اعلام وضعیت...
]شبیه اسکیمو ها شدم... تو ایگلو زندگی می کنم... بین یه عالمه اسکیموی دیگه و جانوران قطبی ساکن این سرزمین سرد... خرسای قطبی رو از همه بشتر دوست دارم چون با خودشون رودر بایستی ندارن!
]دلم میخواد یه روز تلویزیونو روشن کنم ببینم همه جا حرف از صلحه... هیچم شعار نیست... بسه جنگ زدگی... بنظرت تو جنگ چی خیرات می کنن که تو صلح دستمون بهش نمی رسه؟
]هر جا می رم... میون تمام راست و دروغاشون فقط تو پر رنگ و واقعی هستی و همین مهمه... همه چیز هیچه جز تو!
]بی خودی تو کار و زندگی کسی سرک نمی کشم... خدا خودش هر چیزی رو که باید بدونم راس زمان درست بهم می گه... مهم اینه که حواسم باشه که چرا این قسمت از زندگی دیگران بمن مربوط می شه... چرا خدا اطلاعاتشو بهم می رسونه... چرا این وظیفه سخت رو دوش من گذاشته می شه... چه کمکی از دستم بر میاد...
]می پرسه: چرا اینقدر تنهاییم؟!
می گم: چون دنبال چیزی که خودمون داریم تو چنته دیگران می گردیم...
می گه: آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد!
]وقتی هیچی نپرسی به یه عالمه جواب می رسی که هیچ سوالی قادر به پیدا کردنشون نیست.
]می گه: انسان بخاطر خودخواهیش به آگاهی نمی رسه...
تو دلم می گم: انسان به خاطر خود خواهیش به هیچی نمی رسه...
]دیگه هیچ کجا نمی رم... مثه یه دختر کوچولو که چادر سیاه مامانشو محکم چسبیده... مبادا تو بازار مکاره گم بشه!
]کلاغه رو کانال کولر نشسته و قارقار می کنه... و صداش به روش دالبی از تمام کانال های خونه بگوش می رسه... نمی دونم چرا همیشه حس می کنم کلاغا حرفای اساسی واسه گفتن دارن... یه جا نوشته بود... "کلاغ ها نگهبان روح هستن"!