حتی...
ساده می بینم...
حتی تو را
با تمام خطوط تیره فرضی
که بر پیکرت سایه انداخته اند،
ساده می گویم...
حتی با تو
که زندان بان لغات بی پیرایه ای
با زرهی فرسوده و گرزی
که از دوران پارینه سنگی
به عاریت گرفته ای،
ساده می نویسم...
حتی برای تو
که واژه هایت
خسته از
لباس های فاخر
دیوانه وار
برای رهایی دست و پا می زنند،
ساده می خندم...
حتی با تو
که برای کش دادن لب هایت
مقیاس داری
و قانون وضع می کنی،
ساده می گریم...
حتی به خاطر تو
که بر شانه ات
افعی غرور روییده
و سنگی سینه ات
جولانگاه عقرب هاست،
ساده زندگی می کنم،
حتی کنار تو،
مجسمه پولادین قلمکاری
روی ساعتی با عقربه های بتنی
در میان قصری یخی،
آن قدر ساده...
که باورم نمی کنی!
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۷ ساعت 1:24 توسط یواشکی
|