"نه به دل از عشقی سودایی"... دلکش میخونه... تازگی ها حالم از این ترانه های دیمبولو دیمبل جوادی یا رپ و اینا بهم می ریزه...
نه اینکه فکر کنین میخوام بگم خیلی کلاس بالام نه... همه چیز گوش میدم چون دوس دارم بدونم گروه های مختلف بشریت چه علایقی دارن، ولی دلکشو خیلی دوس دارم آرامش عجیبی داره گوش دادن به ترانه هاش...

نمی دونم ساعت چنده، امشب نمی خوام ساعتو نگاه کنم با اینکه خیلی خسته هستم...
سرمای  گزنده ای از پنجره ها سرک می کشه توخونهء لخت و پتی و از لابلای جعبه ها سر میخوره رو سرامیک ها و سر انگشتای پای منو می سوزونه... سرماست دیگه ... عرضه ای غیر این نداره... پتو نمیارم که با هاش لج کرده باشم... بذار هر چقدر می خواد بتازه...

بعضی ها طاقت شنیدن حرفای خودشونو ندارن... وقتی با یه صدای دیگه گفته بشه...
دنیای دیونه دیونه... ما چه اصراری داریم خودمونو بزنیم به عاقلی نمی دونم...

نسل شمع و گل و پروانه دیگه منقرض شده، تازه اگه یه گوشه کنار هم گیر بیاد همه میگن دمده اس ولی بلبل تا دلت بخواد زاد و لد کرده... عواقبشم که می بینی... نمیتونی ارتباط برقرار کنی چون شمع نیستی که پروانه ای دور سرت بچرخه تا بتونی عطر گل ها رو حس کنی... اینقدر عادت کردی رو پرو بال پروانه ها راه بری که دیگه گوشات به صدای قرچ قرچ بال و پر خشکشون زیر تخت عاجدار کفشت عادت کرده... مخالفی؟
گلای مصنوعی اینقدر زیادن که اگر بلبل ها بخوان بخونن حنجره شون از کار میافته... صداشونو رایت کردن رو سی دی...
خلاصه که هیچی سر جای خودش نیست... اسمشم میذاریم مدرن... محکمم ذوق می کنیم...
 
اینقدر برف اومده که میتونی تا دمدمای صبح تو اتوبان ها راحت لیز بخوری... و زیبایی درخت های سپید پوش رو ستایش کنی... نیمکت های خالی پارک ها رو زیر نور علم های چراغهای گازی مثه مبل راحتی نرم و گرم فرض کنی... و با موبایلت هی عکس یادگاری بگیری از زمستان زیبای فلان سال...
به شرطی که از ماشین پیاده نشی... تا سرما بزنه تو ذوق زیبایی شناسیت و گربه های ولگرد خیابونی با یه "پیش پیش" از سر کنجکاوی بریزن دورت و تو مجبور شی با لگد پخش و پلاشون کنی... چشمات بیفته به موشها که کنار جوی های یخ زده سر یه تیکه نون خیس خورده تو سر و کله هم میزنن...
باید سوارشی و از کنار مسافرای یخ زده منتظر وسیله کنار خیابون بی تفاوت بگذری، گور بابای حس نوعدوستی همه غیر تو دزد و قاچاقچی و قاتل بالفطره هستن...
بهتری بری خونه و کنار شومینه لم بدی و کتاب های شعر و عرفان و اخلاق و... باز کنی و روی جملات قصارشون با مارکر فسفری خط بکشی... و راجع به سخنرانی فردات فکر کنی...

...لب بربستی که دلی چون دل من شب نزند شوری...