نه خورشیدم نه مهتابم ، نه شنزارم نه بارونم
کجای خواب تقدیرم ، نمی دونم نمی دونم

نشونی تو نمی پرسم  ، ولی می دونی دلتنگم
برای رسم تصویرت ، دارم بیهوده می جنگم

تپش های دل من باش ، تو این روزای تکراری
دلم می خواد بگی بازم ، منو تنها نمی ذاری

به جای آفت تردید ، بیا باغ امیدم باش
حالا که غرق کابوسم ، تو رویای سپیدم باش

اگه دسای سرد شب ، بنای عشقو ویرون کرد
نذا خالی بشم از تو ، به خواب پنجره برگرد

***

فرجام

چه تقدیری، چه فرجامی ، سقوط مرگو می بینی
سکوت لالُ از بر کن ، اگه دنبال تسکینی

اونا که دردُ می دیدن ، اسیر خنجر خوابن
چه رویاهای شیرینی ، که حالا نقش بر آبن

صدای باغ بی یاور ، تو حلقوم قفس پوسید
بگو دست شبح وار ، کدوم سایه گلا رو چید

گلای پرپر فریاد ، کلاغا رو خبر کردن
مترسک های وارونه ، امیدُ دربدر کردن

رو قلب سخت دیوارا ، دوباره آینه وا شد
ولی از برق آیینه ، هزاران دشنه پیدا شد

شب از قصه نمی پرسه ، چرا از روز بیزاری
تو این تاریکی مطلق ، دروغ محضه بیداری

میون راه و بیراهه ، هدق تسلیم باور شد
وضوی خون گرفتیم و نوشتن قصه آخر شد

میون اول و آخر ،  فقط یه مرز باریکه
اگه این آخر خطِ ، شروع تازه نزدیکه