سلام:

دستام بوی گلاب گرفته... از بس این چند روزه ورقای معطر خاطرات خوشو زیر و رو کردم... می بینی عمر چقدر زود می گذره، مثه باد... به پشت سرت که نگاه کنی انگار اصلاْ چیزی نبوده و امروز متولد شدی...
دست مهربونی یه پرده به ظرافت و استحکام زمان بین تو و گذشته کشیده مبادا یه قدم عقب بذاری.

"یاس بنفش" تو حیاط چند روزه گل کرده... عطر بهشتیش آدمو مست می کنه... شکوفه های "گلابی" نیمه باز شدن... درخت "به" قدیمی شکوفه کرده و درخت های "سنجد" برگای ظریف سبز و نقره ای شونو رو به آسمون گرفتن... شاخه های درختچه های "زرشک"، با خوشه های سرخرنگ و خارهای تیز و برگای سبز کوچولو تزیین شدن... بهار راس راستی اومده... با اینکه دلای ما از زور سرما باورش نداره...

گاهی فکر می کنم منو طوفان بهم گره خوردیم... مثل روسری ابریشمی دورنگ بهار... که نیمیش رنگ ابرای بغض کرده است، نیم دیگه اش رنگ بهار!

دفتر خاطرات که رسید طوفان غریبی بود... رفتم تو غار تنهایی و بازش کردم... مثل بهار بود... یه دفتر نقاشی با جلد سبز... یه ورقش ابر... یه ورقش اشک... یه ورقش آفتاب... دلم تنگ شد واسه روزایی که قلم مون با دلمون یکی بود... بی ملاحظه و محافظه کاری...

دلم تنگ شد واسه دلایی که دل بودن... دلایی که نگاهمونو جلا می دادن... دلایی که با آرزو هامون دس به یکی می کردن و ما رو از پشت دیوارا می کشوندن کنار پنجره هایی که رو به باغ های بهار نارنج باز می شد... دلایی که دلگیر شدن تو مرامشون نبود...

امسال سر سفره هفت سین... من بودم و یاد تو و آینه... و هزار تا کبوتر عاشق که تو قلبای طلایی نقاشی لونه ساخته بودن... ثانیه های آخر سال مثه دونه های اکلیل برق می زدن و می افتادن تو تنگ ماهی قرمزی که ندیده قورتشون میداد... تو حوض پر از این ماهیای قرمزه... به تعداد تمام سال های بی رنگ ما... قلمو تو بردار و بیا... هنوز وقت داریم تو صفحه های سفید سررسید امسالمون رنگین کمون بکشیم...