مرغابی
من به تنهایی هم خوشبختم، قبول کردم که هیچ فصل مشترکی با هیچ کس ندارم،
اینو دیروز تو پارک فهمیدم... وقتی حضوز یه آقا رو نیمکتی که نشسته بودم به شدت آزار دهنده بود،
وقتی که من و یه دختر و کوچولو و خانواده اش که مرغابی شونو توی دریاچه رها کرده بودن، کلی حرف واسه گفتن داشتیم،
وقتی که یه مرغابی زیبا تو آب دو برابر شده بود و باد تصویرشو مواج می کرد و ماهی های سرخ ته دریاچه تو تصویرش بازی می کردن...
در ضمن یه خانم ضرر رسان به طبیعتو هم حسابی دعوا کردم!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:0 توسط یواشکی