مامان زمان جوانیش پرستار بیمارستان آمریکایی مشهد بوده، بعد مروج کشاورزی و در روستاهای زیادی کار کرده بوده، بعد هم معلم نهضت سواد آموزی...

این بود که کودکی من با بچه های دیگه یکم فرق داشت. ار کودکستان بدم میومد و نرفتم، چون از صدا کردن اسم مربی تا بازی هاش و بقیه قضایا برام جز یه سری لوس بازی کسل کننده چیزی نبود. مدت ها قبل ار مدرسه خوندن و نوشتن رو کامل بلد بودم... در حالی که کودکی پر جنب جوش و زیبایی داشتم.

کتاب های درسی آناتومی و بیماری شناسی ها در کنار رمان های ادبی معروف و کتاب های داستان کودکانه با کنجکاوی و شور و هیجان خونده می شد... گاهی هم گریزی به کتاب های روانشناسی و قانون بوعلی سینا و کتاب های گیاه شناسی می زدم... زیست شناسی درس جالبی برام بود... بعد ها ماجراهایی که پیش اومد باعث شد اطلاعاتم در این زمینه ها بیشتر بشه و در مورد داروها هم اطلاعات اندکی داشته باشم... علائم بیماری ها و کمک های اولیه رو تا حدودی می دونستم، ولی هرگز به طب علاقه ای نداشنم و هنر رو ترجیح می دادم با این که خیلی سعی کردن تو این مسیر قرارم بدن...

چرا اینا رو گفتم... چون هیچ چیز جز هنر و نوشتن دیگه برام جالب نیست... 

حالا تکرار بعضی چیزها نه تنها برام جالب و مهیج نیست بلکه بی مزه و مسخره است...

می دونم تنها آرامشه که می تونه بهم کمک کنه مسیرمو دوباره بازیابی کنم، و کاری رو که باید انجام بدم... کاری که جریام مداوم عشق درونش برام هرگز تکراریش نکنه، اگه این مدعیان بذارن!