گفتی...
...حواست هست من و این پنجره های دروغین چند قرن است که بهم گره خورده ایم... گفتی می ایی... باور کردم و در انتظار تصویر زلال خودم در اینه پاک نگاه تو روزهای مکدر بسیاری را غبار روبی کردم و پنجره ها را گشودم، مبادا بگذری و بی خبر بمانم... شاید امده ای و مرا تاب خیره شدن در نگاه تو نیست... برابرم کن با اینه ای که هم سنگ توست و همرنگ عشق... مرا به باغستان یاس حضورت ببر، به دشت های جاری... به حریر فاصله آسمان های بهاری...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 2:59 توسط یواشکی
|