کنجکاوی بی حد و مرز آدم ها در همه موارد برام جالبه... اینکه با تمام قوا سعی می کنن سر از همه کار های هم دربیارن... فکر هم نمی کنن خب حالا به چه دردشون میخوره...

البته نه اینکه من کنجکاو نباشم... چرا ولی خیلی موارد معدودی برام پیش میاد... اونم در حد دونستن هویت اصلی آدم ها... اصلا علاقه ای به دونستن شجره نامه هیچکس ندارم... همیشه خود آدم ها برام مهمن... همینی که هستن... پشت همین نقابی که فکر می کنن قایمشون کرده...

من برای تک تک آدم ها ارزش قائلم بدون توجه به سن، موقعیت، تحصیلات یا هر چیز دیگه ای که به نظر بقیه مهم بیاد... حتی چهره آدم ها هم برام مهم نیست... ارزش آدم ها به وسعت دلشونه...

و یه چیز عجیب که همیشه آزارم میده اینه که خیلی راحت ذهن آدما رو میخونم... خیلی بده... دلم میخواد مثه بقیه ندونم تو فکر آدم مقابلم چی میگذره...

آدم ها رو تو کنجکاوی هاشون راحت میذارم... چون حس می کنم احساس آرامش می کنن از اینکه بی خطر بودن کسی رو کشف کنن...

هیچوقت از دوستام چیزی نمی پرسم مگه خودشون بگن... یا جوری رفتار کنن که احساس کنم دوست دارن ازشون سوال بشه... یه سوال بزرگ همیشه تو ذهنمه و اونم اینه که برای چی اینقدر در مورد هم کنجکاویم و پرس و جو می کنیم؟ چرا یه نگاهی به خودمون نمی کنیم به واقعیت خودمون... این کنجکاوی های سطحی هیچوقت دریای گل آلود درون آدم ها رو شفاف نمی کنه و کار جلیقه نجات رو هم انجام نمیده که جلوی غرق شدن مونو بگیره... هیچ ارزشی از نظر شناسایی آدم ها نداره... معیار ها مونو عوض کنیم لطفاْ...

چیزی که من و شما فکر می کنیم درسته ممکنه صد در صد غلط باشه... این قدر به دو دو تا چهار تا های عرفی و اجتماعی اطمینان نداشته باشین چون اکثر مواقع اشتباه یا بی جوابن...