* دیروز ازم پرسید: چند سالته؟
باور می کنی سال ها بود که یادم رفته بود چند ساله ام... اصلاْ چرا قدمت این پوسته مهمه... چهار سال، چهل سال، چهار صد سال، چهل هزار سال... واقعا نمی دونم چند سالمه...

* یزد زیبا جزیره ای بود تو دریای برهوت و من توش احساس اسارت عجیبی می کردم... انگار یه بار برام ایستگاه آخر بوده... انگار یه بار ازش تا قلب آسمون رفتم، تا دامن خدا... در عین زیباییش با اون معماری اصیل و منحصر بفرد... غم عظیمی داشت که گاهی شونه های من از پس کشیدنش بر  نمی اومد و بی صدا تو خودم می شکستم... بهش می گم: چی رو اونجا جا گذاشتم؟
می گه: دلتو... خوب می دونه دروغ می گه...

* تا چشم کار می کرد بیابون بود تا خود کوه ها... اما دلگیر نمی شدی و بی کرانگی کویر تو رو با خودش می برد... تا کجا نمی دونم... اما وقتی به خودت میومدی در نهایت گستردگی هیچ جا نبودی...
سفر غریبی بود سفری از خودم به خودم تا تو... باید بنویسم که یادم باشه... هتل موزه "فهادان"... آخرین تصویره که شاید منو دوباره به این سر زمین بکشه...

* زرتشت و آتشی هزاران ساله و موبدی آرام که آدمو یاد فیلمای تاریخی می انداخت... به خودم گفتم زرتشت و مابقی پیامبران فقط گفتن پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک... اونوقت این جماعت چهار هزار جور ازش قانون در آوردن تا بابت طبیعت خلقتت فاصله تو رو با زیبایی ها صد برابر کنن و یه دیوار بین تو و همه چیز، حتی خدا بسازن... اما خودش اشکامو دید...

* یزد شهر بازی باد و نور و رنگ بود... هوهوی بادگیر ها و قایم باشک نور از پشت شیشه های رنگی در ها و پنجره ها و درخشش خورشید رو سنگفرش قدیمی کوچه های قهر تو در تو... گنبد های فیروزه ای که مثل نگین زیر نور ماه می درخشیدن... صحن خارق العاده مسجد جامع با رنگ فیروزه ای شفاف و تابناکش حس دریایی و بی کرانگی عجیبی رو تو دل آدم زنده می کرد...

* تو هتل "مهر" یه عالمه دوست پیدا کردم از ایرانی و خارجی گرفته تا کادر نازنین و مهربان هتل که تو نگاهشون مهربونی و آشنایی عظیی موج می زد... مهمون نوازی توام با صمیمیتی که نظیرشو کمتر جایی دیده بودم... انگار همه چیز جادویی بود... یه نفر از کادر هتل دوتا شعر برام نوشت که باعث شد اشکام از شادی سرازیر و ساعت های آخر اقامتم، آسمونی بشه...

من خدا را دارم، کوله بارم بر دوش،سفری می باید، سفری بی همراه...
گم شدن تا ته تنهایی محض، سازکم با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی، تو بگو از ته دل من خدا را دارم...
من و سازم چندی است که فقط با اوییم...

و نوشته بود: سال ها با جور لیلی ساختی/ من کنارت بودم و نشناختی...