جوون یا مسن... زندگی زندگیه... چه فرقی می کنه؟! یه آدم «هفتاد»ساله همونقدر زنده است که یه نوزاد «شش ماهه» یا یه نوجوون «ده ساله»... همونقدر می تونه از زندگی لذت ببره... شایدم بیشتر... چون قدر زندگی رو به خاطر تجربیاتش بیشتر می دونه...

اگه قرار باشه از رنگ و نوع پوشش و آرایش ظاهر و خواست های انسانی افراد مسن ایراد بگیریم... یعنی براشون حق زندگی قائل نشدیم...

نمی دونم این چه فرهنگ عجیب و غریبیه که ما داریم... که مخالف نشاط بشریته... هزار و یک مدل قانون من درآوردی هم به اسم عرف براش وضع کرده و بر اساس اونها قضاوت های خاله زنکی می کنه... آدم تا زنده است حق زندگی داره...

کی گفته یه آدم مسن باید رنگای بی روح و سرد بپوشه و شادی نکنه... صب تا غروب دعا بخونه و رو به قبله بشینه که اجل کی می رسه...

عمر دست خداست و سالخوردگان برکت زندگی هستن... چیزی که این روز ها بشدت فراموش شده... قصد اوستا بازی ندارم ولی فکر می کنم به هیچ علتی نباید حق زندگی رو از کسی سلب کرد...

این روزا زیاد اینور و انور می شنوم... وا فلانی صد سالشه تازه یادش افتاده بره دانشگاه... واه واه با این سن و سالش چه سرخاب سفیدابی کرده... یارو رو باش... سر پیری رفته زن گرفته واسه خودش «زنگوله پا تابوت درست کنه»!

یادمه اونوقتا مادر بزرگ هشتاد ساله ام از ما که «پونزده شونزده ساله بودیم» خوش پوش تر بود... همیشه رنگ روسری و پیراهن و کفششو با هم جور می کرد... عصرا نوه ها سر شونه کردن موهای قشنگش دعوا شون می شد... یه تار موی سفیدشو کسی ندیده بود... حیاط درندشت خونه رو خودش تنهایی جارو می کرد... غذاشو رو سه فتیله ای بار می ذاشت... از کسی هم کمک نمی گرفت یعنی کار هیچکسو قبول نداشت... مظاهر تمدن رو مسخره می کرد و می گفت: اینا مال تنبلاست... نود و دو سال هم عمر کرد...

همینطور مادر همسرم... همیشه کاست های جدید موسیقی رو از مادر همسرم می گرفتیم... عیدا زودتر از ماها آرایشگاه بود و لباس عیدشو روبراه می کرد...پیراهن آستین بلند و یقه های کیپ دوست نداشت و رنگای تیره نمی پوشید... اگر کسی بهش می گفت «پیرزن»... سخت دلگیر می شد... بر خلاف تمام مشکلات جسمیش سر شار از زندگی بود... اگه اون چندتا چروک صورتش نبود، آدم یاد سن و سالش نمی افتاد... یادمه وقتی رژلب صورتی می خریدیم می گفت: ناراحت نشین ها ولی پولتونو ریختین دور... پای ثابت مهمونی و گردش بود... با اون سن و سالش پنجاه نفر مهمون رو راحت پذیرایی می کرد... قابلمه های بزرگ قدیمی رو که ما جوونا جون بلند کردنشو نداشتیم همچی بلند و کوتاه می کرد که انگار وزنی ندارن...
خدا هر دو شونو رحمت کنه...

یکی از قشنگ ترین تصاویری که تو ذهنم باقی مونده... کارت عروسی پدر و مادر هفتاد ساله دو تا از همسایه هاست...
خودشون خجالت می کشیدن و لی بچه هاشون به خاطر از تنهایی در اومدن هر دوشون خیلی خوشحال بودن... تر خدا بذارین آدما اون جوری که دلشون می خواد زندگی کنن... همونقدر که شما حق دارین بقیه آدم ها هم... چه سالخورده چه جوون حق زندگی دارن... زندگی کردنه که بودن رو زیبا می کنه... بزرگترین شکر گزاری در قبال نعمت زندگی اینه که با تمام قوا زندگی کنیم...