دلم می خواد وقتی تو شهر راه می رم به جای گشت ترسوندن مردم... گشت ارشاد مهربانی ببینم... آقا پلیسایی که دستای زن و شوهرایی رو که انگار سال هاست قهرن به زور تو دست هم بذارن... به پسرا و دخترای عنق بگن کنار هم راه برین... بلند بلند بخندین... اگه الآن جوونی نکنین وقتش می گذره...

دلم می خواد بزور روسری های تیره و چادرا و لباسای سیاه رو از مردم بگیرن و بجاش چادر و روسری و لباسای رنگی به مردم بدن... آخه عزای چه کسی رو این همه ساله نگهداشتیم با این همه لباسای سیاه بی روح؟!

دلم می خواست یه گشت مهربانی بود تا این همه بچه های کوچیکو از سر چهار راه ها جمع کنه و پناهشون بده... زنای بی پناهو که از نداری به خود فروشی می افتن... با مهربانی به جاهایی که پناهشون میدن راهنمایی کنه... دلم می خواست یه گشت بود که اشکای مردمو می فهمید... درد مردمو می فهمید...

"چرا بجای این که رو لبای هم لبخند بکشیم... همو می ترسونیم؟!"

دلم می خواست یه گشت بود که به مردم با مهربونی می فهموند همه مون یه تن واحدیم... و مهربونی همون آب حیات ممنو عه است... عشقی که اشتباه تعریف شده و از خودمون دریغش کردیم... زن یه روح لطیفه و مظهر عشق... نه یه عروسک پشت ویترین... مرد یه روح حامیه... نه خفاش شب...
اینا شعار نیست والا... تا کی قراره تو خواب راه بریم...

دلم می خواست یه گشت بود که همش مواظب بود... مبادا حق کسی پایمال بشه... مبادا کسی بی پناه بمونه... مبادا اشکی بریزه... مبادا کسی رنگ های شاد مصنوعی رو از زندگی خاکستری مردم بگیره... مبادا کسی جرات کنه همین ته مونده بی رنگ لبخندو از چهره خسته مردم پاک کنه...

خیلی وقته دیگه دوس ندارم تو پیاده رو های غمگین شهر راه برم...

*عنوان مطلب: شعری از قیصر امین پور