* هر چی از دهنش در میاد میگه... بعدم که جوابشو نمی دم بهم میگه: کوچولو!
اگه بزرگ شدن به اینه که آدم مثه گربه بی چشم و رو بشه و وقت عصبانیت فقط دهنشو باز کنه و چشماشو ببنده بدون این که بدونه حق باهاشه یا نه و فقط بلد باشه همه شرایطو به گند بکشه تا به نفع خودش تغییر بده... من اصلاْ دلم نمی خواد بزرگ بشم تا بتونم در همه موارد لازم شعورمو به کار بندازم!

* مدتیه سریال "بیست و چهار" رو می بینم... حالا بگذریم از این که چقدر انرژی منفیش زیاده و چقدر نویسنده اش دچار تکرار شده اما...با خودم فکر می کردم خیلی شبیه زندگی واقعیه... با این فرق که تو این سریال می شه سلاح ها رو دید و مجرمینو پیدا کرد و اونا رو به مجازات رسوند... اما تو زندگی واقعی... همه چیز نامرئیه... یه دفعه چشماتو باز می کنی می بینی خودی ترین آدم ها بدترین خیانت ها رو بهت کردن و دلت هم نمی یاد هیچ کاری برای مجازاتشون بکنی از بس که بهت نزدیکن! 

* به آقا موشه فکر می کنم و قصه تموم نشدنیش... هی لباس هاش و سر و شکلش عوض می شه اما همون آقا موشه صد هزار سال پیشه... دریغ از یه اپسیلون تغییر.

* آدما یه وقتا حوصله خندیدن ندارن... حوصله حرف زدن... حوصله شنیدن، خوندن، نوشتن... حوصله هیچی... درک متقابل از طرف همراهان بزرگترین نعمتیه که تو زندگی می شه بدست آورد...

* نیاز به حضور یه شخصو با عشق نباید اشتباه گرفت... بعضی وقتا خیلی نیاز به حضور بعضیا داری اما دلیل بر این نمی شه که عاشقشون باشی یا حتی از یه دوس داشتن معمولی فراتر بری... پیش تو هستن که جای خالی چیزی رو که نیاز داری بهت نشون بدن و شایدم بتونن بهت معرفیش کنن... اما نباید متوقع بشی که برات پرش کنن.