باز باران...
تندری تنم را می لرزاند
طغیان رود شعر
سد نگاهم را ویران می کند
سیلاب واژه ها
ترانه ها را با خود می برد...
من می مانم و بستری گل آلود
و ماهی
که بوی زهم می دهد!
***
دست هایم را
زیر باران می گیرم
سر انگشتانم
واژه ها جوانه می زنند
باغچه تنهاییم
پر از نهال شعر می شود
***
غروب ملس پاییز،
طعم ترا دارد
قطرات باران روی لبم
***
کوچه پنهان شده باز
زیر پیراهن سر سبز درخت
از نگاه باران
***
سایه ابری نیست،
آسمان بی تاب است
چشم خورشید اگر
بارانی ست...
پ.ن:رازی که بر غير نگفتيم و نگوييم / با دوست بگوييم که او محرم راز است
+ نوشته شده در شنبه ۴ مهر ۱۳۸۸ ساعت 12:24 توسط یواشکی
|