*همه چی هیچی نیست و این هیچی ها همه چیز زندگی مون شده... اونوقت من که می گم بی خیال... همه شاکی می شن که برو بابا بیخود زیر آب زندگی رو نزن... و نمی دونن که این زندگی می باشد که با مهم جلوه دادن الکی هاش داره زیر آب بشریتو می زنه...

* هنوزم عاشق کارتون امپراطور نیوگورو و کوسکو هستم... و کسی نمی دونه براحتی می شه شکل شتر یا مابقی جانوران محترم شد... که فقط یکی از صفات انسانو که مولتی جانور غیر محترمیه دارن... و مضحک تر اینکه مثلا گرگ، گرگه و گرگ تر نمی شه، اما انسان عاشق صفات برتره... مخصوصاً وقتی جانور درونش تمایل به ظهور پیدا می کنه!

* دیروز خیلی علفانی تر بودیم بقول یکی... در پوستین خلق افتادیم و دسته جمعی تا دلتون بخواد غیبت کردیم و آخرش قرار دَدَر دسته جمعی به صرف جوجه کباب و ما بقی اسمشو نبر ها... همینه طرفدار های علفان بسیار بسیار رو به انفجارن!

* منو چپ چپ نگاه می کنه... یه جوری که انگار از مریخ اومدم... خب بابا چه کنم که اشتباهی شاعر از آب در اومدم... با دود خفه می شم و نمی تونم با ژست متفکرانه و شیک سیگار و قلیون بکشم و مزه تلخ قاقالی لی رو دوست ندارم و اصلاً نمی تونم قورت بدم چه برسه اینا... بابا ما نخورده مستیم... شما هم موفق باشید ایشالا... ما از نظاره جماعت پروازی لذت می بریم کلاً و هیچ خطری از جانب من بچه مثبت هیشکیو تهدید نمی کنه!

* زندگی زیباست و زیباتر هم می شه، من می دونم و اصولاً گلامپ مثبتی هستم و دوس دارم همه رو خوب ببینم که خجالت بکشن بد بشن...
میگه: تو آدما رو می شناسی، سر خودت کلاه می ذاری...
می خندم و میگم: بذا حال کنن نمی شناسمشون و نمی دونم چی تو کلشونه... بعد برن پشت سرم بگن یارو عجب بیق بود! :دی

* مثه غول حسن و خانم حنا همش حرفای بد بد می زنه که حال و انرژی آدمو بگیره...  بعد من که بی تفاوت نگاهش می کنم عصبانی تر می شه و هی خصوصیات خودشو به همه نسبت میده و من فک می کنم که خدا عمر مازیارو زیاد و پر برکت کنه ایشالا که کتاب "سایه" دبی فوردو به من معرفی کرد که هم خودم حواسم باشه هم از قضاوت های قاطع دیگران خنده ام بگیره!

* بخشش خوبه... چون اگه نبخشی باید یه کوله بار سنگینو یه عمر بدوش بکشی که تو شو با ناله نفرین به آدمای غیر مهربون پر کردی... که اصلاً هم تقصیر ندارن که هوس کردن تو رو آزار بدن... چون تو مثه مورچه ها کشتنی و ضعیف بودی... و خودت اجازه دادی هر بلایی دلشون می خواد سرت بیارن... پس دستتو بذار تو دست خدا و از هیچی و هیشکی نترس... خودت باش با تمام قدرت...

* این همه درس خوندم... بچه خوب و حرف گوش کنی شدم... و سعی کردم نمره انظباطم خوب باشه تا جایی که عقلم می رسید و دلم می فهمید... کو مدرک پرفسوریم جناب خدا؟!
اعتراض نکن لطفاً خداجونم... اینجا زمینه و واسه آب خوردنم از آدم مدرک می خوان... البته با این دانشگاهی که شما آفریدی با مدرک پرفسوری هم باید شاگردی کرد!

* صدو نود و نه سالشه... اما چش چرونی امون نمی ده که... می میره از از کنار آدم رد بشه و چیزی نگه!

* میگه: این روزا رو بنویس... اما نمی دونه این منم که یه خورده چیز یاد گرفتم و دنیا همونیه که بود و هست.... فقط چون عینک و سیبیلمو و مابقی خرت و پرتا رو ریختم دور خوشگل تر می بینمش... همه داراییم یه نمکدون پر دونه های طلایی عشقه که مثه تینکر بل بپاشم رو دل آدمای سنگی و سبکتر بشم... اونا که بکشی یه اپسیلون از موضعشون تکون نمی خورن...
نگو چرا اینقدر کارتون می بینی... کودک درونم عاشق کارتونه... کجا حبسش کنم که زورش به من نرسه؟

* اشو هی خودشو کشت که مشکل بشریت کلاً اسمشو نبر می باشد... هی همه می گن اعتقادات اشو اشکال داره ... خب راست گفته دیگه... همین اسمشو نبرو از شاعرا و نویسنده و مابقی هنرمند جماعت بگیرین ببینین همشون لال می شن یا نه... ما بقی مردمم که دپرس می شن... کلاً دنیا تعطیل می شه... اما یه نکته ظریفم گفته که هیشکی حواسش نیست... هی کتابا رو با عینک معلومات و محفوظات خودمون نخونیم پیلیز!

* وقتی عاشق باشی تمام شعر های عاشقانه جهان برای تو سروده شده می باشد... و خوندنشون یه لذتی داره که نگو... چون همه شو نو مو به مو می فهمی... اونوقت صاحب اثر تعجب می کنه از کجا... اینا! :دی