...
۱.
از کدامین دریچه
خیره خواهی شد
به جریان معکوس خوابی که
در چشم دیوار ها جاریست...
هنگامی که، از نگاهم می گریزی؟!
***
۲.
هر شب...
خواب در برابرم زانو می زند
تا شکوه چشم های ترا
برای پرنده ای تشنه،
با بال هایی گسترده
تا بی نهایت سکوت،
دوباره تعریف کنم...
***
۳.
از فراز کوه
دره روشنی را می نگرم
که رود حیاتش
با مرداب می آمیزد...
تصویر ماه در باتلاقی
لابلای علف های تیز و برنده
محبوس شده،
زالو ها جشن گرفته اند،
وزغ ها کرم های شب تاب را می بلعند...
حشرات زیر پوست مانداب تکثیر می شوند...
و ماهی های سرخ، میان لجن،
رنگ می بازند...
تصویر ماه میان چراغ ها گم می شود؛
خفاش ها شب پره ها را صید می کنند،
پروانه ها بال می ریزند...
و شبیه کرم ها
در گورهای بتنی
پشت جنازه عشق
پنهان می شوند...
چشم هایم را می بندم
و به صعود می اندیشم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 4:4 توسط یواشکی
|