دهم...
سلام:
داشتم طنزامو می خوندم... تعجب کردم، چه جوری این همه می خندیدم به همه چیز... تنها چیزی که این روزا یکم منو خندوند، عکس یه شهروند لیبی بود با کلاه قذافی... که زیادی معنی ناک بود... یاد لشکر جن قذافی افتادم که ازشون کاری برنیومد و این که انقلاب ها بناچار در مسیری که نباید می افتن، اما نباید نا امید بود، ولی بنا به رسم دنیا یاد این شعر افتادم... ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری...
سیل، زلزله، طوفان، گردباد و هزار نهصد جور بلایای طبیعی و غیر طبیعی دیگه یعنی زمین و زمان از آدمیزاد خسته شده... از این موجودی که خودش با دستای خودش زندگی شو به نابودی می کشه... موجود بی رحمی که حتی به همنوعان خودشم رحم نمی کنه... تا مغز استخوان مسلحه بر علیه خودش...
دیشب تو اخبار یه ماشین مرصع ساخت هندوستان نشون می داد که چهار میلیون دلار ارزش داشت و قرار نبود فروخته بشه و ساخته شده بود واسه قشنگی، اونم تو کشوری که فقر بیداد می کنه...
دنیای غریبی شده... هر روز که می گذره بیشتر احساس غربت می کنم... خدا رو شکر کنار این همه تیرگی... هنوزم آدمایی هم هستن که شاید روزی زمین مال اونا بشه... آدمای انگشت شماری که به سعادت هم فکر می کنن و از خوشبختی هم لذت می برن... برای هم وقت می ذارن به درد دل هم گوش می دن و بار سنگین زندگی رو بین شونه هاشون تقسیم می کنن... آدمایی که به علوم و فرقه های اختراعی جدید کاری ندارن و همه چیز بین خودشون و خداست...
همه اخبار غم و غصه است... عاشقا معشوق شونو می کشن بعد یه عالمه آدم می رن تماشای قصاص که عبرتی بشود برای سایرین... آدمایی که برای آزادی شون تلاش می کنن و جونشونو سرش می ذارن، می شن خوراک خبرگزاریا و مانورای خبری شون... تو آروم ترین جای دنیا یه نفر اسلحه بدست با ژست حق به جانب یه عده رو به خاک و خون می کشه... بیخ گوشمون میلیاردها ثروت مردمو بالا می کشن... چی به سر آدمیزاد اومده... یعنی هیچ اتفاق خوبی هیچ کجای این دنیا نمی افته؟! عجب صبری خدا دارد...
دریغ از یه قدم با همدلی برداشتن... درمون دردمون عشقه که بهره برداری از منبعش سلیقه ای و شخصی شده... یکی هم که بخواد به اشتراک بذارتش بهش مشکوک می شیم... زندگیه داریم...