تندری تنم را می لرزاند
طغیان رود شعر
سد نگاهم را ویران می کند
سیلاب واژه ها
ترانه ها را با خود می برد...
من می مانم و بستری گل آلود
و ماهی
که بوی زهم می دهد!

***

دست هایم را
زیر باران می گیرم
سر انگشتانم
واژه ها جوانه می زنند
باغچه تنهاییم
پر از نهال شعر می شود

***

غروب ملس پاییز،
طعم ترا دارد
قطرات باران روی لبم

***

کوچه پنهان شده باز
زیر پیراهن سر سبز درخت 
از نگاه باران

***

سایه ابری نیست،
آسمان بی تاب است
چشم خورشید اگر
بارانی ست...

پ.ن:رازی که بر غير نگفتيم و نگوييم  /   با دوست بگوييم که او محرم راز است