پانزدهم
بی نشونی ترین نامه منم... منو به پای کبوترش بست و فرستاد اینور... اما دریغ از یه نشونی ناقابل...
نمی خوام دوباره بیام جایی که نبودم... این همه بازی که چی، اونوقت می گن بشریت چرا می رسه به پوچی!
خدای آدما شخصیه و هیچکس حق نداره با خدای من شوخی کنه و منو هراسون کنه که با یه اشتباه کوچیک زمینی که آدما روزی هزار بار به دلیل نادانی ها شون انجام میدن، ازش دور شدم... یا با یه بازی احمقانه تو دنیایی که من از هیچ چیزش سر درنمیارم منو مدتی از حسش محروم کنه... تنها کسی که هرگز نمی بخشم این آدمه و تنها دشمنی که تو این دنیا دارم اون خواهد بود...
هنوزم یه نفری بودن رو دوست دارم... چون هیچ کسی تحمل منو نداره و من نمی تونم بزور باب دل کسی رفتار کنم... حتی اگه ببرنم قعر زمین...
پیاده روی همراه با کسی رو دوست ندارم... هر قسمت از شهر برای من یه دنیای تازه است با یه عالمه دیدنی قابل توجه واسه کشف... حتی بساطی های کنار خیابونو که هیشکی تحملشونو نداره دوست دارم...
همه می گن: تنهایی خوب نیست اما بودن در کنار کسانی که باهاشون تنهایی رو پر رنگ تر حس می کنی هم خوب نیست...
من وقتی خودم هستم و در کنار مردمم نه چسبیده بهشون و نه قاطی زندگی شون... اصلن احساس تنهایی نمی کنم... لذت می برم که شادن و کار می کنن و از در و دیوار زندگی با شور بالا و پایین میرن و با اسباب بازی هاش سر گرم می شن...
این روزا همش از خودم می پرسم... من قرار بوده اینجا چکار کنم...
چرا شور و شوق بازی ندارم...
چرا نمی تونم مثه بقیه بازی رو جدی بگیرم و خودمو توش غرق کنم...
چرا نمی تونم چیزی رو که باید باشم پیدا کنم...
شایدم حواسم نیست و آنچه که باید رقم خورده و فقط باید تماشاگر خوبی باشم... امیدوارم خودش از این سردرگمی رهام کنه...