بیا عادت کنیم... به این همه تنهایی... به این همه شب... به این همه خواب... به این همه خیال... به ماه، که شبا سر می ذاره رو بالش ابرای سیاه و تا لنگ ظهر خرناس می کشه... به این همه ستاره که از بس به زمین و زمان چشمک زدن، چشاشون از حدقه زده بیرون... به این همه خورشید، که هی بزک دوزک می کنن و برنزه برنزه دم غروب ولو می شن تو آسمون... به له له زدن ابرا...

بیا عادت کنیم... به سمباده زبون ها... که روح آدمو می تراشن و صیقل می دن تا ضد ضربه بشه و بدی ها رو عیناْ منعکس کنه... و... شاید... خوبی هارو...

به دلهایی که از کاغذ رنگی قرمز بریدنشون و عین بادبادک با یه نسیم این ور و انور می افتن... به آدمک هایی که مادر بزرگ با قیچی کُندش، از کاغذای خط دار و باطله بریده و دست تو دست هم با یه ضربه کوچولو پشت سینی استیل، می رقصن...

به پرنده هایی که از تو کویر آسمون قلوه سنگ می چینن، که سنگدونشون پر باشه یه وقت سوء هاضمه نگیرن...

بیا عادت کنیم... به دیدن خودمون تو آیینه ای که نیست... تو قابی که نساختیم...