جمعه
*چه روز پر سر وصدایی بود ... کلاغا محکم گوشاشونو گرفته بودن و...ها اصلن گوش نداشتن...
*چقدر حرفی ندارم که دلم بخواد بدونی... داری غریبه می شی یواش یواش...
*اینقدر حرفهای بد پشت آدم ها هست که وقتی از در میرم بیرون احساس می کنم وارد زندان مخوفی شدم و قراره بین یه عالمه مجرم و جانی و مشکوک به کار های روزانه ام رسیدگی کنم... کاش روز نامه ها صفحه ی حوادث نداشت...
*از اون خیابون کذایی که به قنات ختم می شد گذشتم... هنوز رد پای ما روش بود ولی به جای قنات... یه دیو هفت سر توش نعره می کشید...
*امروز یه آقاهه ازم پرسید : مانتو تونو از کجا خریدین؟ منم بدون اینکه برام مهم باشه چرا می پرسه جوابشو دادم، وقتی دیدم انور خیابون با شونصد تا خانم دیگه اس، که همشون طفلکی ها خیلی کمرو به نظر می رسیدن تا آخر ماجرا رو فهمیدم... چه آقای شجاعی... خوشحالم که هنوز به همه خوشبینم...
*یه قلمو برداشتم دنیا رو سبز می کنم... اصلن هم دوست ندارم کسی برام پیش کشی رنگ بیاره، اونم هر رنگی دلش می خواد...
*وقتی شعر می خونی... انگار داری سر کلاس دیکته میگی... ولی دوباره که شعراتو خوندم به نظرم قشنگ اومدن..
*دعوا، زنبور گاوی، شعر، دود ، رادیو جوان، بوق، علیرضا افتخاری، ایتس ایتس، سیب زمینی سرخ کرده باسس، دلکش، گاز، مغازه، سهیل محمودی ، ساعت، کفش کتونی قهوه ای، آب معدنی، گوجه فرهنگی، تخفیف، زیبلون ، نت و اقای رفته گر نازنینی که نیست...