بگذر از این تنها...
]چقد بده آدم این قدر بزرگ بشه که همه جمله هایی رو که نمی نویسن بتونه بخونه و همه حرفایی رو که نمی گن بتونه بشنفه...
]... می خونه... بحال خود مرا نگذار... رهایم کن از این تکرار... حیثت این باغ منم خارو خسی نیست... (سیاسی نیست والاه!)
]به نتایج جالبی دارم می رسم... با این که واقعاْ نمی دونم کجای زندگی هستم، ولی چه فرقی می کنه... مهم اینه که باید دوباره شروع کرد... چقدر زندگی یادم رفته... مثل اصحاب کهف شدم... دنیا با وقتی که خوابیدم خیلی فرق داره... به وضوح می بینم بیگانه ام! من که به هیچ چیز خدا شک نکرده بودم... قضیه این خواب و بیداری چیه؟!
]اونوقتا به هوای تو می خندیدم... تو هیچوقت نفهمیدی... عادت کردم انگار واسه جنازه های آرزوهام جشن تولد بگیرم!
]اگه فقط حرفای راستی رو که باید و دلمون می خواد بزنیم... دنیا چقدر آروم میشه!
]مگه من چقدر مریخی حرف می زنم که هیشکی زبونمو نمی فهمه؟!
]گاهی یه ستاره تو آسمون زندگیت اون قدر پر رنگ می شه که دیگه آسمونو نمی بینی... وقتی اون ستاره خاموش بشه... دنیا آوار می شه رو سرت... با همه صحنه های زشتی که ندیده بودی...
]نمی دونم این نوشتنا چه فایده ای داره ولی... ولی هم نداره...
]میگم: چقدر بخوابیم، حیف بیداری نیست؟ میگه: فیلسوف شدی مرمر!... میگم: کاش خودم می شدم!
]دستمون به آرزو هامون نمی رسه، از بس بزرگ شدیم.