم عجیب غریبه بودم... این کی بود که این همه سال خودشو جای من جا زد...

خسته ام... کسی که تو خلاء دست و پا می زنه به انگیزه نیاز داره نه سرزنش... 

اونوقتا با این که خدا رو درست نمی شناختم... سخت ترین چیزا منو از میدون به در نمی کرد... دوتا ذکر زیر لبم زمزمه می کردم و متوسل می شدم یه خدا... همون خدای خودم... اما حالا مثه یه ساقه ترد و شکستی شدم که با کوچکترین نسیم می لرزه... و مونده زبر آوار راه و بی راهه ها...

وقتی یه اسب وحشی و سرکشو رو رام کنن و ببندن به گاری لنگ روزگار بهتر از این نمی شه...

قابل توجه آقای خدا: عجالتن دم عیسی لازمم...