تنها تر...
تنــها تر از یه برگ زرد
رو دوش باد ســرد بد
ویرونه می شم تو خودم
آواره می شــم تا ابد
بایس دوباره دلــمو
از زیر پــاها بــردارم
عکس مچاله مو بازم
تو قــاب بودن بذارم
بایس بتــونم دلمو
ساده از این جا بکنم
به آینــه حالی کنم
این کوه بارونی منم
شکستم و شکسته تر
دیگه نمی شه به خدا
دل می سپرم به فاصله
می گذرم از این ناکجا
دنیــا بــرای من مثه
کتاب خالی می مونه
بذا مال کسی باشه
که قصه هاشو می خونه
یه قلــموی سبز سبز
یه بوم سادهء سفید
پرنده ای رو می کشم
که با من از قفس پرید
پرنده ای که مرده بود
میون مشتی خاطره
نمی دونس که می تونه
بــدون بــال و پر بــره...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 2:31 توسط یواشکی
|