تلپ!
واسه خودم الکی کار درست کردم... مثلاً دانلود می کنم با این سرعت بالای 56 کیلو... عین جت... ولی جتی که موتوراش از کار افتاده باشه...
یه شعر جالب از ژاک پره ور خوندم و همین نصف شبی با کمال آرامش اس ام اس کردمش برای یه دوست غیر خوابالو مثه خودم با اینکه مطمئنم خوابه... بذار یه شبم بجای صدای تیر آهن و بوق و ترمز و جیغ بچه های همسایه و کابوس کارای فردا، با یه چیز خوب از خواب بپره...
تعطیلات عیدم تموم شد رفت... همینجوری الکی مثه هر سال... دوباره همون آدما رو دیدیم... و چه خوبه که هستیم تا همو ببینیم حتی اگه ته دلامون سایه همو با تیر بزنیم...
امسال هم مثل هر سال همه محکم در مواضعشون بودن... و من فقط دونفرو که از همهء دنیا بیشتر دوسشون دارم دعوت کردم... یعنی یه جورایی خاله بازی تعطیل... چه معنی داره هوار می شیم سر هم... عید برای خستگی در کردنه... عید دیدنی هم مثل آدم های فهیم پنج دقیقه... از این به بعد هم با تمام قوا اجراش می کنم... این همه روزای قشنگ سالو انگار از آدم گرفتن...
دارم خودمو گول می زنم... نه تورو... باور کن... امسال یه موجود ناشناخته شدم... برات تبریک عید نفرستادم! با اینکه با تمام وجود برات آرزوهای خوب کردم... یه بارم بذار از دستت ناراحت شم... با اینکه از این دلخوری ها هم خنده ام می گیره...
مضحکه خب... این همه سال گذشته مسلمون من یاد نگرفتم چه جوری قهر می کنن... باور کن بلد نیستم... دلخوری هم بلد نیستم و عصبانیت... دقیقا وقتی که باید عصبانی بشم خنده ام می گیره( ولی ژستشو خوب بلدم بگیرم)... نه به خاطر بی ارزش بودن موضوع، بلکه به خاطر بشریت طفلکی که چه تلاشی می کنه برای بهم ریختن اعصاب دورو بری هاش...
ولی... دست به دل شکستنم بیسته... همچین یواشکی دلم می شکنه که گاهی خودم هم صداشو نمی شنوم چه برسه به دیگران...
حالا... یه سال دیگه اومد... و تلپی نشت وسط تقویم و خودشو زنجیر کرد به سال های قبل تو شناسنامه آدما... حس زیبایی شناسیم هم از دست رفته که شاعرانه تر بنویسمش... القصه... میون روزایی که گذشت بارون سیزده خیلی چسبید... ومن یادم رفت سبزه گره بزنم... یه سال هم خدایا تو واسم آرزوهای خوب خوب کن... ببینم چی از آب در میاد... من بنده به این... راستی خوبم یا بد؟
باید یه کاری کرد ولی نمی دونم چی... یه جور بی قراری ذهنی هست که تو تعبیر و تفسیرش موندم... درست و غلط شو خدا می دونه ولی من فقط خستگی ها رو می بینم... صبر زیادی هم کار دست آدم میده...
* گناه من نیست
که روحم
کودک مانده،
در انحصار جسمی که
تابع گذشت سال هاست...