نگو حرفی واسه گفتن نداریم
وقتشه پنجره رو گل بگیریم
زندگی یه قوطی تو خالیه 
که مثه پشه تو دامش اسیریم

نا امیدی تار عنکبوتیه
که پیچیده دور دست و پای دل
مثه مردابه داریم فرو می ریم
توی این روزای شرجی کسل

بسه دیگه حرفای تیره نزن
من بازم پنجره رُ وا می کنم
تو دریای سیاه بی کسی
باز نهنگ نورُ پیدا می کنم

تو بمون با پریای قصه ها
با یه جادوی قدیمی محال
نقشه گنج جزیره ی کتاب
تو رُ داره می بره رو به زوال 

یه کف دسته تمام پنجره
که دلش قد یه دنیا جا داره
می دونم میرسه روز خوبی که
توی قابش گل حسرت نذاره