«چقدر بی خودی تراشیدن، حالا که می خواد بنویسه یه بند انگشت بیشتر نیست...
«تازگی ها مارمولک ها رو با بی رحمی  بدون توجه به قد و اندازه شون می کشم...
«هی می ره پرده های ضخیم تر می خره... گفتم: پشت پنجره ها پتو بزن، خیال من وخودتو راحت کن... خورشید هر روز  بهم سر می زنه... وقتی تو خوابی...
«با این همه موش های تریپ ورزشکاری، گربه ها سگ کی باشن عرض اندام کنن...
«بیا یه قالب صابون بذاریم پشت پنجره... کلاغا دلشون واشه... برامون قارقار کنن... بلکه سحر بیدار شیم این چراغای لعنتی رو روشن کنیم...
«من آشنا، تو آشنا ترتر... اونوقت غریبه تر از من و تو، تو این دیار *قربت نیست...
«می میری در راه جلب رضایت خدا یه احوالپرس از من بکنی... بابت... راستی تو چرا به من بدهکاری نداری... ولی انصافن، نمی میری که...
«دلم واسه خنده هات تنگ شده... اصلن اینروزا می خندی چشات اشک بیاد... بزغاله نداره فیلم مون براش آواز بخونیم... حیف...

*(جایی که همه با هم سه سوت پسر خاله، یا پسر عمو و دختر عمومی شوند.)