هجدهم
می خونه: با تو رسیده ام به شبی ابدی...
کاش این دور باطل به یه جای درستی برسه... این همه وقت برای چی تلف شد تا برسم یه پله بالاتر از حایی که بودم... موندم بین عقل و دل و نمی دونم چی... و همچنان هیچ چیز این دنیا جز سفر برام جالب نیست...
به استقلال نیاز دارم و این چند وقت سعی کردم ایجادش کنم... البته تا حدودی...
چقدر دلم یه مرمر بی خیال می حواد... خودم می دونم چی دوست دارم و چی خوشحالم می کنه... حتی اگه به نظر آدما غلط بیاد... جایگاه همه چیز برام عوض شده و رهایی و خود خواهی غریبی منو می ترسونه... باورم نمی شه... زندگی داره ازم چی می سازه... به آدم آهنی... نمی دونم...
تو هنوز از عشق می نویسی... اما من می ترسم... از بس همه چیز یه چیز دیگه است... باورم نمی شد طافت این همه شکستنو داشنه باشم...
ولی باور کن با همه نبودن خودمو سر پا نگه داشتم... مثه یه عروسک کاغذی که منتظر باده... بی این که بدونه قراره به کجا برسه...
عجیب سبک شدم از هر چی که هست... بگذریم که هیچی نیست و چقدر برای این هیچی ها دلمون شاد شد و شکست... طفلکی دلمون، طفلکی ما...
کاش یه فکری برام بکنه... بین زمین و آسمون موندم... نه بال بالا رفتم هست، نه وزنه ای برای چسبیدن به زمین...
حقیقت ها واقعیت می شن و منو می بلعن... و آخر این جاده چی از من باقی می مونه نمی دونم...
این روزا واقعن حوصله کاری ندارم... طاقت ریر سقف موندنو ندارم... طاقت ساعتو ندارم و قوانینی که محبوسم می کنن که کی کجا برم و چکار کنم... کاش یه جایی بود فارع از زمان و مکان و هست نیست این دنیا...
...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:9 توسط یواشکی