دنیای عاشق، پایان ندارد...
*امشب بازم دلم اون پشت بوم لعنتی رو می خواد، تو همین بارون دلچسب... خودمو اونجا جا گذاشتم... تو همون منظره غروبی که رنگ نارنجی غریب و بی نظیری داشت...
برف که میاد پا برهنه روی برفا رو به کوه بایست و منو حس کن که برای تماشا چه ساده مثل کبوتر ها به اونجا پر می کشم...
*می گم: تکه کوچکی لازمه تا خودم بشم... ازم دریغش نکن!
می گه: باید آخرین تکه پازلو هم دور بریزی و بی خیال جور کردنش بشی، اونوقت خود خودتی!
*وقتی بارون میاد یه روح سرگردانم که فقط دلش می خواد بره... اما نمی دونه کجا...
*پارک خانه هنرمندان و رقص شاخه های بید در باد و باران... این همه زندگی...
*می گه: روان شناسی بخون!
تو دلم می گم: روان شناسی یه ایراد وحشتناک داره اونم اینه که فکر می کنی عقل کلی و صد در صد سالم و شروع می کنی به قضاوت دیگران... آدما رو باید حس کرد.
اگر آدما لطف کنن دست از سر هم بردارن... چه شود!
* من و باران و تنهایی... چه معجونی!
+ نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ساعت 21:16 توسط یواشکی
|