آدم برفی
کلاهم را
با کمال میل
به او هدیه می کنم
دکمه های پیراهنم را
به جای چشم هایش می گذارم
شالم را دور گردنش می پیچم
سوپم را
بی هویج می خورم
انگشت زخمی ام را
روی گونه ها و لب هایش می کشم
سرخ سرخ
شاخه های درخت سیب را
به خاطر دست هایش می شکنم...
تمام زمستان نگاهش می کنم...
با تنی لرزان
از پشت پنجره شکسته خواب هایم
چقدر زیباست!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 10:25 توسط یواشکی
|