چای سرد
*زمانو گم کردم... همه روزا شکل هم هستن، چه فرقی می کنه امروز با فردا... دیگه تقویمو نگاه نمی کنم... بذار تاریخ گمم کنه...
*شبیه چای سردی شدم که صدها بار از صافی ردش کردن... دیگه هیچ چیز سختی تو ذهنم نیست... واژه ها هم هی ساده تر و ساده تر می شن... فرهنگ های لغت، مدت هاست خاک گرفتن...
*کلمه های سخت خیلی بدن... انگار داری گردو رو با پوست می خوری... دندونات که درب و داغون می شه... زبونت زخم و زیلی... حنجره ات هم متورم... اونوقت هرچی بگی فقط دکتر ها ازش سر درمیارن اونم بعد از مطالعه کتب مرجع پزشکی...
به زبون دلم حرف می زنم... که لغت نامه نمی خواد و هر دلی بسته به وسعتش معنیش می کنه...
*لج کردم به خودم... مگه کسی با غیر خودشم می تونه لج بازی کنه...
*وسعت سرزمین های تنهایی مون زیاده... مرزها رو که ندیده می گیریم و با واژه ها به هم وصلشون می کنیم... دریایی می شن که ساعت ها ما رو میون امواج خروشانشون سر درگم می کنن... بیرون میایم... تنهاتر اما سبک تر... و کنار ساحل برای کشتیهای غرق شده مون دست تکون می دیم...
*عشق چه واژه مقدسیه... این چند سال اینقدر صیقلش دادم که از پشتش تمام دنیا رو می تونم ببینم... بچه مدرسه ای که بودم شعر های عاشقانه رو یواشکی تو دفترم می نوشتم بسکه عشق گناه بود و خجالت آور... ترق و تورق هیزمای جهنمو می شنیدم... احساس گناه برای زیباترین دارایی ها... حالا می دونم زندگی بدون عشق جهنمه... صدای گرگر شعله های نفرت و کینه تن آدمو می لرزونه... و زبانه های بلندش دنیا رو به آتش می کشه... چرا همه چیزو اشتباه بهمون یاد می دن...
*یه ضبط صوت با باتری نصفه نیمه که نمی تونه آهنگ لزگی پخش کنه... تند ترین آهنگ ها رو هم با دور کند می خونه... باتری نداره خب...