سه...
سلام:
شبو دوست دارم... وقتی که صدا ها جیکشون در نمیاد مبادا خواب خوابالو ها ترک برداره... وقتی که سایه ها تو تاریکی گم میشن و آسمون پر می شه از ستاره... وقتی که من پشت پنجره توی تاریکی با یه لیوان چای داغ می ایستم و خطوط فرضی بین ستاره ها می کشم و صور فلکی رو تو ذهنم نقاشی می کنم...
شبو دوست دارم چون من و تو تنهای تنها می شیم... اونوقت من هر چقدر دلم بخواد با تو حرف می زنم... بهت غر می زنم... یه طرفه سوال و جواب می کنم... یه جاهایی خیلی دلم می گیره و بغض می کنم و حرفامو می خورم و فکر می کنم گفتن چیزهایی که تو همه شو می دونی اصلاْ چه فایده ای داره... تو با حوصله همه حرفامو گوش می کنی و دلداریم میدی... منم عین بچه های حرف گوش کن پتو رو می کشم رو سرمو سرمو تو بالش فرو می کنم و نمی خوابم...
می دونم نگاهم می کنی و می خندی... ولی بروم نمیارم... بلد نیستن بخوابم خب... اون مدلی که همه می خوابن...
نمی دونم میشه یا نه... ولی دلم می خواد یه شب... سرتو بذاری رو همین بالشی که من می ذارم و فکر کنی به همین چیزایی که من فکر می کنم و قد من دلت شور بزنه و من همین جوابایی که تو بهم میدی بهت تحویل بدم ببینم خوابت می بره یا نه...