سلام: چقدر صبحه... آسمون مثل لیوانای کنگره دار بارفتن مادر بزرگ شده همون قدر آبی و آفتابی... دیروز که همه جا دود و غبار بود، انگار روی کوه ها یه پرده خاکستری کشیده بودن... کاش می شد سر این تکنولوژی لعنتی رو برید...

دیروز رفتم حرم... همه جا خاکستری بود... حتی ساعتو نمی شد دید... نفسم گرفت... دلم گرفت... صدای امام رضا رو نمی شد شنید... نکنه از حرم رفته باشه... دلم واسه اونوقتا که تو ایوون طلا می نشستم تا آفتاب بزنه تنگ شد... نمیدونم دست خالی برگشتم یا نه... ولی از ظهر تا غروب لای پتویی که بابا از مکه آورده کنار بخاری گوله شدم...

از راه که رسیدم نرفتم تو خونه و با کیسه های خرید کنار دیوار حیاط تو آفتاب ایستادمو و چشمامو بستم... نمیدونم چقدر گذشت... اما چشمامو که باز کردم... مرغا و خروسا و گربه ها همه دورم جمع شده بودن و آفتاب می گرفتن... تازه پای خروسه رو از بس بهم چسبیده بود لگد کردم... خنده ام گرفت... 
میگه: نمیدونم تو چه کار می کنی اینا دنبالت راه می افتن...
می خندم و میگم: هیچی... بعد تو دلم میگم: کافیه دوسشون داشته باشی... یواشکی تو دلت...

براش یه عالمه آرزوهای خوب خوبی که دوست داشت کردم... گفتم: ایشالا خدا تا سال دیگه این موقع همشو بهت بده... گفت: چرا تا سال دیگه؟! گفتم واسه اینکه هر روز یکی شو بهت بده، اونوقت تا یه سال هر روز بهانه ای واسه خوشحالی داری... سال بعدم دوباره لیستمونو تقدیمش می کنیم... مخلصشم اساسی...

گفت: شک نکن... گفتم: باشه... امروز خیلی آسمونیه باور کن...