دلم می خواد...
می خوام از تو بنویسم... واسه تو که نبودنت عین بودنه... از سکوتت... که دریا شد و خشکید ... حالا من هی نمک ها شو مشت می کنم و می پاشم رو زخم های کهنهء هزار ساله که یادم نره فراموش شده ایم...
هزار سالگانی که امروز متولد می شن... تا کوله بار دیروز رو بدوش بکشن... که فردا منقرض نشه... نسل بی تکامل افکار بشری...
... چند شبانه روزه که خواب نشسته و زل زده تو چشمای من بره ها رو می شمره...
بره های چاقالویی که مزه علف دلشونو زده از بسکه چریدن... حالا دلشون قهوه می خواد فال بگیرن بلکه ته فنجونشون یه خرس ایستاده باشه جای...
روی شیشه پنجره جای انگشت ها مونده و تو انگشت ها جای انگشتری که نگینش فیروزه بود و یه ردیف الماس حلقه زده بود... دور نگینش عین چلچراغ...
نمی دونم چی شد که نورش چشماشونو زد... شاید خیلی تاریک بود...
حالا برگ ها یه دونه یه دون زرد می شن و می افتن... فصل ها با هم توفیری ندارن... بهار سر شاخه های درختا رو تگرگ می زنه... تابستون از تشنگی می میرن... پاییز جرات ندارن زرد نشن... زمستون هم از سرما...
حرفای خوب خوب بلدی بزنی؟
تو این هوای بارونی این ناودون قدیمی قطره های آب رو بهم می چسبونه و عین سیل می ریزه کف حیات... که جای پای سایه هارو بشوره...
سایه ترسناک ستون های خونه ی قدیمی هنوز روی پله هاست...
نفس نفس می زنی و بالا می ری... از اون بالا که پایین رو نگاه کنی... آدما شبیه مورچه ها می شن که مجبوری تمام درز و سوراخ در و پنجره ها رو بگیری مبا دا...
حالا این کسی که جلوی پنجرهء رو به دیوار نشسته و می نویسه منم... خود من... کسی که گم شده بود... امروز پیداش کردم...
دخترک مو طلایی سرزمین خاطره ها رو که هنوز همونطور سبز و صورتی مونده...
امروز پیداش کردم از لابلای دوستی های بی پایه... امید های واهی... تعصبات قبیله ای... دلخوشی های کوچک...
امروز فهمیدم زندگی رو اینجوری که بقیه بازی می کنن اصلن بلد نیست...
بی خودی همبازی شده تو این بازی بی سرو ته با یه عالمه بچهء غول پیکر که تو دلاشون فقط خاکستری موج می زنه...
فقط بلدن مثل آقا شیره دور حریمشونو با... حصار بکشن... که آدم از نفرت نجاستش رغبت نکنه نزدیکشون بشه...
وقتی باد لابلای سر شاخه های سپیدار ها می پیچه ... عطر سبز و نقره ای روز های آفتابی همسایگیش مشامش رو پر می کنه... دلش هوایی می شه... واسه پرواز تو هوایی که نمی دونه هست یا نیست...
چلهء تابستون برف اومده تا سر زانو... پارو کردن بلد نیست...
...باید سر سر ه بازی رو برفا رو یاد بگیره...
تولدش مبارک...