گفت: تو رو به هر کسی که می پرستین دست از سر من بردارین...
و هیچکس نشنید و نشنید و نشنید...
دنبال سبز سادگی می گشت، آبی آگاهی و سرخ زندگی
اما تو...
نمی دونست دنیا قبرستون بزرگیه و تو قبرستون دنبال رنگ های زنده نمی گردن،
این قدر آینه بود که هر کس تصویز کج و معوج خودشو در او دید...
اینقدر زیبا بود که هر کس در آینه اش عاشق خودش شد و نفهمید،
هیچکس نفهمید که چقدر نمی ترسه و چقدر نمی خواد و چقدر از اندازه ها و مرزها و خط کش ها دلتنگه...
دوست اومد... دوست بود... اما نذاشتن دوست بمونه...

کسی که "نه دوسته، نه دشمن، هیچکس نیست"...