پرندگان سکوت
روی شاخه های وحشت
تکثیر می شوند...
پیکر محو هیولایی
چرت مه صبح گاهی را
پاره می کند...
جنگل، جنگل ، جنگل
صدای گنگ گام هایی که دور می شوند
بوی زننده علف های مرداب...
این تصاویر مبهم را
نمی شناسم

***
محکم
برای باختنم کف می زنند
دست هایی که هر گز نبوده اند
فاصله ها دیوار می شوند
و من
مثل جوجه گنجشکی
در آشیانی مخروبه
دهانم را
رو به آسمان باز می کنم

***
پرهای خونین را
زیر باران می شویم
بال های خیسم را
روی بام قفس پهن می کنم
خورشید...
پر هایم را آتش می زند

***
عطر گل گاو زبان، 
دستهای کبود مادر...
چشم هایم را می بندم
و لاجرعه سر می کشم
خاطرات تلخ و تیره بودن را
از لیوان بارفتن آبی ارثیه مادر بزرگ،
شمع ها اشک می ریزند...
و آینه انکار می کند
اسپند های رنگینی را
که بر آتش کینه ها
خاکستر می شوند،
کبوتری چاهی
از لبه نرده ایوان می پرد...

***
این روز ها
برای تمسخر سیاهی
سپید می پوشم